اي سعادت بخش جان انبيا ........ يا بكش يا باز خوانم يا بيا
حقـا كه مـولانا تواي ! مولاناي ما خداونـدگار «عزت نفس» است. جاي جاي مثنوي معنوي او از اين تذكر سرشار است كه اي انسان تو اين تن نيستي٬ تن تو، اسب توست و تو سواری و نوری ٬ اين جهان آخُر اسب توست و قطعا غذاي سوار غذاي اسب نيست. تو نور و سروري ، تو خليفه ي خدايي ، تو نفس خدا جويي ، تو كسي هستي كه « عالم به تسخير توست » و جهانيان مسخر وجود تو شده اند . ابر و باد و مه و خورشيد و فلك همه محتاج روي زيباي تو هستند و بر وجود تو حسرت مي خورند . "مي" گلگونه در خمره جوشش مي كند؛ آن جوشش، اشتياق ِ "مي" است تا به دهان و حلق زيباي تو راه يابد در اينجا "مِي" مانند عاشقي است كه براي وصال محبوب كه تو باشي دست به كار شده و خود را به فريبنده ترين حالت به تو مي نمايد تا مگر افسونگري او كارگر شود و به وصال تو برسد.
هيچ محتاج مي گلگون نه اي ...........ترك كن گلگونه٬ تو گلگونه اي
اي رخ گلگونه ات شمس الضحي ...........اي گداي رنگ تو گلگونه ها
باده كاندر خمره مي جوشد نهان ...........زاشتياق روي ِ تو جوشد چنان
اي همه دريا! چه خواهي كرد نم؟...........وي همه هستي! چه مي جويي عدم؟
تو خوشي و خوب و كان هر خوشي ........پس چرا خود منت باده كشي؟
تاج كرمنا ست بر فرق سرت ................ طوق اعتيناك آويز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض........... جمله فرع و سايه اند و تو غرض
اي غلامت عقل و تدبيرات هوش ...........چون چنيني خويش را ارزان فروش