آیة اللّه العظمی جوادی آملی :حکمت تکالیف و حقوق در تعالیم اسلامی
آیة اللّه العظمی جوادی آملی
اشاره:
سخن در تحصیل حق است، آیا حق به دست آوردنی است یا خود به خود تأمین میشود؟ هر حقی تأمین کننده منافع ذیحق است، آیا صرف استحقاق فرد نسبت به حقی خاص، برای بهرهبرداری از آن کافی است یا برای استیفای آن باید تلاش و کوشش کرد؟
فرق است میان ذی حق بودن و نقد شدن منافع و آثار آن، اثبات استحقاق یک حق لازم است اما در بهرهمندی از آن کافی نیست، حق را باید بدست آورد و برای به دست آوردن آن باید تلاش کرد و استیفای هر حقی راه مخصوص به خود دارد. راه به دست آوردن حق و نقد کردن فواید آن، همان چیزی است که از آن به عنوان وظایف و تکالیف یاد میشود. اگر حق را باید به دست آورد، بهترین راه کسب و به دست آوردن آن، تکلیف است. اینجاست که قوانین و برنامهها معنا مییابند و بایدها و نبایدها در دین تفسیر میشوند.
«بایدها» راههای تأمین حقوق و «نبایدها» نشان موانع و آفات به شمار میروند، پس حقوق بدون تکالیف در حدّتئوری و ادعا و بیمصداق است. تأمین حقوق راههایی دارد که باید شناخت، از برخی امور باید پرهیز کرد تا حقوق انسان به مخاطره نیفتد و به کارهایی باید پرداخت تا آن حقوق به دست آمده و نقد شوند و انسان مستحق از فواید آن بهرهمند گردد.
با این بیان پیوند میان تکوین و تشریع و کیفیت تعامل میان آن دو روشن میشود. منشأ حق از سنخ تکوین و «بود و نبود» است و خود تکلیف از سنخ تشریع و «باید و نباید»، چنان که خود حق از قبیل تشریع و باید و نباید است و منشأ تکلیف از سنخ تکوین و بود و نبود. چگونگی و کیفیت ارتباط میان آنها و نوع تعامل میان آن دو از مسائل مهم و حساس حقوقی است. بنابراین، تشریع قانون شکوفایی تکوین است و برای شکوفایی و بالندگی تکوین و نقد کردن استعدادهای نهفته آن که همگی حق اوست، نیازمند برنامه و قانون است که در بر دارنده بایدها و نبایدهاست و به واسطه تشریع بازگو میشود.
دین مجموعهای از قوانین مدوّن در راستای تأمین حقوق فردی و جمعی انسان است، هرچند دین مجموعهای از تکالیف و بایدها و نبایدها نیز هست؛ ولی این بایدها و نبایدها تنها طریق تأمین حقوق فرد و جامعهاند، پس بار زاید بودن تکالیف به این معنا که شخص دیگری در این میان به منافعی دست یابد، بیمعناست.
تکلیف، تضمین کننده حق
گفته شد که حقوق بدون تکالیف امری نامأنوس و بیمصداق است و دین آفرین همان انسان آفرین است و انسان آفرین به حقیقت انسان و مصالح و منافع او آگاه است، از این رو برای تضمین حقوق در راستای احیای منافع و مصالح انسان تعالیم و تکالیفی تدوین نموده و در مجموعهای به نام دین عرضه کرده است تا بشر به حقوق خود دست یابد.
همه بایدها و نبایدها و حلال و حرامهای شرعی که از آن به تکالیف دینی تعبیر میشود، برای احقاق حقوق انسانهاست، چون خالق نظام هستی با علم مطلق خود میدانست که چه چیزهایی مایه قوام و سعادت جان انسان و چه عواملی باعث تداوم و استمرار مصلحت تنِ اوست. تا آنها را حلال کند و کدامین عامل به زیان جان یا جسم اوست، آنها را حرام کند. اگر امنیت و آزادی، سلامت و صحت جسمانی و حیات آبرومندانه و زندگی با رفاه نسبی مادی حق انسان است، منشأ و عوامل آن را باید شناخت و بشر را به آن امور واداشت و به موانع آن باید معرفت پیدا کرد و مردم را از آن بازداشت و این مطلب مربوط به حقوق مادی انسان است.
