ناصرخسرو
رزمنده ، اندیشه مند و سخنور
يكي از سيماهاي پرتوان كه مغناطيسش آشنايان به فرهنگ اقوام ايراني را به خود ميكشد فيلسوف، شاعر، نويسنده و مجاهد سترگ، "حجّت زمين خراسان" ، حكيم ابومعين حميدالدين ناصر بن خسرو قبادياني مروزي است. وي يكي از غولان و كلانان انديشه و سخن است كه جمع تابناكي از آنان در دوران رستاخيز و نوزائي قرنهاي چهارم تا هفتم هجري در اكناف فلات ايران طلوع كردند. در كارنامهي قطور روشنفكران ايران همچون ناصرخسرو با همهي ويژگيهاي زندگي و فعاليت معنويش اندك بل ناياب است. چنان استواري و شيوائي در بيان و ژرفا و شور در كلام و درايت در احتجاج و استقامت در نبرد و سرسختي در اميد در يكجا و در عين حال كمتر كسي را ميسر گرديده است. وي يكي از صاحبان آن روان بي تاب و بيآرامي است كه ويژهي شاعران، قهرمانان، آغازگران، طلايهداران و همهي كساني است كه زندگي عادي در چارچوب سنن و رسوم و قوانين و موازين را برنميتابد و گمشدهاي دارند و بانگي در درون خود ميشنوند و شعلهاي در نهادشان فروزان است. ناصرخسرو نه تنها از جهت شخصيت والاي معنوي خود شگرف است بلكه در زندگي ديرندهي خويش راهي پرسانحه و همراه با دگرگوني پيموده است كه آن نيز در تاريخ مردان ادب و تفكر ميهن ما همانند چنداني ندارد. اين پژوهندهي پرمايه و سختكوش از مولتان هند و بدخشان افغان تا قيروان و سودان و از ارمنيه و آسياي صغير تا بحرين و لحساء و قطيف را به قدم سياحت و گاه پاي پياده در نوشته و با چنتای طلب و عطش جستجو و "خورجينگي" انباشته از كتاب[1] در بخش عمدهاي از جهان اسلامي آن عصر به دنبال گمشدهي خود "حقيقت" گشته است. در زندگي دردناكش فاجعه و حماسهي زندگي مردي آرمان پرست منعكس است. هنوز بسي از مرگش در زاويهي قريهي دور افتادهي يُمگان نگذشته بود كه نامش با افسانهها درآميخت. از زمان تأليف "آثارالبلاد" قزويني (نيمهي دوم قرن هفتم) گرفته تا عصر نويسندگان تذكرههاي معروف "هفت اقليم" و "آتشكده" توصيف ناصرخسرو به مثابه ی مردي از مستوفيان و وزيران خلافت(!)كه بر علوم غريبه و سحريات دست داشته، طلسم اعظم ميساخته، به ستارهي مريخ التجا ميبرده، اجنه را به خدمت ميگماشته، با ملك ملاحده بحثهاي فلسفي درميپيوسته، آمده است. خود اين افسانهگون شدن زندگي يك مرد شهير كه از مختصات رواني تودههاي عقب مانده است، نوعي تظاهر بلندپايگي اين مرد در ديدهي آن تودههاست. بيهوده نيست كه كساني مانند ابن سينا و شمس الدين حافظ در زندگي يا اندكي پس از خاموش شدن شمع آن ، وارد ديار غريب و گيراي افسانهها ميشوند. گور محقر ناصر در درههاي گردآلود بدخشان هم اكنون نه تنها در ديدهي اسمعيليان بلكه ساكنان سني مذهب اطراف آن نيز مزار مقدسي است.
