چون خلافت رشته از قرآن گسیخت / حریّت را زهر اندر کام ریخت
نقش الاّ الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم
نقش الاّ الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم

در گفتار بسیار آسان است که انسان ادعا کند که من چه هستم و چه هستم، لکن همان معنایی را که ادعا می کند در همان امتحان می شود. همان شخصی که می گوید من بشر دوستم، در همان معنا امتحان می شود. همان شخصی که می گوید من طرفدار حقوق بشر هستم، در همان معنا امتحان می شود. اگر در آن مقامی که رسید، با آن وقتی که قبل از آن مقام بود هر دو مساوی است و نفسش یک طور است و ریاست برای او سنگینی نمی کند، این شیعه علی بن ابی طالب است و پیرو او و از امتحان روسفید بیرون آمده
آیت الله العظمی جوادی آملی دامت برکاته
مرگ عبارت از این نیست که انسان نابود شود. مرگ نیست که انسان را می میراند بلکه انسان مرگ را می میراند؛ این مطلب اول برای همه است. ما هرگز نمی میریم؛ ما مرگ را می میرانیم. انسان در برخورد با مرگ تسلیم نمی شود بلکه مرگ را تسلیم می کند. آن ها که مادّی فکر می کنند، خیال می کنند مرگ پایان راه است و انسان که می میرد می پوسد و دیگر هیچ. اما در فرهنگ دین، انسان است که مرگ را در آن مصاف، مچاله می کند و از بین می برد؛ ولی خود می ماند. این حرف، حرف انبیا است. احدی این قدرت را ندارد که چنین حرف بلندی بزند. شما در سخنان جناب مولوی آن شعرهای معروف را در دیوان شمس می بینید؛ یکی از اشعار وی همان است که خیلی رواج پیدا کرده است که «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی»؛ درست است که مولوی آدم بزرگی است اما این حرف خیلی بزرگ تر از او است. این حرف، حرف مولوی و امثال مولوی نیست؛ این حرف وحی است که انسان مرگ را می میراند نه مرگ انسان را.
امام صداقت صادق سلام الله علیه گذشته از مزایای عامّه امامت و ولایت، ویژگی خاصی دارد که همانند هر یک از ائمه علیهم السّلام مظهر نامی مخصوص از اسماء حسنای حقاند. حضرتش که به صادق ملقّب شد، انسانها را به فراگیری صدق دعوت میکند و چنین میگوید : تعلّموا الصّدق قبل الحدیث (1)؛ قبل از سخن گفتن، ادب صداقت را بیاموزید. خواه سخن مربوط به امور نظری باشد، حقّ بگوئید؛ خواه مربوط به امور عملی باشد، صادق باشید. تا انسان میزان صدق نشد، آگاه نیست. وقتی به صداقت آگاه نشد، معیار سخن در اختیار او نیست. نه میتواند سخن بگوید، نه میتواند سخن سخنوران را بسنجد. زیرا معیار سخن، صدق است و این صدق با جان انسان صادق عجین است و تا روح صادق نبود، هرگز انسان میزان سخن نخواهد داشت. تعلّموا الصّدق قبل الحدیث.
خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین و رنه پریشان شوی
طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی
گر بگریزی ز خراجات شهر بار کش غول بیابان شوی
گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری برف زمستان شوی
روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی
کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی
کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی
روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی
دست و دهان را بشویی چو زحرص صاحب و هم کاسه سلطان شوی
ای دل یک لحظه تو دیوانه ایی باز دمی خواجه دیوان شوی
گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی
بوقلمونی چه شود گرچو عقل یک صفت و یک دل ویکسان شوی
گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی
روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی
از غزلیات مولانا جلال الدین رومی
عارفان، امام حسين(ع) را جزو مصاديق انسان كامل ميدانند، از اين نظر موقعيت آن حضرت نزد ايشان از حد امام يا رهبر اجتماعي بسيار فراتر ميرود زيرا اگر امام از نقطه نظر سياسي مسئول اداره امور مسلمانان است، انسان كامل درباره كل هستي مسئوليت دارد.به تعبير ديگر انسان كامل جانشين خدا در روي زمين است و اگر از بين برود نظام هستي و حيات از بين ميرود. از اين رو عرفا به حادثه عاشورا به عنوان واقعهاي مينگرند كه انسان كامل در آن حضور داشته است. در نگرش عرفا به عاشورا، نظرات و مقامات عرفاني مورد توجه قرار گرفته و همه اركان و مولفههاي عرفان در اين مورد تبيين شده است.
در اين صحنه هر يك از افراد عاشورا هم به عنوان مصداق يك مولفه عرفانياند و هم به عنوان نماد آن، به گونهاي كه تمامي عناصر موثر در سلوك عرفاني مورد توجه قرار گرفته است.
فرمودند:
لَوْلاَ أَن الشیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَی قُلُوبِ بَنِی ءَادَمَ لَنَظَرُوا إلَی الْمَلَکُوتِ. (بحارالانوار ج15 ص39)
«اگر شیاطین در اطراف دل بنی آدم دور نمیزدند هر آینه آنان به ملکوت نظر میکردند.»