سخن درباره حقوق معنوی هم به همین نحو است، اگر تعالی روح به حقیقت انسانی، تصاعد جان به مقامات عرفانی و تکامل انسان به جایگاه خلیفة اللّهی حق انسان است شایسته است که عوامل و موانع آن نیز شناخته شود. بایدها و نبایدها(واجبات و محرمات) و تکالیف دین عهدهدار همان حکم اند، بایدها ما را به عوامل سودمند رهنمون میشوند و نبایدها در راستای موانع زیانبار تنظیم شدهاند و این گونه است که انسان میتواند حقوق خود را استیفا کند، پس تکالیف دینی به این معنا متضمّن حقوق واقعی انسانهاست، نه باری زاید از جانب شخص ثالث که بر او تحمیل شده باشد، به صورتی که کلفت از او باشد و منعفت برای دیگری.
حکمت و فلسفه وجودی تکلیف
برخی این شبهه را مطرح میکنند که انسان به اختیار خویش آفریده نشده و شروع زندگی به دست او نبوده است پس تکلیف برای انسان وجه منطقی ندارد. چرا باید مکلّف به عقاید و اعمالی باشیم که در صورت ترک آنها به عذاب مبتلا گردیم، حال که به اجبار آفریده شدهایم، میخواهیم آزاد باشیم و زیر بار هیچ تکلیفی نرویم.
شبهه و اشکال مطرح شده در حقیقت دارای دو بخش است:
بخش نخست: این که انسان با اختیار خود خلق نشده، بلکه به اکراه و اجبار آفریده شده است. کسی که در خلقت انسان از او اجازه نخواسته و خالق یکتا با قدرت خویش او را آفریده است. ظاهر امر نیز همین است که گفته میشود، چنان که حضرت علی(ع) در بیانی میفرماید: «عبادٌ مخلوقون اقتداراً و مربوبون اقتساراً»(1) امّا حقیقت آن است که خدای سبحان با سخا و کرم بهترین درجه وجودی مناسب را به خاک و یک قطره آب عطا کرد و ظرفیت هرگونه کمال، جمال، جلال و فن آوری را به وی بخشیده است تا او را با جهاد و تلاش و سیر جوهری و تحوّل درونی به مرحله والای انسانیت برساند و این جام و جامه را در فضای نظام علّی و معلولی ارائه کرده است که شرح اجمالی آن این است که همه مخلوقات و نیز انسانها بر اساس اصل سنت الهی که نظام علّی و معلولی است، آفریده میشوند و زمانی که سلسله علل برای خلق موجودی فراهم گردند، معلول صادر میشود.
فاعل میتواند ایجاد معلول را اراده کند و قدرت دارد که آن را نیافریند. انسان قادر است با اراده و اختیار خویش، تمهیداتی را برای تمامیت علّت جهت خلقت فرزند فراهم نسازد، امّا وقتی علت تتمیم و تکمیل شد، اجازه و اذن معلول(فرزند) معنا ندارد. معلولی که معدوم است، نه اختیار درباره او معنا دارد و نه اجبار، اراده و اختیار و جبر و تفویض برای موجود است، نه معدوم. چون درک درستی از این نکته نشده، شاعری عرب زبان به نام ابوالعلاء معرّی با نگاهی بدبینانه میگوید: پدر و مادرم در حقّ من جنایتی مرتکب شده مرا خلق کردند و من این جنایت را در حقّ هیچ کس انجام نخواهم داد. سپس دستور داد این عبارت را بر روی سنگ قبرش بنویسند که :
| هذا ما جناه أبی علیّ | و ما جنیت علی أحدٍ |
یا آن شاعر بدبین پارسی گوی گفته است:
| خلقت من در اَزل یک وصله ناجور بود | من که خود راضی بدین خلقت نبودم زور بود |
نظام هستی برپایه اصولی استوار است که کمترین ضعف و سستی در آن راه ندارد، یکی از آن اصول محال بودن تخلف معلول از علت است که اصلی عقلی و ثابت بوده و انکار آن به معنای انکار حکم عقل است. آنان که این شبهه را مطرح کردهاند، در حقیقت قانون علیت را منکر شدهاند.
