6. رؤيت خدا
 
آن نيروى الهى كه بر كوه وارد آمد، آيا نيروى عظيم اتم بود، يا قدرت امواج صوتى و يا نيروى مرموز ديگر، هر چه بود كوه را متلاشى ساخت و موسى در اثر صداى غرّش انهدام كوه (يا از اين مكاشفه و جذبه‏ى باطنى)، بيهوش بر زمين افتاد.(35)
ديدن خداوند، تقاضاى جاهلانه‏ى بنى‏اسرائيل بود كه از موسى مى‏خواستند خدا را با چشم سر به آنان بنماياند (كه در آيه 155 اعراف مى‏خوانيم)، و آن كافران غافل از بودند كه هرگز چشم توان ديدن خداوند را ندارد، «لاتدركه الابصار»(36)، بلكه بايد خدا را با چشم دل ديد و به او ايمان آورد. چنانكه حضرت على‏عليه السلام فرمود: «رأته القلوب بحقايق الايمان»(37)
 چشم دل باز كن كه جان بينى‏
آنچه ناديدنى است آن بينى‏
امام صادق‏عليه السلام  در مورد «انا اوّل المؤمنين» فرمودند: «انا اوّل مَن آمن و صَدّق بانّك لاتُرى»،(38) من اوّلين ايمان آورندگان باشم به اين‏كه ذات الهى قابل ديدن نيست.
در جلسه‏اى مأمون به امام رضاعليه السلام گفت: مگر شما نمى‏گوييد انبيا معصومند، پس چرا موسى رؤيت الهى را از خداوند درخواست كرد؟ «أرنى أنظر اليك»(39)، آيا موسى نمى‏دانست كه خداوند قابل ديدن نيست؟
امام‏عليه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسى‏عليه السلام مى‏دانست كه خداوند قابل ديدن با چشم نيست، امّا هنگامى كه خدا با موسى سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ايمان نمى‏آوريم مگر اينكه كلام الهى را بشنويم.
هفتاد نفر از بنى‏اسرائيل برگزيده شدند و به ميعادگاه كوه طور آمدند. حضرت موسى‏عليه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود، در اين هنگام آنان كلام الهى را از تمام جهات شنيدند، ولى گفتند ايمان نمى‏آوريم مگر اينكه سخن گفتن خدا را خود ببينيم، صاعقه‏اى از آسمان آمد و همه‏ى آنان هلاك شدند. حضرت موسى گفت: اگر با چنين وضعى برگردم، مردم خواهند گفت تو در ادّعايت راستگو نيستى كه ديگران را به قتل رساندى. به اذن الهى دوباره همه زنده شدند، اين بار گفتند: اگر تنها خودت نيز خدا را ببينى، ما به تو ايمان مى‏آوريم. موسى گفت: «انّ اللّه لايُرى بالابصار و لاكيفيّة له و انّما يعرف بآياته و يكلّم باعلامه»، خدا را تنها با نشانه‏ها و آياتش مى‏توان درك كرد. امّا آنان لجاجت كردند، خطاب آمد موسى بپرس آنچه مى‏پرسند و تورا به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمى‏كنم. حضرت موسى‏عليه السلام گفت: «ربّ ارنى انظر اليك»، خطاب آمد: «لن ترانى» هرگز، امّا نگاه كن به كوه، اگر پايدار ماند تو نيز خواهى توانست مرا ببينى.
با اشاره‏ى الهى كوه متلاشى و به زمينى صاف تبديل شد وموسى پس از به هوش آمدن گفت: «سبحانك تبتُ اليك»، خدايا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت ومعرفتى كه داشتم بازگشتم ومن اوّلين كسى هستم كه اعتراف مى‏كنم خدا را نمى‏توان با چشم‏سر ديد. مأمون با اين پاسخ شرمنده شد.(40)
در واقع حضرت موسى‏عليه السلام با بيان جمله‏ى «ارنى» و پاسخ «لن ترانى» خواست به مردم بفهماند كه خداوند براى من قابل رؤيت با چشم نيست، تا چه رسد به شما.
از امام صادق‏عليه السلام پرسيدند: اگر خدا قابل رؤيت نيست، پس در مورد رواياتى كه مى‏گويند: پيامبرصلى الله عليه وآله، خدا را ديد، يا در قيامت مؤمنان خدا را در بهشت مى‏بينند، شما چه مى‏فرماييد؟
حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: بسيار زشت است كه شخصى 70 - 80 سال در زمين خدا زندگى كند و از رزق و روزى او استفاده كند، امّا او را چنانچه بايد نشناسد. پيامبر، خدا را باچشم نديده است و اگر كسى چنين ادّعايى داشته باشد، دروغگو و كافر است، چنانكه آن حضرت فرمودند: «مَن شبّه اللّه بخلقه فقد كفر» كسى كه خدا را به صفات مخلوقات تشبيه كند، كافر است. حضرت على‏عليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه اى برادرِ پيامبرصلى الله عليه وآله! آيا تو خدا را ديده‏اى؟ فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العيون بمشاهدة الاعيان ولكن تراه القلوب بحقايق الايمان»،(41) خدايى را كه نديده باشم عبادت نمى‏كنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى ديگر فرمود: «ما رأيتُ شيئاً الاّ و قد رأيتُ اللّه قبله و بعده و معه و فيه»(42) چيزى را نديدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن ديدم.
آرى، چشم توان ديدن او را ندارد، «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار»(43)، امّا با چشم دل مى‏توان خدا را ديد، چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «لقد رآه نَزلَة اُخرى عند سِدرة المنتهى»(44) پيامبر، در معراج، ايات عظمت الهى را ديد. البتّه آنچه در تورات در مورد ماجراى حضرت موسى در كوه طور آمده، از تحريفات تورات است.(45)
 
