مكتب اهل بيت عليهم السلام و مكتب حكمت

به لحاظ تاريخي، دولت خلفا از عصر اوّل تا عصر امويان، و سپس در دوره عباسيان، زمان هارون و بعدها زمان متوكل و نيز القادر، دوراني است كه نگرش اهل حديثي حكومت دارد. اما نه لزوما به معناي تمسك به حديث. زيرا در عصر خلفاي اول،گرچه تمسك بهحديث دركارنبود، اماويژگي دوم كهتأمل در قرآن بود، رد ميشد.در مقابل، مكتب اهل بيت و به طور كلي مكتب معتزله كه خود را ـ دست كم معتزله بغداد ـ وابسته به مكتب فكري عراق و امام علي عليه السلام مي ديد، طرفدار مكتب كلامي و تفسير قرآن به شمار مي‌آمد. معاويه اصطلاح «ملة عثمان» و «ملة علي» را به كار برده از ابن عباس پرسيد كه طرفدار ملت عثمان هستي يا ملت علي؟ گفت: ملت نبي. (شرح اعتقاد اهل السنه: 1/195) و اين البته پاسخ معقولي بود. به نظر مي‌رسد منهاي روش سياسي، اين دو مكتب، به لحاظ فكري هم شكل گرفته است. بروز گرايش به عقل در مكتب اهل را از چندين طريق مي‌توان نشان داد.اوّلا شناخته شدن امام علي (ع) به كلمات حكيمانه و مجموعه آنچه در نهج البلاغه و غرر الحكم آمده، به راحتي مي تواند مكتب تعقل را در امام علي عليه السلام كه در عين حال شديدا متسمك به سنّت نبوي است نشان دهد. بدين ترتيب در مكتب علي، تمسّك به سنت مشروط به مخالفت با حكمت نيست. امام بر اساس آنچه در نهج البلاغه آمده، فراوان روي سنت نبوي و پيروي از آن تكيه مي كند، اما همزمان به اجتهاد معقول علاقه مند است. ثانيا كتاب العقل و الجهل به عنوان مدخل ورودي كتابهاي موسوعه حديثي ما از جمله كافي شاهد مهمي است بر اين مطلب. اين نكته نياز به شرح و بسط ندارد و به راحتي با آنچه در مجموعه هاي حديثي اهل حديث آمده قابل مقايسه است.ثالثا در مقابل نقلهايي فراواني كه در آثار اهل حديث در نهي از پرسش‌هاي فلسفي وحكمي وجود دارد واز همنشيني با حكيمان نهي مي كند، روايت امام علي(ع) اين است كه «جالِس أهلَ الورع و الحكمة و أكثر مناقشتهم، فأنك إن كنت جاهلا علّموك و إن كنت عالما ازددت علما». (غرر الحكم: ح 4783). و در روايت ديگر: سائلوا العلماء و خاطبوا الحكماء و جالسوا الفقراء (تحف العقول: 41) و در حديث ديگر: مناقشة العلماء تُنتج فوائدهم و تُكسب فضائلهم (غرر الحكم: ج 9804). و روايت ديگر: كونوا نقّاد الكلام (محاسن: 1/395). و اين روايت: مجالسة الحكما حياة العقول و شفاء النفوس (غرر الحكم: ش 9875). و اين حديث: جالس الحكما يكمُل عقلك (غرر الحكم: ش 4787).روايات فراواني در منابع شيعه وجود دارد كه گرفتن حكمت را حتي از اهل نفاق تأكيد مي كند. «الحكم ضالة المؤمن، فخذ الحكمة و لو من أهل النفاق» (نهج البلاغه: حكمت 80) و روايت ديگر: «خذوا الحكمة و لو من المشركين» (محاسن: 1/360) و روايت ديگر «الحكمة ضالة المؤمن، فاطلبوها و لو عند المشرك تكونوا أحق بها و أهلها» (امالي طوسي،ص625).ومشابه اينها دهها روايتديگر(بنگريد: دانشنامه عقايداسلامي، /96 ـ 100).در روايتي كه در منابع شيعه آمده از رسول خدا (ص) مي پرسند: «مذاكرة العلم خير ام قراءة القرآن كلِّه». حضرت مي فرمايند: «يا اباذر الجلوس ساعةً عند مذاكرة العلم أحب الي الله من قراءة القرآن كلّه» (جامع الاخبار: ص 109)در روايتي كه صدوق نقل كرده است، يك اعرابي از رسول خدا (ص) از رأس العلم مي پرسد و حضرت به او «معرفة الله» را مي نماياند. او باز پرسش مي‌كند و حضرت توحيد را به او مي آموزد «تعرفه بلامثل و لا شبه و لا ندّ و أنّه واحدٌ أحدٌ ظاهرٌ باطنٌ أولٌ آخر، لا كفوَ له و لا نظير» (التوحيد صدوق: 284)ابن عباس خود شاگرد امام علي (ع) و مفسر قرآن بود. چنين نگاهي ما به هيچ يك از خلفاي نخست و حتي صحابه نداريم. مفسر بودن ابن عباس، در گرو شاگردي او نسبت به امام علي عليه اسلام است. يك نمونه تفسير عقلي او از آيه «الله نور السموات و الارض» نقل كرده است (شرح اعتقاد اهل السنة: 2/225).اين در حالي است كه عمر رسما مي گفت: جرّدوا القران و لا تفسروه (ابن ابي الحديد به نقل از طبري ـ شرح نهج البلاغه: 12/93).در بسياري از مآخذ، تعبير «ولاتفسروه» نيامده، اما شواهدي وجود دارد كه مقصود همين است. زيرا از ابن مسعود هم روايت شده است كه گفت: جرّدوا القرآن و لا تكتبوا فيه شيئا الاّ كلام الله عزّ و جلّ (تاريخ الاسلام ذهبي: 18/134). اين اشاره به اين است كه قرآن بدون تفسير مورد نظر باشد. چنان كه اين تعبير به شكل ديگري هم از ابن مسعود روايت شده است كه گفت: جردوا القرآن و لاتلبسوا به ما ليس منه (مجمع الزوايد: 7/158). (مصنف عبدالرزاق: 4/323) مخالفت عمر با تأمل و تفكر در دين، نمونه روشن ديگري هم دارد كه دارمي و ديگران آن را نقل كرده و روايت مشهوري است: روى الدّارميّ من طريق سليمان بن يسار، قال: قدم المدينة رجل يقال له صَبيغ، فجعل يسأل عن متشابه القرآن، فأرسل إليه عمر فأعد له عراجين النخل، فقال: مَن أنت؟ قال: أنا عبد الله صبيغ، قال: و أنا عبد الله عمر، فضربه حتى [أدمى‏] رأسه، فقال: حسبك يا أمير المؤمنين، قد ذهب الّذي كنت أجده في رأسي (الاصابه: 3/370). 

