در روزگار پیشین در سرزمین عربستان مرد و زنی چادرنشین در بیابان زندگی می­کردند. زمامدار آن سرزمین اهل کرم و سخاوت بسیار بود.
این زن و شوهر در فقر و فلاکت بسر می­بردند و زندگی را به سختی می­گذراندند تا این­که شبی زن به شوهرش گفت :

کاین همه فقر و جفا ها می­کشیم             جمله عالم در خوش و ما ناخوشیم
نانمان نی، نان خورشمان درد و رشگ        کوزه مان نی، آبمان از دیده اشک

گفتگوی این زن و شوهر ادامه یافت. زن همچنان از فقر و گرسنگی شکوه می­کرد و مرد از صبر و تحمل و توکل سخن به میان می­آورد.
ولی زن از گفتار شوهر قانع نمی­شد و مکرر اشکال تراشی می­کرد و بی­تابی می­نمود. مرد او را نصیحت می­کرد و می­گفت : «من و تو همسر و همباز یکدیگر هستیم و باید مانند یک روح در دو بدن باشیم، اگر یکی از کفش تنگ باشد هر دو بی­فایده است و ...»
ولی زن از فقر و شرمساری سخن می­گفت و از سختی­ها و دشواری­ها حرف می­زد. مرد او را به قناعت و تحمل دعوت می­کرد و به او می­گفت : «فقری که همراه قناعت و رضا باشد وسیله­ای برای توجه بیشتر به خداست و ...»
سرانجام در این گفتگو زن تحت تاثیر نصایح شوهر قرار گرفته و تحول معنوی پیدا کرد و زندگی تلخ و سرد خود را به زندگی شیرین و گرم خانوادگی مبدل ساخت و طریق مهربانی با شوهر را برگزید.
تا این­که روزی زن به شوهر خود چنین پیشنهاد کرد : «میدانی که خلیفه بسیار بخشنده است، برخیز و هدیه­ای نزد او ببر تا با بخشش او زندگی ما تامین گردد.»
مرد در پاسخ گفت : «ما که چیزی نداریم تا به عنوان هدیه نزد خلیفه ببریم»
زن گفت : «برخیز و سبوی آب بارانی را که جمع کرده­ایم بردار و به عنوان هدیه به حضور خلیفه ببر»

مرد گفت : آری سبو را سر ببند          هین که این هدیه است ما را سودمند
در نمد در دوز تو این کوزه را                تا گشاید شه به هدیه روزه را
کاین چنین اندر همه آفاق نیست            جز رحیق و مایه ی اذواق نیست

مرد آن کوزه را گرفت و نزد خلیفه رفت و آن را اهدا نمود و جریان را توسط دربانان به گوش خلیفه رساند.
خلیفه فرمان داد تا سبوی او را پر از طلا کنند و هدیه دهنده را سوار کشتی نمایند تا با کمال آسودگی به منزل خود باز گردد.
فرمان خلیفه اجرا شد و به این ترتیب او به مراد رسید.
از این قصه این را بدان که دانش ما همانند آب آن سبو است و عظمت و علم خداوند همانند آب دجله­ وسیع است که از حرکت باز نمی­ایستد. اگر آن عرب چادر نشین می­دانست که آب سبویش در برابر آب دجله بسیار اندک است آن سبو را بر سنگ می­کوبید، به هر حال او با فروتنی هدیه­ی ناچیز خود را نزد خلیفه برد و به آن همه شادی دست یافت :

کل عالم را سبو دان ای پسر             کان بود از علم و خوبی تا بسر
قطره ای از دجله خوبی او است          کان نمی گنجد ز پری زیر پوست
آن سبوی آب، دانش­های ماست          و آن خلیفه دجله ی علم خداست