قضاي حق و رضاي بنده

سيطره قضا و قدر الهي بر جمله كائنات و مصادره زمان و مكان و موقعيت بر، بشر و ساير مخلوقات از احدي پوشيده نمانده است، چه رسد به تعليم و تربيت كه خود بسته علل و عوامل بي‌شمارند. نگاهي اجمالي به آنچه خود مولانا در مثنوي شريف برمي‌شمارد، بسنده است. اينكه‌ چگونه همه محاسبات ما به هم مي‌ريزند و همت و نيت ما مقهور اين قدرت قاهره مي‌شوند؛ ببينيد:

 

چون قضا آيد چه سود از احتياط؛ چون قضا آيد شود ننگ اين جهان؛ چون قضا آيد شود دانش به خواب؛ چون قضا آيد طبيب ابله شود؛ چون قضا آيد فروپوشد بصر؛ چون قضا آيد نبيني غيرپوست؛ چون قضا آيد نماند فهم و رأي.

 

يا: از قضا سركه انگبين صفرا فزود و بالاخره: با قضا پنجه مزن اي تند و تيز/ تا نگيرد هم قضا با تو ستيز. (از دريا به دريا، جعفري1)

 

حال تصور كنيد همين قضا و قدر با رضاي بنده و طبع مستطاب او به جاي واگرايي به اصطلاح، همگرايي پيدا كنند و تقدير الهي و تدبير بنده در نقطه خلق، به نحو استثنايي، به هم برسند و عالي‌ترين مصداق در فطرت و تربيت ربوبي بشوند ولي اين آن قضايي است كه رواست و نيازي به برگرداندن آن نيست:

 

چون قضاي حق رضاي بنده شد/ حكم او را بنده خواهنده شد

 

بي‌تكلف نه پي مزد و ثواب/ بلكه طبع او چنين شد مستطاب

 

زندگي خود نخواهد بهر خود/نه پي ذوق حيات مستلذ

 

هر كجا امر قدم را مسلكي است/ زندگي و مردگي پيشش يكي است

 

بهر يزدان مي‌زيد نه بهر گنج/ بهر يزدان مي‌مُرَد نه از خوف و رنج

 

هست ايمانش براي خواست او/ نه براي جنت و اشجار و جو

 

ترك كفرش هم براي حق بود/ نه ز بيم آن كه در آتش رود

 

اين چنين آمد ز اصل آن خوي او/ نه رياضت نه به جست و جوي او

 

آنگهان خندد كه او بيند رضا/ همچو حلواي شكر او را قضا

 

بنده‌اي كش خوي و خلقت اين بود/ نه جهان بر امر و فرمانش رود؟

 

پس چرا لابه كند او يا دعا /كه بگردان اي خداوند اين قضا...

 

( دفتر سوم،ص376، قونيه)

 

اما اين تقدير و طبع چگونه يكديگر را درمي‌يابند و سوء‌القضا به حسن‌القضاء تبديل مي‌شود و يا تحول مي‌يابد. چگونه مي‌توان سوي آن باغ گام برداشت و با دفع ذكام بوي افزون جست؟ بوي غيب را چطور استشمام و ادراك كنيم؟ آري:

 

روي ناشسته نبيند روي حور/ لاصلو? گفت الابالطهور

 

مي‌دانيم كه:

 

از خر عيسي دريغش نيست قند/ ليك خر آمد به خلقت كه پسند

 

قند خر را گر طرب انگيختي / پيش خر قنطار شكر ريختي

 

معني تختم علي افواههم / اين شناس،‌اين است ره دورامهم...

 

(دفتر ششم، ص814، قونيه)

 

مولانا هم چنان كه از مستمع عام خود جانش به لب رسيده و در منتهاي كمال متن خود مي‌گويد: اين كه مي‌گويم به قدر فهم توست/ مردم اندر حسرت فهم درست؛ از اين كه خلق، حلق لقمه حق را ندارد، به طريق اولي به ستوه است:

 

اي دريغ عرصه افهام خلق/سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق...

 

كوه طور اندر تجلي حلق يافت/تا كه مي‌ نوشيد و مي را بر نتافت...

