الهي، خانه كجا و صاحبخانه كجا؟
طائفِ آن كجا و عارفِ اين كجا؟
آن سفر جسماني است و اين روحاني؛
آن ترك مال كند و اين ترك جان...
آن سفر آفاق كند و اين سير انفس؛
راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود؛
آن ميرود كه برگردد و اين ميرود كه از او نام و نشاني نباشد؛
آن فرش پيمايد و اين عرش؛
آن مُحْرِم ميشود و اين مَحْرَم؛
آن لباس احرام ميپوشد و اين از خود عاري ميشود؛
آن لبيّك ميگويد و اين لبيّك ميشنود...
آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات؛
آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز؛
آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر؛
آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنّا را؛
آن بهيمه قرباني كند و اين خويشتن را...
آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين؛
لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي؛ خنك آن حاجي كه ناجي است!
الهي؛ عمري آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم.
"حسن زاده آملی"