رؤيت خدا
6. رؤيت خدا
آن نيروى الهى كه بر كوه وارد آمد، آيا نيروى عظيم اتم بود، يا قدرت امواج صوتى و يا نيروى مرموز ديگر، هر چه بود كوه را متلاشى ساخت و موسى در اثر صداى غرّش انهدام كوه (يا از اين مكاشفه و جذبهى باطنى)، بيهوش بر زمين افتاد.(35)
ديدن خداوند، تقاضاى جاهلانهى بنىاسرائيل بود كه از موسى مىخواستند خدا را با چشم سر به آنان بنماياند (كه در آيه 155 اعراف مىخوانيم)، و آن كافران غافل از بودند كه هرگز چشم توان ديدن خداوند را ندارد، «لاتدركه الابصار»(36)، بلكه بايد خدا را با چشم دل ديد و به او ايمان آورد. چنانكه حضرت علىعليه السلام فرمود: «رأته القلوب بحقايق الايمان»(37)
چشم دل باز كن كه جان بينى
آنچه ناديدنى است آن بينى
امام صادقعليه السلام در مورد «انا اوّل المؤمنين» فرمودند: «انا اوّل مَن آمن و صَدّق بانّك لاتُرى»،(38) من اوّلين ايمان آورندگان باشم به اينكه ذات الهى قابل ديدن نيست.
در جلسهاى مأمون به امام رضاعليه السلام گفت: مگر شما نمىگوييد انبيا معصومند، پس چرا موسى رؤيت الهى را از خداوند درخواست كرد؟ «أرنى أنظر اليك»(39)، آيا موسى نمىدانست كه خداوند قابل ديدن نيست؟
امامعليه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسىعليه السلام مىدانست كه خداوند قابل ديدن با چشم نيست، امّا هنگامى كه خدا با موسى سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه كلام الهى را بشنويم.
هفتاد نفر از بنىاسرائيل برگزيده شدند و به ميعادگاه كوه طور آمدند. حضرت موسىعليه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود، در اين هنگام آنان كلام الهى را از تمام جهات شنيدند، ولى گفتند ايمان نمىآوريم مگر اينكه سخن گفتن خدا را خود ببينيم، صاعقهاى از آسمان آمد و همهى آنان هلاك شدند. حضرت موسى گفت: اگر با چنين وضعى برگردم، مردم خواهند گفت تو در ادّعايت راستگو نيستى كه ديگران را به قتل رساندى. به اذن الهى دوباره همه زنده شدند، اين بار گفتند: اگر تنها خودت نيز خدا را ببينى، ما به تو ايمان مىآوريم. موسى گفت: «انّ اللّه لايُرى بالابصار و لاكيفيّة له و انّما يعرف بآياته و يكلّم باعلامه»، خدا را تنها با نشانهها و آياتش مىتوان درك كرد. امّا آنان لجاجت كردند، خطاب آمد موسى بپرس آنچه مىپرسند و تورا به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمىكنم. حضرت موسىعليه السلام گفت: «ربّ ارنى انظر اليك»، خطاب آمد: «لن ترانى» هرگز، امّا نگاه كن به كوه، اگر پايدار ماند تو نيز خواهى توانست مرا ببينى.
با اشارهى الهى كوه متلاشى و به زمينى صاف تبديل شد وموسى پس از به هوش آمدن گفت: «سبحانك تبتُ اليك»، خدايا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت ومعرفتى كه داشتم بازگشتم ومن اوّلين كسى هستم كه اعتراف مىكنم خدا را نمىتوان با چشمسر ديد. مأمون با اين پاسخ شرمنده شد.(40)
در واقع حضرت موسىعليه السلام با بيان جملهى «ارنى» و پاسخ «لن ترانى» خواست به مردم بفهماند كه خداوند براى من قابل رؤيت با چشم نيست، تا چه رسد به شما.
