• آرامش، آسایش و آشتی، در سخن بزرگان:
    • قدر عافیت، کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

      سعدی

      تا رنج کِهتری بر خویشتن ننهی، به آسایش مِهتری نرسی.

      کیکاووس (قابوس‏نامه)

      همیشه در هنگام هجوم سختی‏ها، خویشتن را با یادگارهای شیرین گذشته و امیدهای زیبای آینده دلگرم کن.

      لُرد آویبوری

      با سخن گفتن از صلح، دنیا امن نمی‏شود.

      ناپلئون

      گمان می‏کنم که خداوند، سختی‏ها را برای درک شیرینی رفاه و عافیت و نیز جنگ را برای درک لذّت صلح، آفریده است.

      کاورانی

      فقط بعد از انجام وظیفه است که آسودگی وجدان به سراغ ما می‏آید.

      ساموئل اسمایلز

      آن‏جا که اندیشه ناتوان می‏شود، وجدان، راهبر خوبی است که ما را از میان امواج اضطراب و تردید، به ساحل فراغت و آسایش می‏رسانَد.

      لُرد آویبوری

      صفت درویش، آرامش است به وقت نداری و ایثار است به وقت دارندگی.

      ابوالقاسم قُشیری

      هرگاه وجدانت ضمیر تو را ناآرام نمود و سرزنش و پشیمانی به سراغت آمد، بدان که داری برای کاری مجازات می‏شوی.

      لُرد آویبوری

      دین و اخلاق، پشتیبان‏های لازم برای ترقّی یک ملّت‏اند که تکامل مادّی و معنوی و آسایش و رفاه یک مملکت، بر اساس آنها شکل می‏گیرد.

      جرج واشینگتن

      دین، بیش‏تر از آنچه بتوانیم تصوّر کنیم، فراغت خاطر و آرامش خیال به همراه می‏آورد و تحمّل مصیبت‏ها را آسان می‏کند.

      لُرد آویبوری

      اگر مذهب، ما را تسلّی نمی‏داد، زندگی رقّت‏انگیزی داشتیم.

      لئو تالستوی

      آرامش و نرمی به هیچ چیز وارد نشده‏اند، مگر آن که آن را زینت بخشیده‏اند.

      کنفوسیوس

      هر که در جام گیتی نمای خِرد، فرجام کارها ننگرد و در مَطلعِ اندیشه مَخلَص را یاد نکند، همیشه پراکنده دل و آسیمه‏سر و بی‏سامانْ‏کار باشد.

      مرزبان بن رستم

      آسایش، در قالب یک خدمتگزار پیش می‏آید و اندک اندک تبدیل به یک ارباب می‏شود. یک روز صبح که چشم باز می‏کنی، می‏بینی همان چیزهایی که برای راحتی خود فراهم آورده‏ای، تو را زندانی خویش کرده‏اند.

      جُبران خلیل جُبران

      انسان امروز، ارزشی بیش از اندازه برای رفاه خویش قائل است. بخش اعظم اضطراب‏ها و نگرانی‏های ما ناشی از همین اعتیاد ما به راحت‏طلبی است. در حالی که هرچه کم‏تر برای نوع زندگی و احساسات خودمان قانون وضع کنیم، راحت‏تر زندگی خواهیم کرد.

      اندرو متیوس (راز شاد زیستن)

      نگرانی‏های انسان، بهترین استعدادهای او را بیدار و آشکار می‏کنند.

      دِیل کارنِگی

      از آرامشِ پیش از توفان، بترس.

      مثل فارسی

      اندکی تشویش، در هر لحظه از زندگی برای انسان، لازم است. تشویش مفید و ملایم، مثل موج‏های کوتاه، قایق زندگی را به پیش می‏رانَد.

      شوپنهاور

      خوشبختی پروانه‏ای است که اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست.

      دیوید هیوم

      خوشی و راحتی دائم را هیچ کس نمی‏تواند تحمّل کند؛ چون مثل این است که در همین دنیا به عذاب جهنّم، گرفتار شده باشی.

      برنارد شاو

      هیچ سعادتی بالاتر از آرامش فکر نیست.

      بود

      در جهان، از همه زیباتر، دو چیز است: آسمان پر ستاره و وجدان آسوده!

      امانوئل کانت

      خوشی، همیشگی نیست، مثل فصل شکوفه دادن درختان.

      مَثَل چینی

      به گمان من، رفاه هر نسلی از انسان در هر گوشه‏ای از زمین، ثمره تلاش آنهاست و ریشه در رنج‏ها و مجاهدت‏های پدرانشان دارد: عرق ریختن‏ها، اشک‏ها، خون‏ها، دردها و فریادها.