بخش دوم شبهه این است که چرا انسان باید مکلّف به تکالیف الهی باشد. منشأ این سؤال به حکمت تکلیف مربوط میشود که در هستیشناسی انسان نهفته است. تعیین تکلیف برای انسان به جهت تبیین جایگاه و تکریم مقام انسانی اوست. انسان با توجّه به پذیرش امانت الهی «انّا عرضنا الأمانة...»(2) و بر تن نمودن لباس کرامت «و لقد کرّمنا بنی آدم...»(3) و برخوردار بودن از برترین ظرفیت علمی و آشنایی با اسمای الهی: «و علّم آدم الأسماء کلّها...»(4) جایگاه برتری پیدا کرد و مقام خلافت الهی را در زمین به خود اختصاص داد.
حفظ چنین جایگاهی مستلزم پذیرش مسئولیت و قبول تکلیف است. عقل و منطق حکم میکند که وجود هر امتیازی در سایه قبول وظایف و تکالیف، امکانپذیر است و به میزان امتیازی که به فرد میدهند از او مسئولیت طلب میکنند. به بیان دیگر، تکلیف برای حفظ و مصونیت انسان و در قلمرو هویت اوست. به همین سبب تکالیفی که بر عهده انسانها گذاشته شده، بر حیوانات و دیگر موجودات دیگر نیست، زیرا انسان میخواهد حیات انسانی داشته باشد و انسانوار زندگی کند، میل فطری او نه تنها داشتن یک حیات خوب و ایدهآل انسانی، بلکه دارا بودن یک الگوی نمونه برای زندگی انسانی است. از او برای چنین انسانی، تکلیف لازم حیات اوست.
در مقام تصوّر، انسانی را در نظر بگیرید که پایبند به مبانی اعتقادی، مسائل اخلاقی و احکام عملی نیست، از چنین انسانی چه تصویر میتوان داشت و چه هویتی میتوان برای او در نظر گرفت؟ آیا جز همان تلقّی و برداشتی که برخی از صاحبنظران غربی از انسان دارند و وی را «گرگ انسان» یا «حیوان سیاستمدار» و «میمون برهنه» خواندهاند؟
به نظر میرسد اگر انسان بدون مبانی اعتقادی توحیدی بیمسئولیتی در قبال مسائل اخلاقی و بیتعهدی به احکام عملی، لحاظ شود همین معانی یا معنای نازلتر از آن خواهد داشت، چنان که در قرآن تعابیری نظیر ستمگر و ظالم، نادان و جاهل، سرکش، حریص، عجول، نافرمان و ناسپاس به کار رفته است(5) مخاطب همه این تعابیر، انسان بدون تکلیف است، یعنی انسانی که از بار مسئولیت شانه خالی کند، پس حکمت تکلیف با عزت انسانی عجین شده و انسانیت انسان مرهون مکلف بودن اوست.
ثبوت تکلیف همراه با عمل به آن، مساوی صعود انسان به مقامات عالی است و سقوط تکلیف یا ترک آن به معنای هبوط وی از درجات عالی انسانی است. بشر برای رفع یا کاستن فقر خویش نیازمند موجودی غنیتر از خود ماست: «یا أیّها النّاس أنتم الفقراء الی اللّه و اللّه هو الغنیّ الحمید؛(6)ای مردم شما همه نیازمند به خدائید تنها خداوند است که بینیاز و شایسته هرگونه ستایش است.» پدیده فقر جز با ادای تکلیف از جانب فقیر در مقابل غنی مطلق کاهش نمییابد. صدرالمتألّهین در پاسخ منکران تکلیف میگوید: آنان حکمت وجودی تکالیف و ترتیب نظام را ندانستند، چون با انکار آن چگونه میتوان امر و نهی در شریعت را توجیه کرد؟ با این نگاه همه شرایع عبث و بیهوده خواهد بود.(7)
از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «انّ الناس فی القدر علی ثلاثة اوجهٍ: رجلٌ یزعم انّ اللّه عزّ و جلّ أجبر الناس علی المعاصی، فهذا قد ظلّم اللّه فی حکمه فهو کافرٌ و رجل یزعم انّ الأمر مفوّض الیهم فهذا قد اوهن اللّه فی سلطانه فهو کافرٌ و رجلٌ یزعم انّ اللّه کلّف العباد مایطیقون و لم یکلّفهم مالایطیقون و اذا أحسن حمد اللّه و اذا اساء استغفر اللّه فهذا مسلمٌ بالغٌ».(8) مردم در قدر بر سه گونهاند. برخی گمان میکنند که خداوند آنها را بر گناهان مجبور کرده است. چنین انسانی به خدا در حکمش نسبت ظلم داده است. برخی میپندارند. خدا انسانها را به خود وا نهاده است، چنین شخصی خدای سبحان را در سلطنت و حاکمیتش بر نظام جهان و انسان سست کرده است او نیز کافر است. برخی میگویند: خدا آدمیان را به آن چه توان انجام آن را دارند تکلیف کرده است و آن چه را که توان انجام آن را ندارند تکلیف نکرده است. چنین انسانی اگر احسانی به بیند خدا را ستایش میکند و اگر بدی به بیند از خدا تقاضای آمرزش میکند. این انسان مسلمانی کامل است.
