كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوي آب

بر لب جو بود ديواري بلند

بر سر ديوار تشنهء دردمند

مانعش از آب آن ديوار بود

از پي آب او چو ماهي زار بود

ناگهان انداخت او خشتي در آب

بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب

آب مي‌زد بانگ يعني هي ترا

فايده چه زين زدن خشتي مرا

 تشنه گفت آبا مرا دو فايده‌ست

من ازين صنعت ندارم هيچ دست

فايده اول سماع بانگ آب

كو بود مر تشنگان را چون رباب

 فايده ديگر كه هر خشتي كزين

بر كنم آيم سوي ماء معين

 سجده آمد كندن خشت لزب

موجب قربي كه واسجد واقترب

تا كه اين ديوار عالي‌گردنست

مانع اين سر فرود آوردنست

سجده نتوان كرد بر آب حيات

تا نيابم زين تن خاكي نجات

هر كه عاشقتر بود بر بانگ آب

او كلوخ زفت‌تر كند از حجاب