قضاوت:
روزی شبلی در راهی میرفت دید دو کودک در خاک بر سر تصاحب گردوئی به جان هم افتاده اند شیخ گفت ای کودکان صبر کنید تا من این گردوی کوچک را بشکنم پس میان هر دو شما قسمت کنم جوز را بشکست و دید میانش تهی است از حسرت کودکان شرمگین شد و بیمغزی خویشش آشکار
هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قسامی هلا قسمت کن آن
چو نه ی صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قسامی مکن ))
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
حجت الاسلام والمسلمین