حاصل آنچه گذشت در چند بند ذکر میشود:
1. روح هر تکلیفی تشریف است، نه تحمیل. 2. در باطن هر تکلیفی حق نهفته است، مانند تکلیف کودک به فراگیری علم، تکلیف بیمار به پرهیز و...، زیرا حق مسلّم هر کودکی عالم شدن و حق قطعی هر انسان بیماری، سالم شدن است. 3. فریادی که از فطرت انسانی و صلایی که از هویت بشری هر کسی برمیآید استغاثه به تکلیف الهی است و آنچه از تریبون شهوت و بلندگوی غضب و رسانههای ضد انسانی نفس امّاره برمیآید، نفیر اهریمن است که انسان را رها میپندارد و او را در مقایسه با حیوان توهین میکند و از ارج و حرمت وی میکاهد. بر هر انسان لازم است صدای دوست را از صفیر دشمن که از خانه صیاد میآید بشناسد و تسبیح مرغ حق را از خوار عجل سامری جدا کند. با چنین حالتی، حکمت وجودی تکلیف که همان غایت اصلی خلقت انسانی است. برای وی آشکار خواهد شد که آدمی آئینه تمام نمای قدرت الهی و مخزن محبت خداوندگاری است. چنان که آن عارف در حال نیایش با خدای خویش پرسید: «الهی ما الحکمة من خلقی به قیل بالحکمة من خلقک رؤیتی فی مرآة روحک و محبّتی فی قلبک».(9)
خدایا حکمت و فلسفه آفرینش من چیست؟ ندا آمد: حکمت و فلسفه آفرینش تو آن است که مرا در آئینه روح تو به بینی و محبّت و دوستی مرا در قلبت بیابی.
حکمت طاعت خدا از نگاه ابن سینا
تردیدی نیست که بشر به واسطه خردورزی صرف و عقل گرایی محض، بدون استمداد از وحی نمیتواند حاجات فردی و جمعی را رفع کند و توان او ناقص است.
ابن سینا که از بزرگترین حکمای اسلامی است، به جنبه اجتماعی و سیاسی مسئله بسیار عنایت داشته است. او به نکتهای اشاره دارد که جهان معاصر بدان مبتلاست و آن بیعدالتی و ظلمی است که قوانین ناقص بشری و مجریان ستمگر به انسانهای مظلوم روا میدارند. ایشان برای رهایی بشر از ظلم و تعدّی ظالمان، دیدگاهی را ارائه میدهد که جوامع بشری با عمل به آن میتوانند به حقوق خویش دست یابند، وی معتقد است که انسان بر اساس شاکله وجودیاش به گونهای است که نمیتواند به تنهایی و مستقل زندگی کند و اگر مشارکت دیگر هم نوعان نباشد، متعسّر بلکه متعذر است که فردی بتواند همه نیازهای خویش را برآورده سازد، از این جهت میان افراد اجتماع روابط و داد و ستد جاری بوده که عدالت لازمه این روابط اجتماعی است. برای حفظ عدالت، شریعتی لازم است که شارع باید شایسته اطاعت باشد و لازم است که علائم و ویژگیهایی داشته باشد تا معلوم شود که وی از جانب خداست و شایسته است که نیکوکار و گنهکار نزد خداوند ثواب و عقاب داشته باشند، پس معرفت و شناخت شارع و مجازات کننده واجب و ضروری است و شناخت باید عاملی را به همراه داشته باشد تا آن را حفظ کرده و مانع از فراموشی آن گردد، از این رو طاعات و تکالیف که یادآورنده معبود است واجب گردید و تکرار عبادات برای حفظ یاد الهی ضروری شد...(10)
بر اساس این اندیشه دو سؤال مطرح شده که بوعلی به پاسخ یکی از آنها اشاره کرده است.