از امام صادقعليه السلام پرسيدند: اگر خدا قابل رؤيت نيست، پس در مورد رواياتى كه مىگويند: پيامبرصلى الله عليه وآله، خدا را ديد، يا در قيامت مؤمنان خدا را در بهشت مىبينند، شما چه مىفرماييد؟
حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: بسيار زشت است كه شخصى 70 - 80 سال در زمين خدا زندگى كند و از رزق و روزى او استفاده كند، امّا او را چنانچه بايد نشناسد. پيامبر، خدا را باچشم نديده است و اگر كسى چنين ادّعايى داشته باشد، دروغگو و كافر است، چنانكه آن حضرت فرمودند: «مَن شبّه اللّه بخلقه فقد كفر» كسى كه خدا را به صفات مخلوقات تشبيه كند، كافر است. حضرت علىعليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه اى برادرِ پيامبرصلى الله عليه وآله! آيا تو خدا را ديدهاى؟ فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العيون بمشاهدة الاعيان ولكن تراه القلوب بحقايق الايمان»،(41) خدايى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى ديگر فرمود: «ما رأيتُ شيئاً الاّ و قد رأيتُ اللّه قبله و بعده و معه و فيه»(42) چيزى را نديدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن ديدم.
آرى، چشم توان ديدن او را ندارد، «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار»(43)، امّا با چشم دل مىتوان خدا را ديد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «لقد رآه نَزلَة اُخرى عند سِدرة المنتهى»(44) پيامبر، در معراج، ايات عظمت الهى را ديد. البتّه آنچه در تورات در مورد ماجراى حضرت موسى در كوه طور آمده، از تحريفات تورات است.(45)
ديدن خداوند، تقاضاى جاهلانهى بنىاسرائيل بود كه از موسى مىخواستند خدا را با چشم سر به آنان بنماياند (كه در آيه 155 اعراف مىخوانيم)، و آن كافران غافل از بودند كه هرگز چشم توان ديدن خداوند را ندارد، «لاتدركه الابصار»(36)، بلكه بايد خدا را با چشم دل ديد و به او ايمان آورد. چنانكه حضرت علىعليه السلام فرمود: «رأته القلوب بحقايق الايمان»(37)
چشم دل باز كن كه جان بينى
آنچه ناديدنى است آن بينى
امام صادقعليه السلام در مورد «انا اوّل المؤمنين» فرمودند: «انا اوّل مَن آمن و صَدّق بانّك لاتُرى»،(38) من اوّلين ايمان آورندگان باشم به اينكه ذات الهى قابل ديدن نيست.
در جلسهاى مأمون به امام رضاعليه السلام گفت: مگر شما نمىگوييد انبيا معصومند، پس چرا موسى رؤيت الهى را از خداوند درخواست كرد؟ «أرنى أنظر اليك»(39)، آيا موسى نمىدانست كه خداوند قابل ديدن نيست؟
امامعليه السلام در جواب او فرمودند: حضرت موسىعليه السلام مىدانست كه خداوند قابل ديدن با چشم نيست، امّا هنگامى كه خدا با موسى سخن گفت و آن حضرت به مردم اعلام نمود، مردم گفتند: ما به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه كلام الهى را بشنويم.
هفتاد نفر از بنىاسرائيل برگزيده شدند و به ميعادگاه كوه طور آمدند. حضرت موسىعليه السلام سؤال آنان را از خدا درخواست نمود، در اين هنگام آنان كلام الهى را از تمام جهات شنيدند، ولى گفتند ايمان نمىآوريم مگر اينكه سخن گفتن خدا را خود ببينيم، صاعقهاى از آسمان آمد و همهى آنان هلاك شدند. حضرت موسى گفت: اگر با چنين وضعى برگردم، مردم خواهند گفت تو در ادّعايت راستگو نيستى كه ديگران را به قتل رساندى. به اذن الهى دوباره همه زنده شدند، اين بار گفتند: اگر تنها خودت نيز خدا را ببينى، ما به تو ايمان مىآوريم. موسى گفت: «انّ اللّه لايُرى بالابصار و لاكيفيّة له و انّما يعرف بآياته و يكلّم باعلامه»، خدا را تنها با نشانهها و آياتش مىتوان درك كرد. امّا آنان لجاجت كردند، خطاب آمد موسى بپرس آنچه مىپرسند و تورا به خاطر جهالت آنان مؤاخذه نمىكنم. حضرت موسىعليه السلام گفت: «ربّ ارنى انظر اليك»، خطاب آمد: «لن ترانى» هرگز، امّا نگاه كن به كوه، اگر پايدار ماند تو نيز خواهى توانست مرا ببينى.