 7. انگيزه‏هاى شرك(46)
 
مردم، يا به خاطر قدرت به سراغ كسى مى‏روند كه قرآن مى‏فرمايد: تمام مردم حتّى قدرت آفريدن يك مگس را ندارند، «لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»(47)
 يا براى لقمه نانى به سراغ اين وآن مى‏روند، كه قرآن مى‏فرمايد: «لايملكون لكم رزقاً»(48)
 يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مى‏روند كه قرآن مى‏فرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(49)
 يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مى‏شوند كه قرآن مى‏فرمايد: «فلايملكون كشف الضرّ عنهم»(50)
 و در جاى ديگر مى‏فرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مى‏رويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(51) چرا شما بهترين آفريننده را رها مى‏كنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(52)
 
  8. نشانه‏هاى شرك‏
 
يكى از نشانه‏هاى شرك، بهانه‏گيرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مى‏فرمايد:
 * آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقه‏ى شما هماهنگ نبود، تكبّر مى‏ورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(53)
 * همين كه فرمان جهاد مى‏رسيد، مى‏گفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(54)
 * هنگامى كه غذا براى گروهى از بنى‏اسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(55)
 * هرگاه خداوند مثالى مى‏زد، مى‏گفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(56)
 نشانه‏ى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مى‏خوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوب‏تر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
 شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مى‏فرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(57)
 
 9. آثار شرك‏
 
 1. حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مى‏برد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مى‏برد. قرآن، خطاب به پيامبر مى‏فرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(58) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مى‏شود.
 2. اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مى‏شود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواسته‏ها و توقّعات گوناگونى دارند.
 حضرت يوسف‏عليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(59)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
 قرآن مى‏فرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمه‏ى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّه‏ى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السّماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(60)
 آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعه‏ى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هركس دل بستن، دور هركس چرخيدن، به هركس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هركس و ترسيدن از هركس، حفظ مى‏كند. در حديث مى‏خوانيم: «كلمة لااله‏الاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(61)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هركس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
 3. اختلاف و تفرقه:
در جامعه‏ى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مى‏كند و همه دور همان محور مى‏چرخند، ولى در جامعه‏ى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوت‏ها، سليقه‏ها و راه‏هاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مى‏نمايد. قرآن مى‏فرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(62) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقه‏هاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مى‏شوند.
 4. خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مى‏فرمايد: «لاتَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى‏ فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(63) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.
 
 10. مبارزه با شرك‏
 
اوّلين پيام و هدف تمام انبيا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است. «ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»(64)
 تمام گناهان، مورد عفو قرار مى‏گيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(65) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شرك‏ها برائت جويند.(66) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مى‏فرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(67)
 نه تنها بت‏ها و طاغوت‏ها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مى‏فرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(68) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(69)
 شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مى‏فرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى‏»(70)
 اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مى‏پردازد و مى‏فرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بسته‏ايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(71) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
 آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگ‏ترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستان‏ها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگه‏هاى شرك است.

34) ذيل آيه 143 سوره اعراف.
35) تفسير نمونه.
36) انعام، 103.
37) تفسير صافى.
38) تفسير اثنى‏عشرى.
39) اعراف، 143.
40) تفاسير نورالثقلين و فرقان.
41) تفسير فرقان، معانى الاخبار.
42) تفسير فرقان.
43) انعام، 103.
44) نجم، 13 - 14.
45) تورات، سِفرخروج، باب 23، آيه 9.
46) ذيل آيه 13 سوره لقمان.
47) حج، 73.
48) عنكبوت، 17.
49) نساء، 139.
50) اسراء، 56.
51) اعراف، 194.
52) صافّات، 135.
53) بقره، 87.
54) نساء، 77.
55) بقره، 61.
56) بقره، 26.
57) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
58) زمر، 65.
59) يوسف، 39.
60) حج، 31.
61) بحار، ج 49، ص 127.
62) روم، 32.
63) اسراء، 38. زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرت‏ها مردم ايران را سركوب مى‏كرد، ولى چيزى نگذشت كه گريه‏كنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مى‏فرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
64) نحل، 36.
65) نساء، 48 و 116.
66) هود، 54.
67) نساء، 36.
68) مائده، 116.
69) نساء، 48.
70) توبه، 113.
71) فاطر، 40.