سؤال نخست آن است که برای حفظ عدالت، چه لزومی به شریعت است، در حالی که انسان با عقل و اندیشه خویش قادر به تشخیص آن و محافظت از آن است؟ پاسخ این است که عقل در حقیقت، جزئی از ادله شرع است و عقل و نقل دو نور الهی و هر دو معاضد هم و در صدد کشف حکم خدا هستند، امّا چون غالباً عقل دستخوش امارت هوای نفس اماره بر عهده دارد: «کم من عقلٍ أسیرٍ تحت هوی أمیر»(11) و تلاش میکند که عدل، آزادی و سایر اصول حقوقی را به سود خویش تبیین و تفسیر کند یا چون در مواردی عقل مشوب به باطل میگردد، به همین جهت عقول بشری را در اصل تشخیص و در حفظ و حراست عدالت، کافی ندانستهاند.
سؤال دوم اینکه: چرا تکرار تکالیف و استمرار عبادات بر مردم فرض و واجب گردید؟ پاسخ این است که دلیل آن محافظت از یاد الهی و در نتیجه دعوت به عدالت و قسط است که قوام حیات بشری بر آن استوار است و به هر دو امر در قرآن اشاره شده است در یکجا فرمود: «فارسلنا فیهم رسولاً منهم ان اعبدو اللّه ما لکم من اللّه غیره؛(12) در میان آنان رسولی از
خودشان فرستادیم که خدا را بپرستند، جز او معبودی برای شما نیست...»
«و لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛(13)ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان (شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.»
پس آن که به تکالیف الهی پای بند و بر آن متعهدند، افزون بر فواید دنیوی به پاداش اخروی نیز نائل خواهند شد، بنابراین در طاعت از فرمانهای الهی حکمت بسیاری نهفته است که بر هیچ اهل اندیشهای پوشیده نیست.
دیدگاه صدرالمتألّهین
برخی از فرقههای کلامی، مانند اشاعره تکلیف را منکر شده و این شبهه را مطرح کردهاند که چرا باید مخالفت با تکالیف الهی از جانب بنده منشأ عذاب و باعث عقاب گردد با اینکه خداوند نیازی به طاعت بندهاش ندارد؟ بعضی از اهل این روزگار نیز میگویند: چه لزومی به دین داری و دین ورزی است، در حالی که دین مظهر و نماد بندگی است.
صدرالمتألّهین ضمن بیان مقصود از تکلیف و انجام و ترک افعال(واجبات و محرمات) میفرماید:
تکلیف الهی بر بندهاش جاری مجرای تکلیف طبیب است، اگر حرارت بر مریض غلبه کند، طبیب دستور به خوردن مبرّدات میدهد، در حالی که خودش بینیاز از آن است و چنانچه مریضی از دستور طبیب سرپیچی کند، خود ضرر میبیند، نه طبیب که فقط ارشاد کننده است. خداوند برای شفای مریض، سببی را خلق کرده که مقتضی آن است، برای سعادت اخروی نیز سببی آفریده که آن طاعت خداست.(14)
حرام در دین به معنای کفّ نفس از معصیت و گناه است، با تلاش و مجاهدت میتوان نفس را از رذایل اخلاقی تطهیر و تهذیب کرد، چنان که اجتناب از فضائل و اکتساب رذائل در دنیا برای نفس مشقت و در آخرت موجب عذاب و هلاکت است، همان گونه که رذائل اخلاط و نامتعادل شدن مزاج، موجب مرض بدن در دنیا میشود، بنابراین اثر طبعی ترک تکلیف، عقاب و عذاب است، همانند اثر طبیعی و وصفی خوردن سم که هلاکت است.