دربارهي زندگي و افكار و آثار ناصرخسرو اسناد و منابع و آثار تحقيقي بسيار جالب و جامع فراوان است. صرف نظر از تذكره نويسان قديم جمعي از پژوهندگان ايراني مانند تقيزاده، علي اكبر دهخدا، محمد تقي بهار، مجتبي مینوي، م. غنيزاده، دكتر اراني، سعيد نفيسي، بديعالزمان فروزانفر، دكتر محمد معين، دكتر ذبيحالله صفا، دكتر عبدالحسين زرينكوب، دكتر رضا زاده شفق، دكتر غلامحسين صديقي، دكتر مهدي محقق و غيره و گروهي از پژوهندگان اروپائي مانند هرمان اته، ادوارد برائون، هانري كربن، شارل شفر، و. ايوانف، ي. س. براگينسكي، ادلمان، اندره برتلس، ب. و. نيكيتين و ديگران دربارهي ناصر تحقيق و تفحص كردهاند و گاه (مانند و. ايوانف) از كارشناسان معروف مذهب اسمعيلي و يا اندره برتلس از دانشمندان معاصر شوروي كتابي دربارهاش پرداختهاند و نكات شنيدني و گفتني بسيار را به ميان كشيدهاند. بهعلاوه خوشبختانه آثار رنگارنگي از شعر و نثر ادبي و فلسفي ناصر در دست است و می توان با مطالعه ی آنها به کنه اندیشه و احساس او پی برد .لذا نگارش شرحی جامع و مانع دربارهي ناصر كه هم دوران او و حيات شخصياش را تشريح كند، هم آثار ادبيش را از جهات شكل و مضمون نقادي نمايد و به مقايسهي اين آثار با آثار همعصر دست زند و منابع الهام آن را روشن گرداند و هم افكار فلسفي و مذهبياش را در پيوند با جويها و شطهاي فكري آن ايام توضيح دهد، كاريست بزرگ و بغرنج و بديهي است كه بررسي اجمالي كنوني در صفحات معدود به هيچ وجه مدعي انجام چنان وظيفهي خطير، لازم و مطلوب نيست.
نگارندهي اين سطور مانند بسياري از هموطنان ، از ديرباز و از ايام كودكي و جواني گوش جان به صلاي پرصلابت ناصر سپرده و شيفتهي معنويت پارسايانه و پیكارجويانهي وي بوده است و بهويژه در شعر ناصرخسرو شيوهي تلفيق كلام و طرز تفكر بديعي و منطقي وي "آني" ميديده كه پيوسته تأثيري شگرف در ژرفاي ضميرش باقي ميگذاشته و لذا به پذيرهي الفت ديرين روحاني خويش و از ديدگاه جهانبيني علمي و انقلابي و یا بهرهگيري از پژوهشهائي كه تا كنون در زمينهي ناصرشناسي شده ميخواهد گردهاي از آن چهرهي ارجمند ترسيم نماید. سود اين كار از جمله درآن است كه نيروي سرمشق و غرور وراثت در پرورش صفات نيك و انگيختن جهدهاي نجيبانه مؤثر است و اگر بررسي تاريخ گذشتگان مايهي علو معنوي آيندگان نميشد، پس اين بررسي سراپا كاوشي فضل فروشانه و عبث ميبود. به قول شاعر:
العُلي محظورهٌ الّا عَلي مَن نَبي فوق نباء السَلَفِ
دوران تاريخي ناصر
ناصر خسرو در ذيقعدهي سال 394 هجري در پنجمين سال سلطنت يمين الدوله محمود غزنوي در شهر كوچك قباديان از توابع بلخ (واقع در تاجيكستان كنوني) در خاندان محتشمي صاحب عنوان و ضياع و عقار بزاد[2] و به احتمالي در سال 481 (در شانزدهمين سال سلطنت ملكشاه سلجوقي) در سن 87 سالگي (و با احتمال قويتر در 465 يا 470) در دژ يمگان از توابع بدخشان درگذشت. نگارنده دربارهي تاريخ درگذشت ناصر به نظر آقاي هانري كربن در مقدمهي جامع الحكمتين كه اين تاريخ را 465 يا 470 ميداند راغبتر است زيرا در آثار منثور و منظوم ناصر اثري تاريخي ديرتر از 465 نيست و اصولاً ديرتر از آن سال ردپاي او در تاريخ ديده نميشود.
عمر دراز ناصر در يكي از ادوار پرسانحه و دشوار و بغرنج تاريخ ايران گذشته است. پنج سال پيش از تولد ناصر بود كه محمود سبكتكين بر سامانيان غلبه يافت و بدينسان دوران سلسلههاي ايراني از قبيل طاهريان، آل محتاج ، صغاريان، زياريان، ديلميان، سامانيان، مأمونيان، فريغونيان، سيمجوريان و غيره كه از اوايل قرن سوم در نواحي شرقي و شمالي ايران حكومت داشتند و غالباً خلافت از آنان نگران و رنجيده خاطر بود و در كار تذليل آنان ميكوشيد پايان يافت. غلبهي محمود سبكتكين مورد علاقهي كامل خلافت بغداد بود كه از سال 365 هجري و استقرار خلافت فاطميان در قاهر ه سخت گرفتار هراس بود و ميكوشيد تا آنچنانکه در مكتب سياست ايران و بيزانس آموخته بود از تناقضات قومي و نژادي اقوام مغلوب براي حفظ خود استفاده كند. همانطور كه ايرانيان در ميان عرب از اختلاف اشرافيت عرب (بنيهاشم، بنياميه، آل عباس و آل علي و فاطمه) استفاده ميكردند، خلافت عباسي نيز بر ضد ايرانيان تكيهي بر تركان را صواب ديد و تركان نيز در اثر قدرتي كه به هم زده بودند در واقع اين تكيه كردن را ، بر خلافت ، تحميل كردند. سلطان محمود متعصب حنفي كه "انگشت گرد جهان كرده بود و قرمطي ميجست" و آنكس را كه "لوا" و علم از فاطميان ميستد بر دار ميفرمود[3] براي خليفه به مراتب تكيهگاه امينتري بود تا اميران ساماني آزادانديش و شاهان ديلمي شيعي مسلك.
پس از غلبهي غزنويان حادثهي مهم ديگر شكست فاحش سلطان مسعود غزنوي در دندانقان مرو در 431 و قتل وي در سال 432 و سرانجام غلبهي تركان سلجوغي است.[4] در دوران سلجوقيان آن تسامح فكري و فرهنگ پروري كه خود حتي در دوران غزنويان نسبت به دوران قبل سر به نشيب هشته بود باز هم كاهش بيشتر پذيرفت و محيط عصبيت مذهبي و قشريت و سختگيري و تعقيب و سالوس و رياكاري حدّتي بيسابقه يافت.
زندگي ناصرخسرو با زندگي پنج شاه معروف يعني محمود، مسعود، طغرل، الب ارسلان و احتمالاً ملكشاه و وزيراني چون عميد الملك كندري و خواجه نظام الملك و شاعران شهيري چون فرخي ، قطران، اسدي، منوچهري، غضائري، عنصري، لبيبي، امير معزي، مسعود سعد، فخرالدين اسعد گرگاني و اواخر حيات كسائي و فردوسی و فلاسفه و دانشمندان بزرگواري مانند ابن سينا، ابوريحان، ابوحيان توحيدي، ابن مسكويه و اوايل حيات غزالي و خيام و نيز صوفيان معروفی مانند ابوالحسن خرقاني و ابوسعيد ابوالخير و ادباء بنامي چون عنصرالمعالي، ابونصر مشگان، ابوالفضل بيهقي و ابو منصور ثعالبي تماماً يا كمابيش معاصر بوده است بهويژه اين در صورتي است كه سن او را به حداكثر تصور كنيم.
طلوع اين روشنفكران با رونق نظام فئودال همراه بود. شهرهاي بزرگ و بسيار پرجمعيت، تجارت جوشان خرده و عمده و سير دائمي كاروانهاي بزرگ در درون كشور و بين كشورها، كارگاههاي متعدد نساجي، عصاري و روغنگيري و فرش و اسلحه و ظرف، غلامداري و بازار پر رونق غلامان طرازي و خرلخي و مراكز معتبر علمي، رونق بازار بحث و تبادل فكري در زمينههاي دين و علوم ديني (از قبيل كلام)، عرفان، فلسفه، منطق، علوم طبيعي و رياضي و ادبي و لغوي و نوعي درآميختگي وسيع و آزادانهي تمدنها در پهنهي وسيع اسلامي و ميدان فراخ مسافرتها و شهرتها همراه با رابطهي دائر و گرم ايران با هند و چين و بيزانس و قفقاز و عراق و حجاز و مصر و مغرب از مختصات اين عصر است. در درون اين تقاطع عجيب مدنيتها و افكار و امتزاج امواج كوهپيكر حوادثي بزرگ بروز جانهاي پر جولان، جسور، نكتهياب و باريك انديش شگفت نيست.
درست در اين ايام كه در جهان اسلامي ، مدنيتي سنكرتيك با فيض گرفتن از فرهنگ يوناني و رومي و بر بنياد فرهنگ ايراني و هندي ميدرخشيد اروپا در تيرگي قرون وسطائي غرق بود. اروپا در آستانهي نخستين تدارك جنگهاي صليبي قرار داشت كه ميبايست قريب دو قرن ديرتر آغاز گردد. باختر چندان چيزي نداشت تا به خاور اسلامي بدهد، بلكه در انتظار آن بود كه بسيار چيزها بستاند.
در پايان اين مبحث ذكر اين نكته را ضرور ميدانيم كه با آنكه در دوران مورد بحث فئوداليسم ، نظام عمدهي اقتصادي و اجتماعي در جامعهي ايران بود ولي اين فئوداليسمي است كه خواه از جهت بقایاي بسيار مهم و جدي بردگي و سازمان دودماني (پاترياركال) و خواه از جهت پديدههاي گوناگون اقتصاد كالائي و خرده كالائي و رواج پول و تجارت و وجود كارگاههاي بزرگ و تمركز مردم در شهرها و پيدايش حكومتهاي بزرگ متمركز و بسياري نكات ديگر با فئوداليسم مغربزمين تفاوتهاي بسيار بسيار جدي پيدا مي كند. اگر اين ويژگي هاي متعدد و مهم جامعهي فئودالي ايراني در دران رونق اين جامعه بين قرنهاي چهارم تا هفتم در نظر گرفته نشود و آموزش ماركسيستي به شكل تقليدي بر آن انطباق يابد خطاي محض است. در فئوداليسم مشرق زمين بستگي دهقان به زمين و بهرهي بيگاري مانند فئوداليسم غرب نمونهوار نيست. كشاورزي خرده دهقاني در ايران پيوسته گسترش فراوان داشته است. تقسيم كار اجتماعي بغرنج بوده و اصناف پيشهوران هرگز بهصورت گيلدهاي قرون وسطائي اروپائی متشكل و مقيد نبودهاند. با اين حال دوراني كه ما با آن سر و كار داريم دوران ادامهي فئوداليزاسيون جامعهي ايران ، دوران ارثي شدن "اقطاعات" دولتي و تسلط بيشتر فئودالها بر دهقانان آزاد، دوران ستاندن خراجهاي سنگين جريبانه از رعاياست. همين امر ريشهي آن جوش و خروش و تضادهاي اجتماعي است كه اسمعيليان از آن حداكثر استفاده را براي جلب تودهي ستمديده و تنگدست عليه خلافت عباسي و عمال ايراني آن كردند.
3) مراحل زندگي ناصر
زندگي ناصر را كه در اين دوران متناقض و غني گذشته است ميتوان به چهار دورهي مشخص تقسيم كرد:
دوران اول :كودكي و جواني، ناصر در اين دوران خود را دانشآموزي تيزهوش و علم دوست نشان ميدهد. قرآن را سراپا به خاطر ميسپرد. دانشهاي متداول آن عصر از قبيل فلسفه يا حكمت يونان و ملل و نحل و ارثماطيقي و موسيقي و هندسهي اقليدس و علم نجوم و فلكيات و علم عقاقير و ادويه و طبّ و علم معادن و علوم ادبي و ديني و فن نقاشي و خطابت و مناظره و غيره را ميآموزد. از همان آغاز با "عقل" و "علم" و "سخن" سه معشوق دائمي خود پيوند الفت ميبندد و تا آخر عمر مداح اين خداوندان پر كرامت باقي ميماند! شيفتگي او به آموختن و مطالعهي كتاب چنان بود كه در سفر هفت ساله به حجاز و مصر شتري بار كرده از كتاب همراه داشت و خود پياده در عقبش ميدويد.[5]
از آنجا كه از خانوادهاي محتشم و ديواني و صاحب باغ و سراي و ضياع و عقار بود، خود پس از انجام تحصيل و كسب معرفت و شهرت اوليه احتمالاً از اواخر سلطنت محمود غزنوي وارد شغل ديواني شد و تا 47 سالگي در شهرهاي بلخ و مرو در اين شغل باقي بود و او را "دبير فاضل" و "خواجه خطير" ميخواندند و او بدين دلخوش بود.
دربار مسعود غزنوي كه وي از جمله كاركنان آن بود در تاريخ بيهقي وصفي بليغ يافته است. دستگاه مركزي دولتي غزنويان از ديوان عرض و ديوان رسالت و ديوان استيفاء و ديوان بريد و ديوان اِشراف و ديوان قضا و ديوان احتساب و ديوان اوقاف مركب بود. از ميان اين ديوانها، ديوان رسالت كه در آن "نسخت" و "مبيّضه" ، عودها و توقيعها را تدارك ميديدند مركز كار دبيران بود و رئيس اين ديوان يا دبيرخانه "صاحب ديوان رسالت" نام داشت. ديوان عرض در حكم وزارت جنگ، ديوان استيفا در حكم وزارت دارائي، ديوان قضا در حكم وزارت دادگستري ، ديوان بريد كه "اسكدار" يا كيسهي چرمين پستي را "حلقه برافكنده و بر در زده" به اين سو و آن سو ميفرستاد در حكم وزارت پست ، ديوان اشراف كه منهيان و شحنگان در اختيارش بودند در حكم سازمان امنيت و ديوان احتساب در حكم شهرباني كنوني بود. دستگاه دربار غزنوي با حاجبان سيه پوش و فراشان و مرتبهداران و نديمان و خازنان و مطربان و ساقيان و جنباشيان و جنيبتان و غلامان وثاقي و سرائي با جامههائي از سقلاطون و ديباي رومي و كمر زر و سيم هزارگاني و هفتصدگاني و اسبهاي با ساخت و ستام زر و سيم و چتر و علم و علامت و دبدبه و كوس و بوق و دهل، دستگاهي بس پرهيمنه و با شكوه بود. امير مسعود كه به هنگام عشرت در "خيشخانه" مزيّن به تصاوير الفيه و شفيه مينشست در "پيلپاها" تا 21 ساتگين شراب مينوشيد و به انواع بهانهها خود و سالاران و سرهنگانش از مردم زر و سيم ميستاندند بهوسيلهي مشتي وزيران و دبيران و مستوفيان ايراني از قبيل بوسهل زوزني و بونصر مشگان و ابولفتح رازي وجوهي صاحبان و سپهسالاران ترك از قبيل بلغاتكين و بكتغدي محصور بود و در محيط پر وسوسه و تحريكي ، غرق در طرايف و عطريات و جواهر ميزيست. گاه به "خضرا" مينشست و كسي را "برميكشيد". گاه در "وثاق" خلوت ميكرد و كسي را "فرو ميگرفت". گاه به "عقابين" ميبست و تازيانه زدن ميفرمود. گه به "قلعت" و "حرس" با بند گران يا سبك ميفرستاد يا بر دار می کرد تا به اصطلاحِ بيهقي "حشمتي بزرگ برود" و صلابت شاهي استوار شود.