      گوته

      چه‏قدر آه کشیدن، آرامم می‏کند! شاید از آن هنگام که خواندم امام صادق(ع) به عیادت دوست بیمارش رفت و در جواب آنها که بیمار را از آه کشیدن برحذر می‏داشتند، گفت: «آه» از نام‏های خداست!

      علی شریعتی

      اعتقاد به «موعود»، این درس را برای ما دارد که هیچ‏گاه ساختن جهانی عاری از ظلم و جهل را از خاطر نبریم و تلاش برای استقرار نظام عادل و آزادی بخش و امنیّت‏گستر را تکلیف بدانیم... حال، یا در زمره یاران او در می‏آییم و یا در این راه (راه رسیدن به مدینه فاضله) جان می‏بازیم که در این صورت، آزادی و رفاه و امنیت و صلح مطلق، پاداش ماست: پاداش آخرت.

      سید محمود طالقانی

      آرامش، آسایش و آشتی، در سروده‏های شاعران:

      آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است

      با دوستانْ مروّت، با دشمنان مدار

      حافظ

      آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

      صبر و آرام تواند به من مسکین داد

      حافظ

      تن‏آسایی و کاهلی دور کن

      بکوش و ز رنجت، تَنَت سور کن

      که اندر جهان، گنج بی‏رنج نیست

      کسی را که کاهل بود، گنج نیست

      فردوسی

      مرد، چون رنج بُرد، گنج بَرَد

      مرغِ راحت، به باغ رنج پَرَد

      رنج، ماری است خفته بر سر گنج

      رنج بردار تا بیابی گنج

      سنایی

      مکن ز غُصّه شکایت که در طریق ادب

      به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

      حافظ

      هر آن سختی که با تو روی بنمود

      گر آسان‏گیری‏اش، آسان شود زود

      به هر بادی مَجُنب از جای چون بید

      به تمکین باش، همچون ماه و خورشید

      ناصر خسرو

      گنج‏خواهی، در طلب، رنجی ببر

      خرمن ار می‏بایدت، تخمی بکار

      سعدی

      گهر چون به آسانی آید به چنگ

      به سختی چه باید تراشید سنگ

      مُرادی که در صلح، گردد تمام

      چه باید سویِ جنگ، دادنْ لگام

      همه ز آشتی کام مردم رواست

      که نابود باد آن که او جنگ خواست!

      فردوسی

      یک حرف صوفیانه بگویم، اجازت است

      ای نور دیده! صلح، به از جنگ و داوری است

      حافظ

      یکی نصیحت من گوش‏دار و فرمان کن

      که از نصیحت، سودْ آن کند که فرمان کرد

      همه به صلح گرای و همه مدارا کن

      که از مدارا کردن، ستوده گردد مرد

      اگرچه قوّت داری و عدّت بسیار،

      به گِرد صلح درآی و به گرد جنگ مگرد

      ابوالفتح بُستی

      کجاست روزگار صلح و ایمنی

      شکفته مرد و باغ دلگشای او

      کجاست عهد راستی و مردمی

      فروغ عشق و تابش صدای او

      کجاست دور یاری و برابری

      حیات جاودانی و صفای او

      زهی کبوتر سپید آشتی

      که دل بَرَد سرود جانفزای او

      رسید وقت آن که جغد جنگ ر

      جدا کنند سر به پیش پای او

      بهار

      شد کُند از ملایمت من، زبان خصم

      دندان مار را به نمد می‏توان کشید

      صائب تبریزی

      خموش هر که شد، از قال و قیل، وارسته است

      نمی‏زنند دری را که از بُرون، بسته است

      صائب تبریزی

      آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی

      زان شد که کنار دیده و دل، تکیه‏گاه تو

      حافظ

      تُندی مکن که رشته صد سال دوستی

      در حال بگسلد چو شود تندْ آدمی

      بهار

      از اضطراب، کار، مهیّا نمی‏شود

      سیل از دویدن است که دریا نمی‏شود

      تجلّی

      به چشم خویش دیدم در بیابان

      که آهسته، سَبَق برد از شتابان

      سمند بادپا از تگْ فروماند

      شتربان، همچنان آهسته می‏راند

      سعدی

      در اندرون من خسته دل ندانم کیست

      که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

      حافظ

      دوش مرغی به صبح می‏نالید

      عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

      یکی از دوستان مُخلص ر

      مگر آواز من رسید به گوش

      گفت: باور نداشتم که تو را

      بانگ مرغی، چنین کند مدهوش

      گفتم: این شرط آدمیّت نیست

      مرغ، تسبیح گوی و من خاموش!

      سعدی

      زندگی خالی نیست:

      مهربانی هست،

      سیب هست،

      ایمان هست.

      آری...

      تا شقایق هست،

      زندگی باید کرد! سهراب سپهری

      با عزم «رفتن»، از رنج و از غم،

      هم می‏توان ره‏توشه برداشت،

      هم می‏توان آسوده پر زد! علی صفایی