با اشارهى الهى كوه متلاشى و به زمينى صاف تبديل شد وموسى پس از به هوش آمدن گفت: «سبحانك تبتُ اليك»، خدايا! از جهل و غفلت مردم، به شناخت ومعرفتى كه داشتم بازگشتم ومن اوّلين كسى هستم كه اعتراف مىكنم خدا را نمىتوان با چشمسر ديد. مأمون با اين پاسخ شرمنده شد.(40)
در واقع حضرت موسىعليه السلام با بيان جملهى «ارنى» و پاسخ «لن ترانى» خواست به مردم بفهماند كه خداوند براى من قابل رؤيت با چشم نيست، تا چه رسد به شما.
از امام صادقعليه السلام پرسيدند: اگر خدا قابل رؤيت نيست، پس در مورد رواياتى كه مىگويند: پيامبرصلى الله عليه وآله، خدا را ديد، يا در قيامت مؤمنان خدا را در بهشت مىبينند، شما چه مىفرماييد؟
حضرت تبسّمى كردند و فرمودند: بسيار زشت است كه شخصى 70 - 80 سال در زمين خدا زندگى كند و از رزق و روزى او استفاده كند، امّا او را چنانچه بايد نشناسد. پيامبر، خدا را باچشم نديده است و اگر كسى چنين ادّعايى داشته باشد، دروغگو و كافر است، چنانكه آن حضرت فرمودند: «مَن شبّه اللّه بخلقه فقد كفر» كسى كه خدا را به صفات مخلوقات تشبيه كند، كافر است. حضرت علىعليه السلام در پاسخ به اين سؤال كه اى برادرِ پيامبرصلى الله عليه وآله! آيا تو خدا را ديدهاى؟ فرمود: «لم أعبد ربّاً لم أره و لم تره العيون بمشاهدة الاعيان ولكن تراه القلوب بحقايق الايمان»،(41) خدايى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم، امّا نه با چشم سر، كه با چشم دل. در جاى ديگر فرمود: «ما رأيتُ شيئاً الاّ و قد رأيتُ اللّه قبله و بعده و معه و فيه»(42) چيزى را نديدم، مگر آنكه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن ديدم.
آرى، چشم توان ديدن او را ندارد، «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار»(43)، امّا با چشم دل مىتوان خدا را ديد، چنانكه قرآن مىفرمايد: «لقد رآه نَزلَة اُخرى عند سِدرة المنتهى»(44) پيامبر، در معراج، ايات عظمت الهى را ديد. البتّه آنچه در تورات در مورد ماجراى حضرت موسى در كوه طور آمده، از تحريفات تورات است.(45)
7. انگيزههاى شرك(46)
مردم، يا به خاطر قدرت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: تمام مردم حتّى قدرت آفريدن يك مگس را ندارند، «لن يخلقوا ذباباً و لو اجتمعوا له»(47)
يا براى لقمه نانى به سراغ اين وآن مىروند، كه قرآن مىفرمايد: «لايملكون لكم رزقاً»(48)
يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(49)
يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مىشوند كه قرآن مىفرمايد: «فلايملكون كشف الضرّ عنهم»(50)
و در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مىرويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(51) چرا شما بهترين آفريننده را رها مىكنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(52)
يا براى لقمه نانى به سراغ اين وآن مىروند، كه قرآن مىفرمايد: «لايملكون لكم رزقاً»(48)
يا به خاطر رسيدن به عزّت به سراغ كسى مىروند كه قرآن مىفرمايد: «فانّ العزّة للّه جميعاً»(49)
يا به خاطر نجات از مشكلات، دور كسى جمع مىشوند كه قرآن مىفرمايد: «فلايملكون كشف الضرّ عنهم»(50)
و در جاى ديگر مىفرمايد: كسانى كه به جاى خدا به سراغشان مىرويد، بندگانى مثل خودتان هستند: «عباد امثالكم»(51) چرا شما بهترين آفريننده را رها مىكنيد و به ديگران توجّه داريد؟ «تذرون احسن الخالقين»(52)
8. نشانههاى شرك
يكى از نشانههاى شرك، بهانهگيرى در برابر قانون الهى است. قرآن به بعضى از آنها اشاره نموده، مىفرمايد:
* آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقهى شما هماهنگ نبود، تكبّر مىورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(53)
* همين كه فرمان جهاد مىرسيد، مىگفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(54)
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنىاسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(55)
* هرگاه خداوند مثالى مىزد، مىگفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(56)
