درویشی اسم ملا احمد نراقی و کتاب معراج السعاده او را شنیده بود.به خیال خود پنداشت که وی فردی گوشه گیر و زاهد(به معنای منفی) است.به همین خاطر سخت به ایشان ارادت پیدا کرد.

یک روز برای دیدار وی درویش وارد کاشان می شود و با تعجب می بیند که ملااحمد دارای ریاست و ساختمان زیبا و مکنت و ثروت فراوان است.به ایشان بدبین می شود.ملااحمد در مراودت خود با درویش متوجه افکار او می شود. روز سوم درویش می گوید:«تصمیم دارم به کربلا بروم.»

ملااحمد می گوید:«چه بهتر! من هم قصد چنین سفری داشتم،پس با هم حرکت می کنیم.»

درویش می پرسد:«چند روز باید صبر کنم تا شما آماده شوید؟»

ملااحمد:«همین الان آماده هستم.»