سيما و سيرت نبوي(ص) در نگاه مولانا

 آدمي، نقطه اوج قلّه آفرينش است و در ميان آدميان، عموم انبيا، بويژه پيامبر اسلام(ص) رفيع‌ترين درجه كمالات روحاني را دارا هستند. اين رفعت و ارجمندي و كمال و معنويت پيامبران، همواره براي عارفان و شاعران معنويت‌گرا، جذبه‌هاي فراوان و منشأ الهامات بسياري بوده است.

عشق به پيامبر اسلام(ص) يكي از شاخص‌ترين صفات ممتاز زندگي هر مسلمان است؛ دستمايه بسياري از شعرا و عرفاي ژرف‌انديش قرار داشته و مورد توجه و مركز ثقل نگاه‌هاي زيباشناس آنان قرار گرفته است. جلال‌الدين محمد بلخي (مولانا) از شاعران بلند آوازه در عرصه عرفان اسلامي نيز با همين رهيافت در خصوص پيامبر اعظم(ص) و با بهره‌گيري از آموزه‌هاي ديني و حوادث تاريخي و سيره و سيرت نبوي(ص) به ترسيم سيما و جمال و كمال محمدي(ص) پرداخته است. اسلام شناس و انديشمند بزرگ معاصر، خانم "آن ماري شيمل" با بياني زيبا و دركي درست از زير‌ساخت‌هاي معرفتي مولانا به تبيين و توصيف اشعار و ديدگاه‌هاي وي پرداخته است. در اين مقاله به اختصار و با اقتباس از نوشته‌ خانم شيمل به گوشه‌اي از سيما و سيره نبوي(ص) پرداخته مي‌شود.

 

حضرت محمد(ص) غرض و معناي وجود

مولانا، عشق به پيامبر اعظم(ص) را كه به اسامي احمد و مصطفي خوانده مي‌شود، يكي از بارزترين صفات و صفحه وجودي و ساحت حيات هر مسلمان تلقي مي‌كند و رمز اين جاودانگي و عشق دروني به پيامبر را واكاوي مي‌كند و با چنين نگاهي به آدمي نصيحت مي‌كند كه به اطراف خود بنگرد: آيا «ياد و بود» پيامبر(ص) بعد از سال‌هاي متمادي همچنان باقي نيست؟ مولانا، رمز و راز اين حقيقت را در ادراك او از حقيقت هستي مي‌داند و مي‌گويد:

آدمي بايد بنده لولاك گردد «لقمه‌اي از لولاك» گيرد؛ يعني بايد آن حديث را بپذيرد و به جان باورمند گردد كه بنابر آن خداوند خطاب به حضرت محمد(ص) فرمود:

«لولاك لما خلقت الافلاك»

اين گفته الهي، براستي، منبع آفرينش، جنبش و عشق است؛ زيرا محمد مصطفي(ص) غرض و معناي وجود است. بنابر اخبار، پيامبر(ص) فرمود: «كنت نبياً و آدم بين الروح و الجسد» آن زمان كه آدم، بين آب و گل بود، من پيامبر بودم.»

حسرت معشوق

مجموعه كاملي از قصص درباره پيامبر نيز در اشعار مولوي طنين افكنده است. او بخصوص به داستانِ ناليدن تنه درخت خرما (اُستن حنانه) علاقه‌مند بود. پيامبر(ص) چند گاهي، به هنگام وعظ براي تكيه دادن از اين تنه نخل استفاده كرده بود، وقتي كه منبر متناسب و شايسته براي پيامبر(ص) ساختند، او اين نخل را ترك گفت و آن تنه متروك نخل، شروع به گريستن كرد.

آيا آدمي كمتر از تنه نخل  است و آيا آنگاه كه از معشوق خويش جدا گشت، نبايد حسرت مي‌كشيد و زاري مي‌كرد؟!

بنواخت نور مصطفي آن اُستن حنانه را

كمتر ز چوبي نيستي حنانه شو، حنانه شو1

عشق محمدي(ص)

جلال‌الدين بلخي همچنين از «دستار خوان» را كه پيامبر(ص) دست و صورت خود را بدان پاك مي‌كرد، براي تصوير كردن مقام شامخ پيامبر(ص) به كار گرفته است. دستاري كه در آتش نسوخت.

