تعليم و تسليم در اشعار نزاری
حكيم سعدالدين پسر شمسالدين پسر محمد نزاري فوداجي بيرجندي قهستاني از گويندگان بزرگ نيمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم 645 لغايت 721 » و «يكي از برجستهترين شاعران فارسي زبان قرن 13 و 14م و داراي ويژگي هاي منحصر به خويش است» .
نزاري « درسال 645 هـ.ق مطابق با 1247م در روستاي فوداج از توابعبيرجند به دنيا آمدهاست» و « درسال 1320م درحال تنگدستي در شهر بيرجند درگذشت و همان جا به خاك سپرده شد».
حكيم نزاري قهستاني بزرگ شاعر تاريخ بيرجند و منطقه قهستان است كه در رده شعراي بزرگ ايران محسوب مي شود.
نزاري در دوره دهشتناك استيلاي مغول زيسته است.
نزاري از سعدي تقليد كرده است اما عبدالرحمن جامي ميگويد : «حافظ غزلسراي بزرگ ادبيات فارسي پوينده راه نزاري بوده است ».
ريپكا دانشمند چك ميگويد « نزاري وارث بلاواسطه خيام است » .
به دلايل زير حكيم نزاري را از جمله دانشمندان و حكماي اسماعيليه بايد دانست :
الف : وطن نزاري يعني قهستان در عصر او مركز اسماعيليه بوده است.
ب : تخلص او به نزاري « بعلت ارادت او به مولانا نزار ( از ائمه اسماعيليه ) ميباشد.
ج : باورها و انديشهها اسماعيلي به وضوح در آثارش مشاهده مي شود.
با اين پيش فرض كه حكيم نزاري قهستاني به طور قطع از پيروان و بزرگان مذهب اسماعيليه است اين تحقيق بر آن است تا به مطالعه « تعليم و تسليم » از ديدگاه حكيم نزاري قهستاني بپردازد.
باشد تا پژوهشگران بطور جامع و كامل انديشههاي حكيم نزاري قهستاني را شناسايي و به جامعه فرهنگ دوست معرفي نمايند. انشاء ا… .
2ـ اسماعيليه و تصوف
« تعليم و تأويل » شاخصهاي بنياني تفاوت نگرش مذهب اسماعيليه با ديگر مذاهب اسلامي است. حكيم ناصر خسرو قبادياني در آثار گرانسنگ خود تأويل را به كمال رسانيده است و از اين ميان «حكيم قهستان » نيز تعليم را در عصر تصوف تأكيد كرده است.
در پايان عصر الموت در تاريخ اسماعيلي و پس از ارتباط اسماعيليه با تصوف، رهبران و روشنفكران اين مذهب با مطرح كردن تعليم قبل از تسليم به طور جدي انفكاك خود را از صوفيان ( كه تنها به تسليم اكتفا ميكنند ) در آثارشان جاودانه ساختهاند.
حكيم نزاري قهستاني نه تنها بزرگ شاعر تاريخ ادبيات قهستان است بلكه از جمله بازماندگان عصر الموت است كه در آثار او « تعليم از معلمي صادق » به روشني مطرح شده است.
او اينگونه خود را از صوفيان منفك ميكند
صوفيان گويند ابن الوقت باش اي منتظر
من نه آن باشم كه باشم در محل انتظار
صوفيان همراه ما باشند ما نعم البدل
ما به منصوص امام ايشان به حكم اختيار
از نزاري بشنو اين تنبيه تا ايمن شوي
بر پـي تعليم رو تسليم شو مردانه وار
در اسماعيليه به كار بستن نصايح امام « تعليم » و اطاعت محض از امام « تسليم» است اما صوفيان به مردان خدا متمسك ميشوند.
نزاري ميگويد :
عمرها باد خدايا به سلامت پدرم
كه بسي در حق من كرد كرامت پدرم
حق از اين بيش كه بر پيروي اهل البيت
معتقد كرد به اثبات امامت پدرم
در زير به بعضي از تفاوتهاي اساسي اسماعيليه و تصوف ميپردازيم :
تصوف
اسماعيليه
پيروي از مردان خدا
پيروي از امام
زاهد
مجاهد
باطن
ظاهر و باطن
انسان با خدا ميتواند مستقيم ارتباط برقرار كند
انسان با خدا از طريق امام ارتباط برقرار ميكند
به علوم انساني و عرفاني معتقدند
به همه علوم علاقمند هستند
اطاعت محض از مردان خدا ( تسليم )
تعليم از امام و سپس تسليم فرمان امام
تأكيد بر آخرت
تأكيد بر دنيا و آخرت
3ـ تعليم از امام
آدمي بايستي رهبري داشته باشد.
