هيچ زيبايي به اندازه ي خدا جميل نيست و هيچ معرفتي به اندازه ي معرفت او کمال نيست و هيچ انساني نيز به اندازه ي مومن، عارف نيست از اين رو هيچ انساني به اندازه ي مومن، عاشق و محب نيست.

معرفت و محبت شدت پذير است داراي کميت نيست ولي کيفيت دارد معرفت و محبت وزن ندارند ولي شدت وجودي دارند وزين هستند.

زيبايي و آراستگي هاي  دنيا چه به صورت بصري و چه سمعي که از اعتبارات همين عالم است در حد وهم و خيال است جلوه اي از دنيا مي باشد چه بسيار از زيباييها و آراستگي هاي دنيا در نگاه انسان با معرفت و مومن عارف طريقي به سوي خدا و رهيدن از طبيعت است.

زدام طبيعت پريدن خوش است               گل از باغ لاهوت چيدن خوش است

اگر محبت کسي به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يکسان باشد او به اين معنا مومن نيست زيرا معرفتش تام و کامل نيست.

نظامي گنجوي در داستان(ليلي و مجنون) مي گويد ليلي در اواخر عمر بيمار شد و طراوتش از بين رفت به مادرش وصيت کرد پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستي محبوبي برگزيني دوستي من مگير که با يک تب همه ي شادابي خود را از دست بدهد و با يک بيماري همه نشاط او فرو بنشيند بلکه بايد دوستي را اختيار کرد که زوال پذير نباشد  بر اين مبنا معرفت، محبت حقيقي مي آورد.

در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست      هر جا که هست پرتو روي حبيب است

حافظ

امام علي (ع): ان اولياء الله هم الذين نظروا الي باطن الدنيا اذا نظر الناس الي ظاهرها و و اشتغلوا بآجلها اذاشتغل الناس بعاجلها فاماتوا منها ما خشو ان يميتهم و ترکوا منها ما عملوا انه سيترکهم

فرمود : همانا دوستان خدا کساني هستند که به باطن نظر مي کنند در حالي که مردم به ظاهر آن مي نگرند آنها به فرداي دنيا پرداختند در حالي که مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند بنا براين دوستان خدا آنچه را از دنيا دانستند بزودي آنها را ترک کنند.1

 يکي از آثار معرفت به خدا رضايت همه جانبه از امور است که پروردگار عالم براي آدمي مقدر کرده است در چنين مقامي فقر و غناء، راحتي و سختي، تندرستي و بيماري، مرگ و زندگي و... در پيش چشم مومن عارف يکسان است و تحمل هر يک بر او دشوار نخواهد بود چرا که او همه را از جانب محبوب مي پندارد و محب هر آنچه را که از محبوب صادر شود زيبايي بيند.

در قرآن کريم از اين قبيل بندگان شايسته ي خدا که همواره تسليم فرامين الهي بوده اند و در هر حال سر به آستان وي نهاده اند نمونه هاي بسياري را مي توان بيان کرد داستان حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهم السلام.

فلما اسلما و تله للجبين   2

هنگامي که هر دو تسليم (وآماده ي اجراي فرمان خدا) شدند و ابراهيم جبين فرزند را بر خاک نهاد اينجاست که شکوه و عظمت ايمان و اطاعت الهي و معرفت به حق تعالي آشکار مي شود و انسان به مفهوم واقعي کلمه آرامشي را که در تسليم و رضاي خدا نهفته است در چنين تابلوي زيبايي مي نگرد.

مفهوم حقيقي اسلام و معرفت به خدا و تسليم در برابر اوامر او تجلي پيدا مي کند و چنين صحنه هاي با شکوهي مي آفريند.

همچون اسماعيل پيشش سر بنه            شاد و خندان پيش تيغش جان بده  3

يقيناً خداوند متعال سر اسماعيل نمي خواست بلکه دل ابراهيم را طلب
مي کرد وي خواست ميزان معرفت و اطاعت پذيري و انقياد او را در برابر اين فرمان شگفت بيازمايد.

چون اين آمادگي وي را در اجراي اين دستور مشاهده نمود پيروزيش را در اين امتحان دشوار به وي اعلام داشت و فرمود.

و ناديناه ان يا ابراهيم و قد صدقت الرويا انا کذالک نجزي المحبين  4

او را ندا داديم که اي ابراهيم آنچه را که در خواب ماموريت يافتي انجام دادي ما اين گونه نيکوکاران را جزا مي دهيم

نمونه هاي فراوان ديگري از پيامبران و اولياء خدا در قرآن و در تاريخ زندگي بشر وجود دارد که به يقين مي توان گفت زيباترين غزل تسليم و رضاي خدا و معرفت به حق تعالي را آقا سيد الشهداء(عليهم السلام) با شهادت خويش و يارانش سرود:

    تشنه به معراج شهود آمدم                 بر لب درياي وجود آمدم

    تشنه لبم تشنه ي درياي تـو               لايم و آينه والاي تـــــو

در وجود امام حسين (ع) چيزي جز رضاي الهي و عشق به او نبوده در کجاي عالم سراغ داريد که اين همه مصيبت به يک انسان در يک روز وارد آيد در واپسين لحظات زندگي خود با دلي سرشار از محبت و عشق به محبوب سرود الهي راضي به رضاي تو و تسليم قضا و قدر تو هستم سر دهد.

 به قول عارف واصل فيض کاشاني

آن دل که تويي در وي غم خانه چرا باشد      چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غم خانه دلي  باشد کان بي خبر است از تو     چون جاي تو باشد دل غم خانه چرا باشد

بيگانه کسي باشد کو با تــو نباشــد يــار      آنکس که تواش ياري بيگانه چرا باشــد

آن جان که تواش جانان غير از تو که را خواهد       وان دل که تواش دلبر بتخــانه چرا باشــد

زاهد چه کند جانان چون نيست تنش را جان    در کالبـد بـي جـان جانانـه چرا باشـد

رو سوره ي يوسف خوان تا بشنوي از قـرآن     حقست حديث عشـق افسانه چرا باشـد

فيض است زحق خرم هرگز نخورد او غم        چون يافت عمارت دلي ويرانه چرا باشـد