عيب

سيه باشد جهان درچشم دائم عيبجوئي را

كه پشت تيره ازآئينه ، ازطاووس پا بيند

صائب تبريزي

عيبجوئي زشت واز معيوب باشد زشت تر

سنگ كم در بار دارم بارگيري چون كنم

صائب تبريزي

بي پرده عيبهاي خود اظهار مي كنيم

فرصت به عيبجوئي ياران نمي دهيم

صائب تبريزي

به عيب خويش اگر راه مي بردمي صائب

به عيبجوئي مردم چكار داشتمي

صائب تبريزي

عيب ازآئينه بي زنگ برگردد به نقش

عيبجو بيهوده دردنبال ما افتاده است

صائب تبريزي

نباشدچشم زيرپاي خود ، سردرهوايان را

زعيب خويشتن كي عيبجو آگاه مي باشد

صائب تبريزي

هديه اي اهل هنر را به زعيب خويش نيست

عيبجو بيهوده افتاده است دردنبال من

صائب تبريزي

عيب خود يك ذره چشم كور او

مي نبيند گرچه هست او عيب جو

مولوي

گرپنهان كرد عيب وگرپيدا كرد

منت دارم از او كه بس برجا كرد

 

تاج سر من خاك سر پاي كسي است

كوچشم مرا به عيب من بينا كرد

ابوسعيدابوالخير

صدشكر كه چشم عيب بينم كوراست

شادم كه حسود نيستم محسودم

ابوسعيدابوالخير

آن راكه حلال زادگي عادت وخوست

عيب همه مردمان به چشمش نيكوست

 

معيوب،همه عيب كسان مي نگرد

ازكوزه همان برون تراود كه دراوست

ابوسعيدابوالخير

بي خرد راعيب نتوان كرد درترك ادب

عيب نبود موربرتخت سليمان گر بود

اميرخسرودهلوي

چشم تو از عيب توديدن تهي است

ازدگري پرس كه عيب تو چيست

اميرخسرودهلوي

عيب زبوني نه لايق است ، گر از خود

دفع ندانست كرد تيغ قضا را

اوحدي مراغه اي

عيب مستان كم كن ودر مجلس آي

گرننوشي باده اي سيبي بگز

اوحدي مراغه اي

گفتگوي عيبجويانم به وجهي سود داشت

كان طبيب آگاه گشت ازمحنت بيمارخويش

اوحدي مراغه اي

خصمي كه واقفت كند از عيب خويشتن

عيبش مگو هرگز و اورا به ياد دار

اوحدي مراغه اي

پي نام كسان رفتن به عيب انصاف چون باشد

نخستين نامه خود را فروخوانيد من گفتم

اوحدي مراغه اي

عيب كس برتوچون شود تابان

ديده از ديدنش فرو خوابان

اوحدي مراغه اي

حكمت نيك وبد چو درغيب است

عيب كردن زديگران عيب است

اوحدي مراغه اي

آن كه عيب توگفت يارتو اوست

وانكه پوشيده داشت ، مار تو اوست

اوحدي مراغه اي

به جاي پرده تقوي كه عيب جان بپوشاند

زجسم آويختيم اين پرده هاي پرنياني را

پروين اعتصامي

برآنند خودبيني وجهل وعيب

كه عيب تورا ازتو پنهان كنند

پروين اعتصامي

چوشمع حق برافروزند وهرپنهان شود پيد

توديگر كي تواني عيب كارخود بپوشاني

پروين اعتصامي

چون شانه،عيب خلق مكن موبه مو عيان

درپشت سرنهند كسي راكه عيبجوست

پروين اعتصامي

ماعيب خود هنر نشمرديم هيچگاه

درعيب خويش ننگرد آن كس كه خود ستاست

پروين اعتصامي

هرگلي علت وعيبي دارد

گل بي علت وبي عيب خداست

پروين اعتصامي

عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت

كه گناه دگران برتو نخواهند نوشت

حافظ شيرازي

عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگو

نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند

حافظ شيرازي

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه

كه هركه بي هنر افتد نظربه عيب كند

حافظ شيرازي

عيب درويش وتوانگر به كم وبيش بد است

كاربد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم

حافظ شيرازي

به پيرميكده گفتم كه چيست راه نجات

بخواست جام مي وگفت،عيب پوشيدن

حافظ شيرازي

دونصيحت كنمت بشنو وصدگنج ببر

ازدرعيش درآ وبه ره عيب مپوي

حافظ شيرازي

توعيب كسان هيچ گونه مجوي

كه عيب آورد برتوبر عيب جوي

فردوسي

چوعيب تن خويش داند كسي

زعيب كسان برنخواند بسي

فردوسي

درآن چه عيب كه ازسرب بشكند الماس

هنر درآن كه زالماس بشكند پولاد

خاقاني شرواني

گرخواركند مهتر، خواري نكند عيب

چون بازنوازد ، شودآن داغ جفا سرد

رودكي سمرقندي

مكن عيب خلق اي خردمند فاش

به عيب خود از خلق مشغول باش

سعدي