ره كي بري به مقصد گر راهبر نداري
پاكان راه بين را هم رهبري است ره بر
كاي جوان گر قابل تعليم خواهي شد تعال
ناگهي پير خراباتي ز كنج آواز داد
براي رسيدن به عين اليقين معلمي لازم است.
روايت كند اين از آن ، آن از اين
نه علم است آن كز تصانيف خلق
وليكن كدام اند و الراسخين
بلي عالمان خود پراكندهاند
معلم رساند به عين اليقين
وگر نيز علم اليقين حاصل است
وگر راست ميبيني از خود مبين
اگر علم ميداني از خود مدان
آدمي به تنهايي ناقص است بايستي به دنبال ‘محق باشد
به بـت خانه حق است كردن نماز
اگر روي داري به روي ‘محق
ز من بشنو اي بيخبر ‘مـخ راز
به خود ناقصي، كاملي كن طلب
به حبل الله بايستي اقتدا كرد.
به هرچه هستدست خودبزنيدرجوال است آن
به مرد راه كه حبل است در زن دست
زان كه در حبل المتين پيوستهام
يافتم از چاه ظلماني خلاصي
خيز حبلالله بگير از چاه ظلمت بر سر آي
پايمردي تا به دست آري منه سر بر زمين
نزاري همچون اسماعيليه تسليم تعليم ميشود .
بلي نباشم نه ‘معجبي نه مغروري
مطيع امرم و تعليم را شده تسليم
نزاري در ارتباط با امام يعني واسطه انسان و خدا چنين مي گويد :
رستگاري آنگه از چه سار خذلان يافتم
دست تعليم و ارادت چون به حبلالله زدم
همچو برديوار، سنگ، اشخاص بيجانيافتم
عارفان بيمعلم را پي تقليد و شرك
نزاري براي كامل شدن واسطهاي را نيازمند ميداند و از ديدگاه اسماعيلي « امام » واسطه انسان و خداوند براي كامل شدن است.
بيواسطه اول در مرتبه عاقل شد
گرعقلچنين باشد با نفسكه درپيشاست
كو كيست كه نه اينجا بيواسطه كامل شد
پس هيچ نه در پايد چون عقل تمام آمد
ره نيست به چشم در سياهي
بيواسطه هدايت خضر
علي (ع) معلم حقيقي و باب شهر علم است.
چون نبي گفت : در شهر علوم است علي (ع) جز به ميراث بر او نشود علم ¢علم
و نيز
همه علمها فروخوان و برمن آي تامن
بنشانمت به حجت كه تمام ناتمام است
وگرنه دانش و بينشكجا دربينشان گنجد
به علم او شوي عالم به نور او شوي بينا
علي وليالله است و امام وليالله است و از نظر نزاري هر انسان خشكمغزي صاحب ولايت را نميشناسد.
درشود وزموج دريا تر نگردد دامنش
خشك مغز از همت صاحب ولايت غافل است
بايستي از بين مردان خدا به امام اقتدا كني كه انسان كامل است.
قياس تو غول است نه مقتدا
مكن اقتدا جز به مرد خدا
كه نور خدا در دل پاك اوست
كني اقتدا در امامت نكوست
به آل رسول خداي بايستي اقتدا كرد.