انبیاء آمدهاند تا این پیام را به مردم ابلاغ کنند و خلق را به واسطه تکالیف دینی به طریق فلاح ارشاد نمایند کسانی که از هدایت و راهنمایی آنان سرباز زنند به آثار اعمال خود مبتلا میشوند. حضرت علی(ع) میفرماید: خداوند خانه آخرت را پر از نعمت آفرید و پیامبران را فرستاد تا انسانها را به آن دارالنعمه دعوت کنند. افسوس که آنان اجابت نکردند و به نتیجه اعمال خود که خوردن جیفه و مردار دنیا و دوستی و رسوایی آن است دچار شدند «سبحانک خالقاً و مبعوداً بحسن بلائک عند خلقک، خلقت دارا و جعلت فیها مأدبة، مشرباً و مطعماً و ازواجاً وخدماً و قصورا و انهارا و زروعاً و ثماراً، ثم ارسلت داعیا یدعوالیها فلا الداعی اجابوا و لافیما رغّبت رغبوا ولاالی ماشوّقت الیه استاقوا اقبلوا علی جیفة قد افتضحوا باکلها و اصطلحوا علی حبّها»(15)
تو منزهی که هم آفریدگار و هم معبودی. از نعمتهای نیکی که بر آفریدگان عطا کردهای این است که سرایی (به نام سرای آخرت) آفریدی و در آن سفرهای گستردهای که همه چیز در آن یافت میشود، آشامیدنی و خوردنی همسران و خدمت گزاران، کاخها و نهرها و کشتزارها و میوهها در آن قرار دادی، سپس کسی را فرستادی تا مردم را به سوی آن دعوت کند. نه دعوت کننده را اجابت کردند و نه در آن چه ترغیب کردهای رغبت ورزیدند و نه به آن چه تشویق کردی مشتاق شدند. به مرداری روی آوردند که با خوردن آن رسوا گشتند و در دوستی آن توافق کردند.
هر کس به چیزی (دیوانه وار) عشق ورزد نابینایش کند و قلبش را بیمار میسازد سپس با چشمی معیوب مینگرد و با گوشی غیر شنوا میشنود خواستههای دل، عقلش را نابود ساخته، دنیا قلبش را میمیراند و شیفته آن میکند، او بنده دنیاست و بنده کسی که از دنیا چیزی را در دست دارد... و حال آن که دنیایی که آن را جاودانی و ایمن میپنداشتند از آن جدا شدند و به آن چه در آخرت به آنها وعده داده بودند، رسیدند.
توحید ضامن اجرای حقوق
تاکنون روشن شد که در برابر هر حقی، تکلیفی وجود دارد، خواه در محدوده کوچک خانواده، روستا، شهر، منطقه، و خواه در امور بین المللی.
زیرا هر چند ذی حق باید برای استیفای حق خود قیام کند. چنان که امیرمؤمنان(ع) فرمود: «لایمنع الضیم الذلیل و لایدرک الحق الابالجد»(16) شخص ضعیف و زبون توان ظلم زدایی ندارد و حق فقط با کوشش و تلاش به دست میآید، لکن کسی که مورد حق است. مکلف است صاحب حق را یاری کند، چه حق فرد در برابر دیگری وچه حق دولتها در برابر همدیگر و چه دولتها و ملتها در مقابل یکدیگر.
میان تکلیفهای متقابل هر یک پیوند و ارتباطی است که بدون رعایت آن، نه صاحب حق به حق خود میرسد و نه مکلّف به تکالیف خود عمل کند، حتی در صحنه پیکار ایمان و کفر و جنگ بین عدل و ظلم و نبرد میان توحید و الحاد برای کافر، ظالم و ملحد حق انسانی وجود دارد هرچند از حقوق دیگر خود را به عمد محروم کرده است.
