نانو حلوا چیست این تدریس تو

کان بود سرمایه تبلیس تو

بهر اظهار فضیلت معرکه

ساختی افتادی اندر مهلکه

تا عوامی چند سازی رام خویش

با صد افسون آوری در دام خویش

نی فروعت محکم آمد نی اصول

شرم بادت از خدا و از رسول

چیست دانی اندر این ره غول تو

این ریاء و درس نامعقول تو

درس اگر قربت نباشد ذو غرض

لیس درسا انه بئس المرض

هرکه خود را زین مرض آگاه ساخت

اسب خود را بر فراز عرش تاخت

***

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

آنها که کرده ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخش بنده را

آندم که عازم سفر آن جهان شود

بی چاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از عجل و کامران شود

هم عاقبت که نوبت رفتن بدو رسد

با صد هزار حسرت از اینجا روان شود

فریاد از آن زمان که تن نازنین ما

در بستر هوان فتد و ناتوان شود

اصحاب را چه واقعه ما خبر کنند

هر دم کسی برسم عیادت روان شود

آنکس که مشفق است و دلش مهربان مااست

در جستن دوای بر این و بر آن شود

وانگه که چشم بر رخ ما افکند طبیب

در حال ما چه فکر کند بد گمان شود

گوید فلان شراب طلب کن که سود تو است

ما را بدان امید بسی در زیان شود

یاران ودوستان همه در فکر عاقبت

احوال بر چگونه و حال ارجستان شود

تا آن زمان که چهره بگردد ز حال خویش

وان رنگ ارغوانی ما زعفران شود

وان رنج در وجود به نوعی اثر کند

کز لاغری بسان یک ریسمان شود

شیخ سعدی

 ***

نقض علم است ای جناب مولوی

حشمت و مال ومنال دنیوی

قاقم خز چند پوشی چون شهان

مرغ و ماهی چند سازی زیب خوان

خود بده انصاف ایصاحب کمال

کی شود اینها میسر از حلال

ای علم افراشته در راه دین

از چه شد ماکول و ملبوست چنین

چند مال شبهناک آری به کف

تا که باشی نرم پوش و خوش علف

این خود آرایی و این تن پروری

عاقبت سازد ترا از دین بری

لقمه نانی که باشد شبهناک

در حریم کعبه ابراهیم پاک

گر بدست خود فشاند تخم آن

ور بگاو چرخ راند شخم آن

ور مه نور در حصارش داس کرد

ور بسنگ کعبه اش دستاس کرد

ور به آب زمزمش کردی عجین

مریم آئین پیکری از حور عین

ور بخوانی بر خمیرش بی عدد

فاتحه با قل هو الله احد

ور بود از شاخ طوبی آتشش

ور بود روح الامین هیزم کشش

ور بخوانی صد هزاران بسمله

بر سر آن لقمه پر ولوله

عاقبت خاصیتش ظاهر شود

نفس از آن لقمه ترا قاهر شود

در ره طاعت ترا بیجان کند

نور عرفان از دلت بیرون کند

درد دینت گر بود ایمرد راه

چاره خود کن که دینت شد تباه

شیخ بهائی

ای به غفلت گذرانیده همه عمر عزیز

تا چه داری و چه کردی عملت کو و کدام

توشه آخرتت چیست در این راه دراز

که تو را موی سفید از اجل آورد پیام

می توانی که فرشته شوی از علم و عمل

لیک از همت دون ساخته ای با دد و دام

چون شوی همره حوران بهشتی که تو را

همه در آب و گیاه است نظر چون انعام

جهد آن کن که نمانی ز سعادت محروم

کار خود ساز که اینجا دو سه روزیست مقام

 حدیث کودکی و خودپرستی

رها کن، کان خماری بود و مستی

چو عمر از سی گذشت و یا که از بیست

نمی شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل رفته فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه نباشد تندرستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چو شصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سختی که از گیتی کشیدی

از آنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

سگ صیاد کاهو گیر گردد

بگیرد آهویش چون پیر گردد

چو در موی سیاه آمد سفیدی

پدید آمد نشان ناامیدی

زپنبه شد بنا گوش کفن پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش؟!

شیخ نظامی

 هنگام سفیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

دلا تا کی در این کاخ مجازی

کنی مانند طفلان خاکبازی

توئی آن دست پرور مرغ گستاخ

که بودت آشیان بیرون از این کاخ

چرا زان آشیان بیگانه گشتی

چو دونان مرغ این ویرانه گشتی

بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک

بپر تا کنگره ایوان افلاک

ببین در قصر ازرق طیلسانان

ردای نور بر عالم فشانان

همه دور جهان روزی گرفته

خلیل آسا در ملک زمین زن

ندای لا احب الافلین زن

شیخ جامی

 ای کرده شراب حب دنیا مستت

هشیار نشین که چرخ سازد پستت

مغرور جهان مشو که چون مثل حنا

بیش از دو سه روزی نبود در دستت

 برگ عیشی به گور خود فرست

کس نیارد ز پس تو پیش فرست

خور و پوش و بخشای و راحت رسان

نگه می چه داری زبهر کسان

زر و نعمت اکنون بده کان تست

که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

تو با خود ببر توشه خویشتن

که شفقت نیاید ز فرزند و زن

غم خویش در زندگی خور که خویش

به مرده نپردازد از حرص خویش

به غمخوارگی چون سر انگشت تو

نخارد کسی در جهان پشت تو

 این جهان بر مثال مرداری است

کرکسان گرد او هزارهزار

این، مر آن را همی زند مخلب

آن مراین را همی زند منقار

آخرالامر بگذرند همه

وزهمه باز ماند این مردار

ای سنایی ندای مرگ رسید

گوشه ای گیر از این جهان هموار

هان و هان تا تو را چه خود نکند

مشتی ابلیس دیده طرار

***

ای هواهای تو، خدا انگیز

وی خدایان تو، خدا آزار

ره رها کرده ای، از آنی گم

عز ندانسته ای، از آنی خوار

علم کز تو، ترا نه بستاند

جهل از آن علم، به بود صد بار

غول باشد نه عالم آنکه از او

بشنوی گفت و نشنوی کردار

عالمت غافل است و تو غافل

خفته را خفته کی کند بیدار

کی درآید فرشته تا نکنی

سگ ز در دور و صورت از دیوار

ده بود آن نه دل که اندر وی

گاو خر باشد و ضیاع و عقار

سائق و قائد و صراط الله

به ز قرآن مدان و به زاخبار

حکیم سنایی

 نیست از بهر آسمان ازل

نردبان پایه به زعلم و عمل

علم سوی در اله برد

نه سوی ملک و مال و جاه برد

هر که را علم نیست گمراه است

دست او زانسرای کوتاه است

کار بی علم تخم در شور است

علم بی کار زنده در گور است

حجت ایزدی است در گردن

خواندن علم و کار ناکردن

آنچه دانسته ای به کار درآر

خواندن علم جوی از پی کار

تا تو در علم با عمل نرسی

عالمی فاضلی ولی نه کسی

علم در مزبله فرو ناید

که قدم باحدث نمی پاید

چند از این ترّهات محتالی

چشم ها درد و لاف کحّالی

دانش آن خوبتر ز بهر بسیج

که بدانی که می ندانی هیچ