و چه خوب حکیم سنائی سروده است:
دل آن کس که گشت بر تَنْ شاه / بود آسوده مُلک از او و سپاه
بد بود تَن چو دل تباه بود / ظلمِ لشگر ز ضعفِ شاه بود
اینچنین پر خَلَل دلی که تو راست /دَد و دیوند با تو زین دل راست
پاره گوشت نامْ دل کردی /دلِ تحقیق را بِهِل کردی
اینکه دل نام کرده ای به مَجاز / رو به پیش سگان کوی انداز
از تن و نفس و عقل و جان بگذر / در ره او دلی بدست آور
آنچنان دل که وقت پیچاپیچ / اندر او جز خدا نیابی هیچ
دل یکی منظری است ربانی / خانه دیو را چه دل خوانی
از درِ نفس تا به کعبه دل / عاشقان را هزار و یک منزل
(سفینة البحار ج2 ص441)
شعری از شیخ بهایی:
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
و تو چون مرواريد گردن آويز كسان دگري
در عين تنگدستس در عيش كوش و مستي كين كيمياي هستي قارون كند گدا
برو گنج قناعت جوی و کنج عافیت بنشین که یک دم تنگ دل بودن به بحر و بر نمی ارزد
حافظ
خوشا نماز و نیاز آن کسی که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
حافظ شیرازی
خلقی زبان به دعوی عشقش گشاده اندای من فدای آن که دلش با زبان یکی است
حافظ
در هر که بنگری به غمی از تو مبتلاست یک دل ندیده ام که زعشقت خراب نیست
حافظ شیرازی
شراب تلخ ميخواهم كه مردافكن بود زورش كه تا يكدم بياسايم زدنيا و شر شورش
حضرت حافظ
زين بعد من و شكستگي بر در او چون دوست دل شكسته مي دارد دوست
ديوان شمس
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي
مثنوي_ دفتر اول
بر غنچه اي كه پژمرد در حسرت شكفتن بگذشت آن چه بر ما در آرزوي گفتن
اين صخره هاي ساحل، موجا! كرند و نتوان شان سنگ پرده گوش با مته تو سفتن
اسماعيل خويي
« صائب »
دائم دل خود به معصيت شاد كني چون غم رسدت خداي را ياد كني
« حسن دهلوي »
ميخواهم از خدا به دعا صد هزار جان تا صد هزار بميرم براي تو
هلالي جفتايي »
شرط عاشق نيست با يك دل دو دلبر داشتن يا زجانان يا زجان بايد كه دل برداشتن
« قاآني »
شدم از عشق تو شيدا ، كجايي ؟ به جان مي جويمت جانا ، كجايي ؟
« فخر الدين عراقي »
جنگ از طرف دوست دل آزار نباشد ياري كه تحمل نكند ، يار نباشد
« سعدي »
جناب ابن سینا در علم اخلاق کتابهایى نگاشت. او بسیار مؤدب و بزرگوار بود و آثار عظمت و ادب در نوع نوشتارهاى او کاملا به چشم مىخورد. از همین رو عارف نامدار «ابو سعید ابوالخیر» از او مىخواهد تا رسالهاى در زمینه تهذیب و تزکیه نفس، براى وى بنگارد. مرحوم بوعلى نیز رساله سودمند کوتاهى براى جناب ابوسعید ابوالخیر مىنگارد.
مرحوم شیخ رئیس رسالههاى فراوانى در بحث اخلاق دارد چنانکه رسالههاى متعددى در مسئله «عهد» دارد و اخلاق نویسى غیر از تعهد اخلاقى است. تعهد اخلاقى هم ابتدا، از عهد با خدا شروع مىشود. قرآن کریم هم به ما آیین عهد با خدا را مىآموزد:
«لقد کانوا عاهدوا الله من قبل»
فلک جز عشق مجرایی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو که اندیشه این است
همه صاحبدلان رو اندیشه این است
جهان عشق است ودیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشق بازی
گر از عشق آسمان ازاد بودی
کجا هر گز زمین آباد بودی
کسی کز عشق خالی شد فسرده است
گرش صد جان بود بی عشق مرده است
ز سوز عشق خوشتر در جهان نیست
که بی او گل نخندید ابر نگریست
((نظامی))
دخترم! باتوسخن مي گويم
گوش كن دخترمن!
زندگي در نگه ام گلزاري است
وتو با قامت چون نيلوفر
شاخه پرگل اين گلزاري
من به چشمان تو گل هاي فراوان ديدم
گل عفت،گل صدرنگ اميد
پیش ازینت بیش ازین اندیشۀ عشّاق بود
مهر ورزیّ تو با ما شهرۀ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با زلف توام
بحث سرّ عشق و ذکر حلقۀ عشاق بود
پیش ازین کاین سقف سبزوطاق مینابرکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستیّ و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حُسن مهرویان مجلس گرچه دل میبرد و دین
عشق ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
بر درِ شاهم گدایی نکته در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزّاق بود
رشتۀ تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن
سر خوش آمد یار و جامی در کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد پاره نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن ، رشته ی ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی

وقت تنگ است به دنیا نگاه کن تا می توانی لذت ببر و زندگی کن و شکر کن آفریننده ی این همه زیبایی را وبگو سپاس مهربانیت را٬سپاس عظمتت را٬سپاس برای همه ی داده ها و نداده ها٬به خاطر همه ی نعمتهای نهان و آشکاربه راستی تفکر درباره ی این همه زیبایی می تواند برای وجدان خفته ی ما تلنگری باشد.
زیر بیدی بودیم٬برگی از بالای سرم چیدم٬گفتم :چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید...!
«امروز وظايف حوزه هاي علميه با گذشته تفاوت هاي زيادي کرده است. حوزه هاي علميه فقط براي اقامه جماعت نيست. منبر رفتن به صورت سنتي هم اگر محتواي عالي و پرمغزي نداشته باشد، کافي نيست. امروز ببينيد وسايل تبليغ در دنيا چقدر متنوع شده؛ اين طرف دنيا يک نفر جوان پاي يک دستگاه کوچک مي نشيند و افکار، تصورات، تخيلات، پيشنهادهاي فکري و پيشنهادهاي علمي را از سوي هر کسي –بلکه هر ناکسي- از آن طرف دنيا دريافت مي کند.
امروز اينترنت و ماهواره و وسايل ارتباطي بسيار متنوع وجود دارد و حرف، آسان به همه جاي دنيا مي رسد. ميدان افکار مردم و مؤمنين عرصه کارزار تفکرات گوناگون است. امروز ما در يک ميدان جنگ و کارزار حقيقي فکري قرار داريم. اين کارزار فکري به هيچ وجه به زيان ما نيست؛ بلکه به سود ما است. اگر وارد اين ميدان شويم و آنچه را که نياز ما است -از مهمات تفکر اسلامي و انبارهاي معارف الهي و اسلامي- بيرون بکشيم و صرف کنيم، قطعاً برد با ماست؛ ليکن مسأله اين است که ما بايد اين کار را بکنيم.»
قال الحسن بن علي(عليهما السلام): إذا طَلبتُمْ الحوائجَ فاطلبوها من أهلِها. قيل: يا ابنَ رسولِ الله ومن أهلُها؟ قال: الذين قصَّ اللهُ في كتابِه وذكَرَهمْ، فقال: إنّما يَتَذكّرُ أولوا الالبابِ. قال: هُم أولوا العقولِ.
(تحف العقول صفحه 389)
هر كس را كه طرف مطالبه حاجت خود قرار مىدهيد سعى كنيد، شايسته و اهل آن حاجت باشد. شايسته طلب، كسانى هستند كه در قرآن، خداى متعال از آنان به اولوالالباب يعنى صاحبان عقل و خرد ياد مىكند.
پس بایدعلم را از عالم عاقل، مال را هم از ثروتمند عاقل بخواهيد. غير عاقل ولو حاجت شما را ادا هم بكند ولى به خاطر نابرخورداريش از عقل، صدمه و ضررى خواهد داشت.
قال رسو ل الله صلی الله علیه واله وسلم:ماقسم الله للعبادشیئاافضل من العقل فنوم العاقل افضل من سهرالجاهل واقامة العاقل افضل من شخوص الجاهل ولا بعث الله نبیاولارسولاحتی یستکمل العقل ویکون عقله افضل من جمیع عقول امته وما یضمرالنبی فی نفسه افضل من اجتهادالمجتهدین وماادی العبدفرائض الله حتی عقل عنه ولابلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم مابلغ العاقل والعقلا هم اولوالباب اللذین قال الله تعالی" ومایتذکرالا اولوالباب"ُرسول خدا محمدمصطفی(ص)میفرماید:خداوندچیزی بهتروباارزش ترازعقل بین بندگانش تقسیم نکرده است خواب عاقل از بیداری جاهل(انسان کم عقل)بهتراست ماندن عاقل درخانه بهتراست ازخروج وقیام جاهل (جهت جهادوحج وامثال ان)خدا پیمبری را برنگزیدمگرانکه عقل او رابکمال رسانید وعقل اوبالاتر ازعقل جمیع امتش بود انچه که پیامبران دردل دارند(ازاسرارالهی)بالاتراست ازکوشش مجاهدان راه خدا هیچ بنده ای بحقیقت واجبات خداراانجام نمیدهدمگربعدازفهمیدن عمق ان واجبات وهیچ عابدی درارزش عبادتش به مرتبه عبادت عاقل نمیرسد عقلا همان اولوالباب (صاحبان مغزودرکهای عمیق)هستندکه خدادرباره انان فرموده است بیدارومتذکرنمیشوند مگراولوالباب
.اصول کافی جلد1کتاب العقل والجهل
خداوندا بفضل وکرمت عقول ناقص ماراتکمیل بفرما .

خدایا به ماتوفیق به در برابر نعمت های بیکرنت سپاسگذار باشیم

آیا می دانید که اصل ارزشها شکر است .