اگر در جنگ میان مسلمانان و کفار، اهل اسلام پیروز شدند و اهل کفر شکست خورده و در معرض قتل یا اسارت قرار گرفتند، در همان حال حق معیّنی دارند که حاکم اسلامی باید آن را رعایت کند، از این رو حضرت امیرمؤمنان(ع) چنین فرمود: «ان أظهرتنا علی عدوّنا فجنّبنا البغی و سدّدنا للحق و ان اظهرتهم علینا فارزقنا الشهادة و اعصمنا من الفتنة»(17) اگر ما را بر دشمن پیروز کردی از ظلم و تعدّی برکنارمان دار و بر حق استوارمان فرما، و اگر آنها را بر ما چیره کردی شهادت را روزیمان کن و ما را از شرک و فساد و آشوب حفظ فرما. آن عامل مهم و کارساز که هم در اقدام و قیام ذی حق سهم تعیین کننده دارد و هم در امتثال مکلّفان به تأدیه حقوق دیگران اثرگذار است و هم در تعاون داخلی و مساعدت درون شهری یا کشوری یا امّتی سهم بسزایی را ایفا میکند، دو چیز است، ایمان به خداوند و اخلاص در آن ایمان که توانایی گرهزدن حقوق و تکالیف را کاملاً داراست، وگرنه حق گسیخته از تکلیف و تکلیف جدا شده از حق هرگز تعهد متقابل خود را عمل نخواهند کرد، از این رو امیرمؤمنان، علی(ع) فرمود: «و شدّ بالاخلاص و التوحید حقوق المسلمین فی معاقدها»(18) صیانت حقوق مسلمانان و اجرای آن را با اخلاص و توحید استوار کرد.
روشن است که برای اجرای حق چارهای جز گره زدن آن با تکلیف دیگران نیست، یعنی حق دولت وقتی اجرا میشود که با تکلیف ملّت گره بخورد و به عکس، یاحق پدر و مادر وقتی محقق میشود که به تکلیف فرزند پیوند بخورد و به عکس.
نیز حق بین المللی دولتها وقتی تحقق پیدا میکند که با تکلیف دولت مقابل گره بخورد. عامل گره زدن حق به تکلیف هم، ایمان با اخلاص است که نور درونی و حافظ دائمی و نگهبان قطعی است و بدون آن حق و تکلیف به هم گره نمیخورند یا بعد از مدّتی کوتاه نقض میشود. از همین جهت حضرت علی بن ابی طالب (ع) فرمود: «من واجب حقوق اللّه علی عباده...والتعاون علی اقامة الحق بینهم»(19) از جمله حقوق لازم الهی بر بندگان، این است که آنان یکدیگر را در اقامه حق یاری کنند، البته این حق، اعم از حق خدا و حق خلق است.
پس دو عامل اساسی در تحقق حقوق شخصی و اجتماعی و انجام تکالیف فردی و عمومی نقش عمدهای را ایفا میکند، یکی اعتقاد به وحدانیت الهی است و دیگر اخلاص در عمل، یعنی کنار زدن همه خودخواهیها و منیّتها و تکیه زدن به قدرت واحدی که منشأ تمام قدرتهاست و انجام عمل در راستای جلب رضایت او و تقدم خشنودی حق بر خلق.
پینوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
20. نهج البلاغه، خطبه 83.
21. سوره احزاب، آیه 72.
22. سوره اسراء، آیه 70.
23. سوره بقره، آیه 31.
24. ر.ک سوره اعراف، آیه 179، سوره احزاب، آیه 72، سوره حج، آیه 66؛ سوره علق، آیه 6، سوره اسراء، آیات 11 و 100؛ سوره کهف، آیه 54.
25. سوره فاطر، آیه 15.
26. تفسیر القرآن الکریم، ج 2، ص 230.
27. التوحید، ص 360 ـ 361.
28. فرهنگ مأثورات عرفانی، ص 82.
29. اشارات، نمط نهم، فصل چهارم، ص 371.
30. نهج البلاغه، حکمت 211.
31. سوره مؤمنون، آیه 32.
32. سوره حدید، آیه 25.
33. تفسیر القرآن الکریم، ج 2، ص 49.
34. نهج البلاغه، خطبه 109.
35. نهج البلاغه، خطبه 29.
36. همان، خطبه 171.
37. همان، خطبه 167.
38. همان، خطبه 216.
حجت الاسلام والمسلمین