در تنور پر ز آتش درفكند           آن زمان دستار خوان را هوشمند

جمله مهمانان در آن حيران شدند        انتظار دودِ كندوري بُدند

بعد يك ساعت برآورد از تنور     پاك و اسپيد و از آن اوساخ دور

قوم گفتند اي صحابي عزيز            چون نسوزيد ومتقي گشت نيز

گفت ز آنك مصطفي دست و دهان     بس بماليد اندرين دستار خوان

اي دل ترسنده از نار و عذاب     با چنان دست و لبي كن اقتراب

چون جمادي را چنين تشريف داد      جان عاشق را چها خواهد گشاد2

از ديدگاه مولوي عشق محمدي(ص) آغشته به آن دستار خوان، مسلماً قويتر از آن شعله آتش بود، و حديث نيز بر اين معني گواهي مي‌دهد: «تقول النار للمؤمن يا مومن فقد اطفأك نورك لهبي؛ آتش به مؤمن گويد، اي مومن، نور تو لهيب آتش مرا خاموش گردانيد.»3

چون نور الهي كه در پيامبر(ص) و مؤمن متجلي مي‌شود، قديم است، اما آتش دوزخ حادث است و از اين رو، در مرتبه پايين‌تر قرار دارد و مقيد به زوال است.

 

جمال محمدي

در ترسيم سيماي جمال محمدي(ص) مولانا، همانند شاعران پارسي شيراز، گل سرخ را از «عرق لطف مصطفي» مي‌داند:

گل كيست قاصديست زِبُستان عقل و جان

         گل چيست رقعه ايست ز جاه و جمال گل

گيريم دامن گل و همراه گل شويم

         رقصان همي رويم به اصل و نهال گل

اصل و نهال گل، عرق لطف مصطفاست

         زان صدر بدر گردد آنجا هلال گل

زنده كنند و باز پر و بال سفر دهند

         هر چند بركنيد شما پر و بال گل4

از آنجا كه تن و جسم محمد(ص) از هر ناپاكي ظاهري بري بود و فرشتگان قلب او را تطهير كرده بودند، او خوشبو، معطر و ناقل نور الهي بود.

مولانا در ترسيم و تصوير جمال و سيره محمد(ص) به آيه 107 سوره انبيا استناد مي‌جويد و آن حضرت را چنين توصيف مي‌كند:

اي رحم‍ﮥ للعالمين بخشي ز درياي يقين

مرخاكيان  را گوهري، مر ماهيان را راحتي

موجش گهي گوهر دهد لطفش كمي كشتي كشد

چندين خلايق اندرو مر هر يكي را حالتي5

پيامبر(ص) درست همان گونه كه ابر از دريا قوت مي‌گيرد و قوت مي‌يابد با نيرو گرفتن از اقيانوس الهي، قطرات باران عقل، رحمت و يقين را به گوهرها مبدّل مي‌سازد و بر جان آدميان مي‌نشاند.

محمد(ص) واصل كامل

اشارات قرآن به مشاهدات پيامبر(ص) در شب معراج همواره موضوع اصلي شاعران عارف بوده است كه از سوره «النجم» پي به توصيف كامل مقام پيامبر(ص) بردند:

در افق روشن، ميان پيامبر(ص) و پروردگار كه به بيان نمي‌گنجد به اندازه دو كمان يا كمتر فاصله بود. «فكان قاب قوسين او ادني»6

اي قاب قوسين مرتبت وان دولت با مكرمت

كس نيست شاها محرمت در قرب او ادني بيا7

اما چشمان محمد(ص) در حضور حق، از شعشه آفتاب الهي به سوي ديگر خيره نشد.

سفر روحاني

از سوي ديگر، هجرت پيامبر اعظم(ص) از مكه به مدينه براي مولانا تمثيل سفر روحاني مي‌شود:

نه مصطفي به سفر رفت جانب يثرب      بيافت سلطنت و گشت شاه صد كشور

آدمي نيز به همين منوال، تنها با ترك سرزميني كه در آن به دنيا آمده است؛ يعني دنياي مادي، مي‌تواند سلطنت روحاني بيابد، و در راه‌هاي دشوار كه ارباب طريق مي‌آموزند، سير كند و تا مملكت روح را به دست آورد و سرانجام دنيا را مسخر سازد. پيامبر(ص) به مكه كه بازگشت، بت‌ها را درهم شكست، به پيروي از اين نمونه، طالب كه مملكت روحاني خويش را بنياد نهاده است، حكومت حق را در همه جا ندا در خواهد داد و دنياي مادي را به ملكوت الهي مبدل خواهد ساخت.

----------------

1 - ديوان شمس / 2131

2 - مثنوي/دفتر سوم/19-3113.

3 - فروزانفر، حديث مثنوي، ش 134.

4 - ديوان شمس، 1348

5 - ديوان شمس، 2443

6 - نجم / 9.

7 - ديوان شمس / 16.

برگرفته از كتاب "شكوه شمس" اثر آن‌ماري شيمل

ترجمه حسن لاهوتي