حكمت صورت تشيع

يك نكته مهم آن است كه حديث‌گرايي افرطي از اوائل يك شاخه مهم بلكه شاخه اصلي تسنن توده‌اي بوده است و امروزه هم، به خصوص از قرن هفتم هجري به اين طرف، صورت اصلي آن شده است. بدون ترديد در طول تاريخ تسنن، فلاسفه و متكلمان برجسته اي برخاستند اما نتوانستند صورت تسنن را بر وفق مراد خويش شكل دهند. در حال حاضر تفكر جايگاهي در تسنن ندارد مگر آن كه ريشه در بيرون از تسنن داشته باشد.در اين سوي در شيعه نيز دو نحله اخباري و اصولي در خصوص مباحث اعتقادي در صحنه حضور داشته‌اند. حتي توان گفت كه در قرن سوم صورتي از اخباري‌گري بر تشيع غلبه كرد در عين حال چون آموزه هاي امامان در بطن اين اخباريگري بود، آن آموزه‌ها مروج مكتب حكمت گشت. به همين دليل بود كه به زودي حكمت گرايي صورت اصلي شيعه شد و تاكنون چنين است.مي توان و بايد پذيرفت كه كساني باورشان اين بود كه در مباحث كلامي هم تا وقتي امام معصوم سخني مي‌گويد بايد بدون تأمل قبول كرد. اما مبناي اين باور چنان بوده است كه اين سخنان حكيمانه و در دايره عقل و طهارت بوده و قابليت مناظره بر اساس و در چهارچوب آنها وجود دارد. بنابرين در حوالي آن كلمات كه بسياري از آنها خود عقلي بوده، بازار استدلال و مناظره داخل بوده است. بنابرين نبايد پنداشت كه در اماميه نخست، از زاويه مباحث معرفتي، اعتقادي به مباحث كلامي در كار نبوده است. اگر هم چنين جرياني بوده كه بوده، جريان غالب نبوده است. شاهد آن كه روند كلي عقلي‌گري در تشيع پذيرفته شد و تا به امروز هم ادامه يافته است. به هر روي تمسك به چند نقل كه نهي از ورود در برخي از مباحث كلامي شده است (مانند كافي: 1/179، 92 ـ 94، 102 و 103، كشي: 147ـ148) در مقابل جريان كلي طرح مباحث كلامي در شيعه به مانند آنچه در كافي يا توحيد صدوق يا نهج البلاغه آمده، تنها بايد حمل بر اين شود كه موارد ياد شده نهي موردي بوده است، و الا چگونه مي توان طرح آن هم مباحث كلامي را در احاديث پذيرفت؟گسترش تشيع در عراق، منهاي آن كه به ظرف تاريخي آن باز مي‌گشت، در اين هم ريشه داشت كه عراق محل تأمل و تعقل و دنياي آراء و افكار تازه بود و اين به عكس شام بود كه در دوره اموي مدافع سرسخت مكتب اهل حديث بود. عراق، محل ظهورمكتب رأي و آن چيزي است كه اهل حديث، آن را بدعت مي نامند. اوزاعي كه در شام و فقيه آن ديار بود مي گفت: و قد كان أهل الشام في غفلة من هذه البدعة حتي قذفها اليهم بعض أهل العراق ممن دخل في تلك البدعة ... فأشربها قلوب طوائف من أهل الشام (شرح اصول اعتقاد: 1/174).بدين ترتيب تشيع و عراق در اين زمينه هم تأثير و تأثر متقابلي روي يكديگر داشتند. تشيع در معتزله بغداد نفوذ كرد و انديشه هاي عقلي معتزلي با انديشه‌هاي كلامي شيعياني مانند هشام و ديگران داد و ستد داشت.