حکایت

ابلهی دیدم سمین، خلعتی ثمین بر بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر کسی گفت: سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم برین حیوان لایعلم؟ گفتم:

قد شابه بالوری حمار

عجلا جسدا له خوار

یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا.

به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان

مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد در همه اسباب و ملک و هستی او

که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش