در سلوک سید آزادگان ایران
هنوز چند ماهی از جنگ تحمیلی سپری نشده بودكه تقدیر بر این تعلق گرفت تا سید علیاكبر ابوترابی، به اسارت نیروهای بعثی عراق در آید و در طول هشت سال دفاع مقدس، در اردوگاههای عراقی، با تیغ زبان به مصاف دشمنان برخیزد و روشنی بخش جمع اسیرانی باشد كه به مرور زمان بر تعداد آنان افزوده میشد. سید علیاكبر ابوترابی، روزهای اول اسارت خود را چنین به تصویر میكشد: «در سلول برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای جوبه دار بردند و شماره 1 و 2 را گفتند و دوباره برگرداندند. در طول روز چندین بار مرا بردند و آوردند. بالاخره شب مرا به مدرسه العماره بردند و یك تیمسار عراقی به افرادی كه آنجا بودند گفت: این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب برای اعتراف گرفتن میآییم، اگر اطلاعات لازم را به ما نداد سرش با میخ سوراخ میكنیم. نیمه شب هم آمدند و سرم را با میخ سوراخ كردند؛ ولی ضربه طوری نبود كه راحت شوم.»
ادامه نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
حجت الاسلام والمسلمین