هرچه جزين است نيرزد به پول
دست من و دامن آن رسول
هرچه جز از حق نكنم من قبول
باطل مطلق چو ندارد وجود
پس روي پيش روان جهول
من نكنم شكر خداوند را
آن كه برون است ز كنه عقول
واقف سر دل و جان من است
راست چنان كز پس هجران وصول
چون بود از تو به اعادت به من
كرده بود باز به جنت دخول
هر كه كند از خودي خود خروج
رخت برون بر زميان تو فضول
عشق بود خانه بر انداز عقل
مرد خدا را نزند راه غول
عقل به نادان نكند اقتدا
در حرم شاه، گدا را نزول
اين چه محال است كجا كي رسد
تا نشوند از تو نفور و ملول
بيش نزاري سخن حق مگوي
الا ثابت قدمان حمول
***
طاقت اين بار نميآورند
كه راه از پيش پيش بردن توان
يكي پير رهبر طلب اي جوان
نداري دگر كار با نيك و بد
بدو ده زمام و برون شو ز خود
نمودار سر دو عالم شوي
به تسليم او چون مسلم شوي
به افسون خربط مرو در جوال
مشو پس رو غول وهم و خيال
معوّل مكن بر مزلزل ، مكن
محقق دگرگونه دارد سخن
قياس تو غول است نه مقتدا
مكن اقتدا جز به مرد خدا
دگر باره حق از ‘محق شد درست
به حق بازيابي محق را نخست
كه نور خدا در دل پاك اوست
كني اقتدا در امامت نكوست
تتبع بدان نور كن والسلام
بدان نور يابي خلاص از ظلام
به تنهايي نميتوان به مقصد رسيد.
كه سقفمعرفت راساختم زان نغز بنيادي
مرا رمزي عجب نازلشد از تعليم استادي
به خود برهمزخود ظلميهميكرديم و بيدادي
تعالي ربنّا تا در چه حيرت بودهام ز اول
اگر فرمانبري كردي به لعنتدرنيفتادي
شنيدي«حارثمره» چهديد از خويشتنبيني
بدو وحي اي رسانيدي و جبريلي فرستادي
نبي با آن هم رتبت بدانمحتاجشد كايزد
به "دانايي" سپردن كو رهي روشن نشان دادي
پس اين جا ترك تقليد مقلد كردن اولاتر
كه كلي اختيار خود به دست صادقي دادي
بهمقصد كي رسيدي سالك اين ره مگر وقتي
نگشتي معترض بر وي سر تسليم بنهادي
اگر عاقلبدانستي كه مجنون را چه حالت شد
ز ليلي هم رهي برساخت و ز عهد وفا زادي
به تنهايي سوي مقصدنمييارست ره بردن
وگرنه بعد از او آبستني روحي دگر زادي
مسيح از نطفه امر آمد و شد مريم آبستن
به سنگ بيستوني كي شدي مشغول فرهادي
اگر در جانش از عشق حقيقيجنبشي بودي
بر آن مسكين بدان تلخي كمان كينه نگشادي
حجاب راه خسرو بود شيرين مطلقا ورنه
حجابخودشديهركس زپيش خود ‘بداستادي
اگرنه پس روّي نفس بيآرام ميكردي
كهبرسازي زكنج عزلت خود خلوت آبادي
نزاريتن مده درعجز ازينپس نيست وقت آن
كه برمي خيزد از هرگوشهاي لبيك و فريادي
عجب گر يوسف ما زود بيرون نايد از پرده
4ـ تعليم مقدمه تسليم
تسليم مقام و مرتبه بلندي است اما آدمي بايستي از گذرگاه تعليم به اين عرصه وارد شده باشد . همچنانكه دانايي نيز به تنهايي كافي نيست و دانايي مقدمه تسليم است.
نزاري گويد :
به شرط آنكه نگريزي ز تعليم
نباشد منزلي برتر ز تسليم
پيروي از امر امام اصل ايمان است.
پيروي امر و نهياش اصل ايمان يافتم
رستگاري در امام وقت باشد زين قبل
نه حارثي كه كني از قبول امر ابا
نزاريا تو و تسليم و بنده فرماني
نزاري خود را از تعليميون ميداند و ميگويد ديگران چون در جهل هستند به او تهمت تسليم بيتعليم ميزنند.
محقق كرده تسليمي و مطلق كرده افزاري
ز ظلمت منكر تعليم داني ، كي برون آيد
به نظر نزاري بايستي در پي تعليم رفت و مردانهوار تسليم شد.
بر پي تعليم رو تسليم شو مردانه وار
از نزاري بشنو اين تنبيه تا ايمن شوي
و به كساني كه او را متهم به كفر ميكنند ميگويد :
اگر ناحق نداند حق عليم است
تو خواهي ملحدم خوان خواه مشرك
ز قرآن و خبر كرده است اثبات مسلماني
چراملحدهميخوانيكسيرا كو به صدبرهان
معرفت و دانش آغازي براي محبت و عشق است.