 

لقمه بخشي آيد از هر كس به كس/ حلق بخشي كار يزدان است و بس...

 

حلق بخشد جسم را و روح را/ حلق بخشد بهر هر عضوت خدا

 

اين گهي بخشد كه اجلالي شوي/وز دغاو از دغل خالي شوي

 

تا نگويي سرّ سلطان را به كس/تا نريزي قند را پيش مگس

 

گوش آن كس نوشد و اسرار جلال/ كو چو سوسن صد زبان افتاد و لال ...

 

(دفتر سوم، ص306، قونيه)

 

او اين طبع مستطاب و جان پذيراي حق را چندان رفيق مي‌يابد كه مانند هوا به اندك غباري پرده مايل مي‌گردد و چون لكه‌اي ابر مانع خورشيد و ديد آفتاب مي‌شود. او از اين دور و تسلسل باطل و تجربه‌اي كه گزاف و بي‌حاصل است، به شكوه مي‌گويد:

 

دانشي بايد كه اصلش ز آن سرست/ زان كه هر فرعي به اصلش رهبر است

 

پس چرا علمي بياموزي به مدد/ كش ببايد نسيه را ازان پاك كرد؟

 

(دفتر سوم، ص346، قونيه)

 

چه دربازگشت به خون دل و اشك ديده بايد اين لوح را براي درج اسرار نهان پشت او براي محل وحي و الهام واقع شدن طبيعت و طبع الهي ما را راهي جز رفتن در فراز و فرود و اجتهاد و افزودن بر تشنگي خود نمي‌شناسد و به توكل بدون حركت اعتقاد ندارد و شرط نزول اجلال را نياز دروني و هر چه عميق‌تر مي‌داند:

 

تا نزايد طفلك نازك گلو/ كي روان گردد ز پستان شير او....

 

حاجت تو كم نباشد از حشيش/ آب را گيري سوي او ميكشش...

 

زرع جان را كش جواهر مضمرست/ ابر رحمت پرز آب كوثرست (دفتر سوم، ص424،‌ قونيه)

 

چشم‌بندي خدا

 

در مقابل آن قضايي كه با رضاي بنده مقابل مي‌نشيند و تقدير و تدبيري كه چون شير و شكر به هم مي‌آميزند و چون يد واحده عمل مي‌كنند، قضا و قهر الهي قرار دارد و شاخص‌ترين مصداقش در مثنوي داستان «گريختن عيسي عليه‌السلام بر فراز كوه از احمقان» است كه وقتي از ايشان با آن يد بيضاء و قدرت احيا و شفا پرسش مي‌كنند، از چه مي‌گريزي پاسخ مي‌دهد از احمق و حماقت لاعلاج او:

 

گفت: رنج احمقي قهر خداست/ رنج كوري نيست قهر، آن ابتلاست...

 

آن چه داغ اوست مُهر او كرده است/ چاره‌اي بر وي نيارد بُرددست

 

ز احمقان بگريز چون عيسي گريخت/ صحبت احمق بسي خونها بريخت

 

(دفتر سوم ص401 قونيه)

 

و اين شرايطي است كه طبيعت و تربيت، هر دو خاصيت خود را از دست مي‌نهند و گويي با تجاوز از حدود مقدّر خود به ضد خود تبديل مي‌شوند كه در مراتب پايين‌تر همان «از قضا سركه انگبين صفرا فزود؛ و چون قضا آيد طبيب ابله شود» است كه ذكر آن گذشت. يعني نه تنها گوش داشتن و نشنيدن، چشم داشتن و نديدن و دل داشتن و درك نكردن، بلكه چون حكايت «كري كه به عيادت همسايه بيمار رفته بود»، در يك قياس مع‌الفارق (ما چون كران ناشنيده يك خطاب/ هرزه‌گويان از قياس خود جواب)، اسباب خشم مخاطب افروختن و خود را به دست خويش عذاب مضاعف دادن است:

 

 

ختم كرده قهر حق بر ديده‌ها/ كه بينند ماه را بيند سها

 

ذره‌اي را بيند و خورشيد نه/ ليك از لطف و كرم نوميد نه

 

كاروانهاي بي‌نوا، وين ميوه‌ها/ پخته مي‌ريزد چه سحر است اي خدا؟

 

سيب‌ پوسيده همي چيدند خلق/ درهم افتاده به يغما خشك حلق

 

گفته هر برگ و شكوفه آن غُصون / دم به دم يا ليت قومي يعلمون ...

