که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش
حکایت
ابلهی دیدم سمین، خلعتی ثمین بر بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر کسی گفت: سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم برین حیوان لایعلم؟ گفتم:
قد شابه بالوری حمار
عجلا جسدا له خوار
یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا.
به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان
مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش
بگرد در همه اسباب و ملک و هستی او
که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
حجت الاسلام والمسلمین