هيچ ديگر بجز از دوست ندارد اصلاً
معرفت اصل محبت بود و مرد ‘محب
و اگر قرار است صوفيان هم كمالي داشته باشند بايستي به معرفت برسند.
به معرفت نه به برجستن و فروجستن
كمال اهل تصوف به چيست ميداني
5ـ تسليم فرمان دوست
در مكتب اسماعيليه پس از تعليم از امام ، تسليم فرمان امام شدن ادامه راه است.
نزاري مسلماني را تسليم ميداند.
درستاستاينسخنآري،مقررشد،مسلمانكو
مسلمانياگر گويم به تسليم است خواهي گفت
كسي كه تعليم ديده است تسليم ميشود و كسي كه ظاهري و تقليدي چيزي را پذيرفته است اقرار ميكند.
محقق كرده تسليميومطلق كرده اقراري
ز ظلمت منكر تعليمداني،كيبرون آيد
و اگر پس از تعليم ، تسليم را انتخاب كردي بايستي مطلع امر باشي و مأمور فرمان.
مطيع امر بايد بود و مامور
اگر تسليم گشتي ماوراء را
تسليمكنبه آن كه به حق ماوراي توست
تا زين همه عذاب و خطر وا رهي به طبع
مطيع حكم تو باشم به هرچه فرمايي
طريق راه تو جويم به هرچه حكم كني
به مقتداي به حق لازم است بسپردن
برون شدن ز خودي خود از ره تسليم
چيزي نيافريد خدا ماوراي دوست
تسليم راه دوست شوم چون به نزد من
عرصه تسليم جايگاه آدمهاي ضعيفالنفس نيست.
نازك مزاج بددل تسليم را نشايد
اين كار را بيايد گردي و پهلواني
تسليم را ببايد مردي و شيرمردي
عشق تو را نشايد اشتر دلان نازك
تسليم عرصه عشق است و تعليم عرصه عقل و اگر آدمي اختياري از خود دارد و هنوز در ميدان عقل است نبايستي وارد دنياي عشق شود.
گر هيچت اختيار بود در ميان مرو
ميدان عشق و معركه عشق و زخم عشق
تعليم عاقلانه مده گو مرا اديب
بيمار عشق را چه مداوا كند طبيب
هستند در تمامي خود ناتمام عشق
استاد كاملان همه عشق است و علم و عقل
تسليم آدمي را از تكليف ميرهاند اما به طوفان ميسپارد.
به طوفانتدهد تسليموز تكليفبرهاند
ارادت چيستتسليم ومسلمكيست مستغرق
در عرصه تسليم معترض معلم نبايستي شد و شاگرد را مجال ايرادگيري از معلم نيست.
نقص معلمان نرسد مستجيب را
تسليم عشق شو چو نزاري نه معترض
تسليم شدن يعني اينكه از باطلها و بيگانههاي وجود خود دور شوي.
بيگانه چون برون شد خانه «كيا» درآيد
تسليم شو ‘محق را پرهيز كن ز مبطل
مقلد در عرصه تسليم خداوند نيست تسليم دنيا و هوي و هوس خود است.
كه تسليم حكم خداوند نيست
مقلد بود بنده اي معتقد
چهخواهدبود اگر نه بردبار محتمل باشد
چوشدتسليم و بيرونآمدازخود عاشقصادق
كه هم ز گام نخستين به دوست پيوستند
روندگان حقايق برستهاند از خود
بار ديگر ملكالموت بدل كرد برات
خط تسليم بداديم و طمع ببرديم
6ـ نتيجه گيري
مبحث تعليم و تسليم كه سخن درباره آن از زبان حكيم نزاري رفت گفتاري نو و درخور توجه است.
تسليم ظاهري چيز ديگري است و تسليم باطني چيز ديگري.
اسلام ظاهري بدون ايمان و امام محقق ميشود اما اسلام باطني و تسليم مؤمنانه بدون ايمان و امام محقق ميشود.
ايمان همان امام است كه مغز اسلام است و در مذهب اسماعيليه امام نماينده خداوند در روي زمين و عقل نماينده خداوند در وجود آدمي است.