نشانهى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مىخوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوبتر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مىفرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(57)
* آيا هرگاه پيامبر قانونى آورد كه با سليقهى شما هماهنگ نبود، تكبّر مىورزيد؟ «أفكلّما جاءكم رسول بما لاتهوى انفسكم استكبرتم»(53)
* همين كه فرمان جهاد مىرسيد، مىگفتند: چرا به ما دستور جنگ و جهاد داديد؟ «لِمَ كتَبتَ علينا القِتال»(54)
* هنگامى كه غذا براى گروهى از بنىاسرائيل رسيد، گفتند: چرا اين غذا؟ «لن نَصبِرَ على طعام واحد»(55)
* هرگاه خداوند مثالى مىزد، مىگفتند: چرا اين مثال؟ «ماذا اراد اللّه بهذا مثلاً»(56)
نشانهى ديگر شرك، برترى دادن فاميل، مال، مقام و... بر اجراى دستور خدا است. در آيه 24 سوره توبه مىخوانيم: اگر پدران، فرزندان، برادران، همسران، فاميل، ثروت، تجارت و مسكن نزد شما از خدا و رسول و جهاد در راه او محبوبتر باشد، منتظر قهر خدا باشيد.
شرك به قدرى خطرناك است كه با وجود آن كه قرآن چهار مرتبه در كنار توحيد، به احسانِ والدين سفارش كرده، امّا اگر والدين فرزند خود را به غير خدا فرا خوانند، قرآن مىفرمايد: نبايد از آنها اطاعت كرد.(57)
9. آثار شرك
1. حبط عمل:
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مىبرد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مىبرد. قرآن، خطاب به پيامبر مىفرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(58) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مىشود.
2. اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مىشود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواستهها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت يوسفعليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(59)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
قرآن مىفرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمهى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّهى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السّماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(60)
آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعهى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هركس دل بستن، دور هركس چرخيدن، به هركس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هركس و ترسيدن از هركس، حفظ مىكند. در حديث مىخوانيم: «كلمة لاالهالاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(61)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هركس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3. اختلاف و تفرقه:
در جامعهى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مىكند و همه دور همان محور مىچرخند، ولى در جامعهى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوتها، سليقهها و راههاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مىنمايد. قرآن مىفرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(62) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقههاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مىشوند.
4. خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مىفرمايد: «لاتَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(63) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.
شرك، كارهاى خوب انسان را از بين مىبرد، همان گونه كه آتش، درختانِ سبز يك جنگل را از بين مىبرد. قرآن، خطاب به پيامبر مىفرمايد: «لئن اشركت ليحبطنّ عملك»(58) اگر مشرك شوى، تمام اعمالت نابود مىشود.
2. اضطراب و نگرانى:
هدف يك فرد خداپرست و موحّد، راضى كردن خداى يكتاست كه زود راضى مىشود، امّا كسى كه به جاى خدا در فكر راضى كردن ديگران باشد، دائماً گرفتار اضطراب و نگرانى است. زيرا تعداد مردم زياد است و هر كدام هم خواستهها و توقّعات گوناگونى دارند.