 

(دفتر سوم ص380 قونيه)

 

بنابراين، بشر در اين باتلاقي كه پيرامون خود به وجود آورده، هرچند كند، ظلم به خود كرده است و بسا كه تعابير «نادان» (احزاب/72)، «ناتوان (نساء/28»، «ستمكار» (ابراهيم/34)، «نااميد» و «ناسپاس» (هود/9)، «جدال پيشه» (نحل/4)، «شتابكار» (اسراء/11)، «بخيل» (اسراء/100)، «ناشكيب» (معارج/19) و در نهايت اينكه خداوند تبارك و تعالي تعبير: «قُتل الانسان مااكفره» (عبس/17) را در مورد او به كار مي‌برد، معطوف به همين موقعيتِ مورد قهر و غضب واقع شدة او باشد، نسبت به تعبير «فتبارك‌الله الحسن الخالقين» كه مشرف بر عدم فاصله‌گذاري بين قضاي حق و رضاي بنده است و دوباره اين از آن فرازهايي است كه شاعر به شگفت آمده، مي‌گويد:

 

چشم باز و گوش باز و اين ذكاء/ خيره‌ام در چشم‌بندي خدا

 

من از ايشان خيره ايشان هم ز من/ از بهاري، خار ايشان، من سمن

 

(دفتر سوم ص346، قونيه)

 

و ظاهراً از نشانه‌هاي برانگيختن «غضب» الهي در مقابل «لطف» خاص و عام او، همين بي‌ادبي ناشي از ناسپاسي و كفران نعمت است كه در اين ميان قوم بني‌اسرائيل زبانزدند:

 

از خدا جوئيم توفيق ادب/ بي‌ادب محروم ماند از لطف رب

 

بي‌ادب تنها نه خود را داشت بد/ بلكه آتش در همه آفاق زد

 

مائده از آسمان در مي‌رسيد/ بي‌شري و بيع و بي‌گفت و شنيد

 

در ميان قوم موسي چند كس/ بي‌ادب گفتند كو سير و عدس

 

منقطع شد خوان و نان از آسمان/ ماند رنج و زرع و بيل و داس‌مان...

 

ابر برنايد پي منع زكات/ وز زنا افتد و با اندر جهات

 

هرچه بر تو آيد از ظمات و غم/ آن ز بي‌باكي و گستاخي است هم

 

(دفتر اول ص8 قونيه).

 

سپس نصيحت مي‌كند و از انبيا و اوليا حكايت‌ها به ميان مي‌آورد تا ما را متقاعد كند كه فهم و خاطر تيز كردن نيست راه. نمي‌توان با زيركي شيطان سرّ «و علّم آدم الاسماء» را گشود و به هزار توي غيب سهل است عالم شهود راه برد. جزر و مد دائمي عالم اشيا و انقلاب دائمي دل و روح انسان پيش از پختگي و ظرفيت و ظرافت خود او مانع از رمزگشايي لمعات حيات پيوسته در حال شدن خواهد بود:

 

آن‌چنان گويد حكيم غزنوي/ در الهي‌نامه گر خوش بشنوي/ كم فضولي كن تو در حكم قَدَر/ در خور آمد شخص خر با گوش خر/ شد مناسب عضوها و ابدانها/ شد مناسب وصفها با جانها/ وصف هر جاني تناسب با شدش/ بي‌گمان با جان كه حق بتراشدش.../ ديده و دل هست بين اصبعين/ چون قلم در دست كاتب اي حُسيِن/ اصبع لطف است و قهر و در ميان/ كلك دل با قبض و بسطي زين بنان.../ جز نياز و جز تضّرع راه نيست/ زين تقلب هر قلم آگاه نيست.../ موسي آن را عصا ديد و نبود/ اژدها بُدسر اولب مي‌گشود/ چون چنان شاهي نداند سرّ چوب/ تو چه داني سرّ اين دام و حبوب؟ (دفتر سوم، ص407 قونيه).