ديدگاهها متفاوت است :
1ـ انسان احتياجي به خدا ندارد .
2ـ انسان محتاج خداست و ميتواند مستقيم با او ارتباط برقرار كند.
3ـ انسان محتاج خداست و با كمك انسانهاي برتر با خدا ارتباط برقرار ميكند.
4ـ انسان محتاج خداست و بواسطه انسان كامل با خدا ارتباط برقرار مي كند.
ديدگاه آخر عقيده حكيم نزاري است كه تعليم از معلمي صادق را تأكيد و تأييد مي كند.
وليكن كدامند و الراسخين
بلي عالمان خود پراكنده اند
معلم رساند به عين اليقين
وگر نيز علم اليقين حاصل است
و از ديدگاه او اين معلم صادق كسي جز امام نيست.
كه نور خدا در دل پاك اوست
كني اقتدا در امامت نكوست
تعليم از امام آغاز راه است و پس از آن مريد مي بايستي از منافع و مطامع دنيايي دور شود و تسليم حكم خداوند گردد.
به شرط آنكه نگريزي ز تعليم
نباشد منزلي برتر ز تسليم
بيگانه چون برون شد خانه كيا در آيد
تسليم شو ‘محق را پرهيز كن ز مبطل
اين بررسي چنين نتيجه گيري ميشود كه آدميان در سه گروه عمده تقسيم ميشوند : عامي ، عاقل و عاشق و هركدام در ميداني از مراتب تعالي انسانيت گام برميدارند.
نزاري در دو شعر زير اين مراتب را روشن بيان ميكند :
كان به نزديك خردمند خيالي باشد
پاك رو باش وز تهمت جاهل منديش
سخره عشق مگر شيفته رايي باشد
نشود هيچ خردمند از اين سان كه منم
نزاري عقل را مرتبهاي فراتر از نفس ناقص و تقليد ميداند :
مرد عاقل كي به نامحرم بود كنكاش را
دممزن بانفس ناقص مشورتبا عقلكن
وارهاندزين همه سودا مرا
عقل كوتاه از جنونم وا خرد
مرد خدا را نزد راه غول
عقل به نادان نكند اقتدا
و عشق را مرتبهاي فراتر از عقل ميداند :
عقل كي بگذاشتي تنها مرا
عشق اگر سودا نكردي بر سرم
چونبرشكستيهمچومنبردوشميكشچنگرا
عزميمتين كن ايپسر، ازعقلناقص برشكن
با چنين قومي كه ماييم چه كار ايشان را
عاقلان را به مقامات مجانين راه نيست
پرهيز كن از عقلي كز عشق بود عارش
گفت بشنو پندي كز عمر بري ، بهره
و نهايتاً نزاري در ميدان تسليم آنچه را دوست گويد انجام مي دهد.
نخواهمگفت : ني،خواهمزمينبوسيدوگفت:آري
مرا گر يار خواهد گفت : رو بر بند زناري
خلافهرچه او گويد ، نخواهم كرد من كاري
گرم از كعبه بازآرد صليبم در براندازد
در پايان ذكر نتايج زير اساس است :
الف : تقليد از تغافل است و تسليم از آگاهي و ايمان و تحقيق است.
ب : نفس در مقابل عقل ناقص است و عقل در برابر عشق .
ج : امام واسطه كمال آدمي و معلم صادق است.
د : تعليم مرحلهاي از تكامل آدمي و مقدمه تسليم است.
هـ : بايستي ‘محق ( كسي كه با حق است و حق با اوست ) را تسليم شد و از خود و دنيا رها شد.
و : منظور از تسليم ، تسليم ظاهري نيست منظور تسليم مومنانه در محضر خليفهالله است.
ز : معرفت آغازي براي بيعت است و چون بيعت كردي اطاعت واجب است.
1ـ ديوان حكيم نزاري ـ ج 1 و 2 ـ مظاهر مصفا ـ انتشارات علمي ـ 1371
2ـ زندگي و آثار نزاري ـ چنگيز غلامعلي بايبوردي ـ انتشارات علمي ـ 1371
3ـ مطالعه مقالات و مطالب سايت google
استفاده شده از وبلاگ حکیم نزاری قهستانی
حجت الاسلام والمسلمین