حضرت يوسفعليه السلام در زندان به دوستان مشرك خود فرمود: «ءارباب متفرّقون خير ام اللّه الواحد القهّار»(59)، آيا چند سرپرست و ارباب بهتر است يا يك خداى واحد.
قرآن مىفرمايد: مثال كسى كه از خدا جدا شود، مثال كسى است كه از آسمان پرتاب شود و طعمهى انواع پرندگان قرار گيرد و هر ذرّهى او به مكان دورى پرتاب شود. «و مَن يشرك باللّه فكانّما خَرَّ من السّماء فتَخطَفه الطيَر او تَهوى به الرّيح فى مكان سَحيق»(60)
آرى، توحيد و بندگى خالص خداوند، قلعهى محكمى است كه انسان را از هدر رفتن، به هركس دل بستن، دور هركس چرخيدن، به هركس اميد داشتن، تملّق و ستايش از هركس و ترسيدن از هركس، حفظ مىكند. در حديث مىخوانيم: «كلمة لاالهالاّاللّه حِصنى فمن دَخل حِصنى أمِنَ من عذابى»(61)، توحيد قلعه و دژ محكمى است كه هركس در آن وارد شود، از عذاب خداوند در امان خواهد بود.
3. اختلاف و تفرقه:
در جامعهى توحيدى، محور همه چيز خداوند است، رهبر، قانون و راه را خدا تعيين مىكند و همه دور همان محور مىچرخند، ولى در جامعهى شرك آلود، به جاى خداى واحد، طاغوتها، سليقهها و راههاى متعدّد وجود دارد و مردم را دچار اختلاف و تفرقه مىنمايد. قرآن مىفرمايد: «لاتكونوا من المشركين من الّذين فرّقوا دينهم»(62) از مشركان نباشيد، از كسانى كه (به خاطر سليقههاى شخصى و نظريّات از پيش ساخته)، عامل تفرقه مىشوند.
4. خوارى و ذلّت در قيامت:
قرآن مىفرمايد: «لاتَجعل مع اللّه الهاً آخَرَ فتُلقى فى جهنّم مَلوماً مَخذولاً»(63) با خداى واحد، معبود ديگرى قرار ندهيد كه با ملامت به دوزخ پرتاب خواهيد شد.
10. مبارزه با شرك
اوّلين پيام و هدف تمام انبيا، مبارزه با شرك و دعوت به بندگى خالصانه خداوند است. «ولقد بعثنا فى كلّ اُمّة رسولاً اَنِ اعبدوا اللّه واجتنبوا الطاغوت»(64)
تمام گناهان، مورد عفو قرار مىگيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(65) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شركها برائت جويند.(66) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(67)
نه تنها بتها و طاغوتها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مىفرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(68) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(69)
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مىفرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى»(70)
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مىپردازد و مىفرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بستهايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(71) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستانها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگههاى شرك است.
34) ذيل آيه 143 سوره اعراف.
35) تفسير نمونه.
36) انعام، 103.
37) تفسير صافى.
38) تفسير اثنىعشرى.
39) اعراف، 143.
40) تفاسير نورالثقلين و فرقان.
41) تفسير فرقان، معانى الاخبار.
42) تفسير فرقان.
43) انعام، 103.
44) نجم، 13 - 14.
45) تورات، سِفرخروج، باب 23، آيه 9.
46) ذيل آيه 13 سوره لقمان.
47) حج، 73.
48) عنكبوت، 17.
49) نساء، 139.
50) اسراء، 56.
51) اعراف، 194.
52) صافّات، 135.
53) بقره، 87.
54) نساء، 77.
55) بقره، 61.
56) بقره، 26.
57) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
58) زمر، 65.
59) يوسف، 39.
60) حج، 31.
61) بحار، ج 49، ص 127.
62) روم، 32.
63) اسراء، 38. زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرتها مردم ايران را سركوب مىكرد، ولى چيزى نگذشت كه گريهكنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مىفرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
64) نحل، 36.
65) نساء، 48 و 116.
66) هود، 54.
67) نساء، 36.
68) مائده، 116.
69) نساء، 48.
70) توبه، 113.
71) فاطر، 40.
تمام گناهان، مورد عفو قرار مىگيرد، جز شرك. «اِنّ اللّه لايغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك»(65) انبيا مأمور بودند با صراحت كامل از انواع شركها برائت جويند.(66) شريك قرار دادن براى خداوند مردود است، گرچه درصد آن بسيار كم باشد. اگر 99% كار براى خداوند و تنها يك درصد آن براى غير خدا باشد، تمام كار باطل است. چنانكه قرآن مىفرمايد: «و اعبدوا اللّه و لا تشركوا به شيئاً»(67)
نه تنها بتها و طاغوتها، بلكه انبيا و اولياى الهى نيز نبايد شريك خداوند قرار گيرند. خداوند به حضرت عيسى مىفرمايد: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را شريك خدا قرار دهيد. «ء انتَ قلتَ للناس اتّخذونى وامّى الهَين من دون اللّه»(68) شريك دانستن براى خداوند، افترا، تهمت و گناه بزرگ است. «و مَن يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيماً»(69)
شرك، به قدرى منفور است كه خداوند مىفرمايد: پيامبر و مؤمنين حقّ ندارند براى مشركان، حتّى اگر از خويشاوندانشان باشند، استغفار نمايند. «ما كان للنبىّ والّذين آمنوا اَن يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قُربى»(70)
اسلام، با استدلال و منطق به مبارزه با شرك مىپردازد و مىفرمايد: غير خدا چه آفريده كه شما به آن دل بستهايد؟! «ماذا خلقوا من الارض»(71) مرگ و حيات شما به دست كيست؟ عزّت و ذلّت شما به دست كيست؟
آرى، رها كردن خداوندى كه قدرت و علم بى نهايت دارد و به سراغ افراد و اشيائى رفتن كه هيچ كارى به دستشان نيست، بزرگترين ظلم به انسانيّت است. اسير جماد و انسان شدن و تكيه به صنعت كردن و كمك از عاجز خواستن خردمندانه نيست. يكى از اهداف نقل داستانها و تاريخ گذشتگان در قرآن، ريشه كن كردن رگههاى شرك است.
34) ذيل آيه 143 سوره اعراف.
35) تفسير نمونه.
36) انعام، 103.
37) تفسير صافى.
38) تفسير اثنىعشرى.
39) اعراف، 143.
40) تفاسير نورالثقلين و فرقان.
41) تفسير فرقان، معانى الاخبار.
42) تفسير فرقان.
43) انعام، 103.
44) نجم، 13 - 14.
45) تورات، سِفرخروج، باب 23، آيه 9.
46) ذيل آيه 13 سوره لقمان.
47) حج، 73.
48) عنكبوت، 17.
49) نساء، 139.
50) اسراء، 56.
51) اعراف، 194.
52) صافّات، 135.
53) بقره، 87.
54) نساء، 77.
55) بقره، 61.
56) بقره، 26.
57) عنكبوت، 8 و لقمان، 15.
58) زمر، 65.
59) يوسف، 39.
60) حج، 31.
61) بحار، ج 49، ص 127.
62) روم، 32.
63) اسراء، 38. زمانى شاه ايران با تكيه بر ابرقدرتها مردم ايران را سركوب مىكرد، ولى چيزى نگذشت كه گريهكنان و با ذلّت گريخت و اين است معناى آيه كه مىفرمايد: به سراغ غير خدا رفتن عاقبتى جز سرافكندگى ندارد.
64) نحل، 36.
65) نساء، 48 و 116.
66) هود، 54.
67) نساء، 36.
68) مائده، 116.
69) نساء، 48.
70) توبه، 113.
71) فاطر، 40.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
حجت الاسلام والمسلمین