از آثار مختلف تاريخي و ادبي دوران ناصر و از آثار نثر و نظم خود او نيز ميتوان منظرهي جامعهي زمان او را بيرون كشيد:
دهقانان (ديهگانان) و ملكداران و اقطاعداران يا صاحبان قطيعه و "نان پاره" كه اشرافيت فئودال آن زمان را پديد ميآوردند تحت حمايت اميران و ملاكين غزنوي و سلجوقي و وزيران و سپهسالاران آنها و نيز تحت حمايت خلفاء عباسي، روستائيان و پبشهوران را ميچاپيدند و گاه آنها را به انواع مقاومت از مثبت و منفي وا ميداشتند.
دردستور زندگي اين قشر فوقاني تنها قدرتورزي كور و آزمندانه قرار داشت و لذا روستائي و شهري نيز ميكوشيدند تا در صف "عياران" و جوانمردان و يا در سازمانهاي اسمعيلي متشكل شوند و زماني با سخن و زماني ديگر با سلاح با زورگوئي قدرتمندان مقابله كنند.
قشر انگلي از روشنفكران عصر كه به گرد دربار شاه و اميران و وزيرانش جمع شده بودند مانند فقيهان متعصب كرّامي مسلك و برخي صوفيان و علويان بزرگ و شاعران مديحهسرا و منجمين طالعبين و غيره از خوان گستردهي غارت ، نصيب و صلتي دريافت ميداشتند.
بهنظر ناصر در سرزمين "خراسان و مشارق" بازار حكمت كاسد و مزاج شريعت فاسد بود و كارها به دست مشتي فقيه ميگشت كه چون ستمگر ، سركيسهي رشوت ميگشود آنان نيز در وقت ، "بند شريعت" ميگشودند. ناصر ميگفت: " ابليس فقيه است، گر اينها فقهايند ! " بهنظر ناصر نفس ناطقهي چراجوي دانشجوي كه خواستار است نه تنها از نام اشياء بلكه از فعل آنها سر درآورد و از "مثل" به "ممثول" و از "ظاهر" به "باطن" پي ببرد و حقيقت دين حق و علم را دريابد، مورد لعن و تكفير "علماء لقبان" و "فقها لقبان" کرّامي مسلك قرار ميگرفت: "دهن علم فراز و دهن رشوت باز".
ما اين توصيف كوتاه را آورديم تا معلوم شود ناصرخسرو كه بنا به تصريح خود او در سفرنامه "بارگاه ملوك عجم" را ديده و از زمان محمود و مسعود غزنوي تا دوران ابوسليمان چغري بيك بن داود بن ميكائيل امير سلجوقي با مشاغل مختلف در ديوان كار ميكرده، در چه محيطي ميزيسته و با چگونه "دستگاه اداري" سر و كار داشته و با چگونه مردمي و چگونه جامعهاي روبرو بوده است. روشن است كه شخصيت پر تب و تاب و طوفاني ناصر در چارچوب سفيهانه و پر زرق و برق محصور نميماند. به ويژه از آغاز امارت سلجوقيان ، ما ناصر را سخت برآشفته و ناخرسند ميبينيم. از سن 42 سالگي بنا به تصريح خود ناصر دوران دگرگوني روحي غريبي در وي آغاز ميشود كه نظيرش در آن عصر و زمانه نادر نيست و در زندگي غزالي، سنائي و مولوي و چند قرن ديرتر در زندگي شاعر اسمعيلي مذهب نزاري قهستاني ، نمونههاي ديگر آن ديده ميشود. خود ناصر در قصيدهاي كه و. ايوانف به درستي آن را در واقع ، تاريخِ تحول روحي و سير و سلوك مذهبي ناصر مي داند ، ميگويد كه در اين دوران "جوياي خرد گشت مرا نفس سخنور" و ناصر دور اول سفر خود را در شرق ايران و متصرفات آن موقع غزنويان شروع ميكند و در قصيدهاي كه بدان اشاره كرديم ميگويد:
پرسنده همي رفتم از اين شهر بدان شهر
جوينده همي گشتم از اين بحر بدان برّ
از پارسي و تازي و از هندو و از ترك
وز سندي و ز عبري و رومي همه يكسر
از فلسفي و مانوي و صابي و دهري
درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي مر
سرانجام روابط خود را با درباريان و ميران و اشراف قطع ميكند و بهطرف روحانيون روي ميآورد. ولي اين كار به يأس ميانجامد زيرا روحانيون را مشتي مردم قشري، فاقد منطق سليم و سالوس و از پادشاهان و ميران و خواجگان ، شوم تر و پليدتر مييابد:
از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت
يك چند با ثنا به در پادشا شدم
صد بندگي شاه ببايست كردنم
از بهر يك اميد كه از وي دوا شوم
از مال شاه و مير چو نوميد شد دلم
زي اهل طيلسان و عمامه ردا شدم
از شاه زي فقيه چنان بود رفتنم
كز بيم ، مور در دهن اژدها شدم
و بدينسان دوران دوم زندگي ناصر آغاز ميشود: دوران حيرت، طلب و جستجوي حقيقت. اگرچه اين امر در اسناد مربوط به حيات ناصر آشكاره نيامده است ولي بايد يقين داشت كه ناصر از همين دوران وارد تماس با دُعاه اسمعيلي ميشود. ما دربارهي اسمعيليه در بررسي ديگري كه در همين مجموعه نشر يافته سخن گفتهايم و در اينجا نيازي به تفصيل نميبينيم، همينقدر بايد يادآور شويم كه جنبش اسمعيلي ايران در اين ايام مرحلهي تبليغي خود را طي ميكند. هنوز حسن صباح كه آغازگر "دعوت جديد" بود ظهور نكرده و اسمعيليه تماماً وارد دوران نبرد و مقاومت مسلحانه نشده و موج تروريسم آغاز نگرديده است. از قرن سوم هجري داعيان اسمعيلي در خراسان فعال بودهاند. از آن زمرهاند ابو عبدالله خادم، ابوسعيد شعراني ، حسين بن علي مرو رودي، محمد بن احمد نخشبي و غيره. در دوران ناصر داعي بزرگ اسمعيلي يا داعي الدعاه "المؤيد في الدين شيرازي" نام داشت. وي مردي فصيح و سخنور و روانشناس و جذاب بود و به همانسان كه شمس الدين ملك تبريزي شخصيتي سزاوار آن داشت كه مردي چون جلال الدين محمد مولوي بلخي را به شور آورد، اين المؤيد في الدين نيز از آن زمره مردم بود و توان آن را داشت كه ناصر خسرو را منقلب كند. خود ناصر بارها تأثير "خواجه مؤيد" را در انقلاب احوال خود تصريح كرده است:
كه كرد از خاطر خواجه مؤيد در حكمت گشاده بر تو يزدان[6]
بايد حدس زد كه ناصر در اين ايام با شبكهي مخفي اسمعيلي كه در آن ايام در خراسان و ماوراءالنهر نفوذ داشت وارد تماس شد و علت سفر دور و درازش نيز در همين تماس با سازمان اسمعيلي و شايد به پيروي از دستور آنها بود ولي ناصر در سفرنامه علت آن را به نحو ديگر بيان ميكند و از خواب شگفت انگيز خويش در گوزگانان حكايتي به ميان ميآورد. داستان چنين است كه گويا ناصر در "نيمهي دي ماه پارسيان" در سال 437 هجري هنگامي كه 43 ساله بود در جوزجانان خوابي ميبيند. در خواب پيري بر او ظاهر ميشود و او را از باده نوشي بسيار منع ميكند و ميگويد: "چند خواهي خوردن از اين شراب كه خرد از مردم زايل كند، اگر به هوش باشي بهتر" و سپس با انگشت به سوي قبله و راه كعبه اشارت ميكند و بدينسان نجات او را از آن سوي نشان ميدهد. اين داستان واقعي باشد يا نه ، به هر صورت توجيه ناصر از علت سفر مكه است كه بعدها معلوم شد فقط به قصد زيارت حجرالاسود نبوده بلكه كار ناصر به سفر مصر و ملاقات كسي كه بنا به حدس آقاي تقي زاده در مقدمه بر ديوان ناصر، داعي الدعاه فاطميان ابونصر صدقه بن يوسف و احتمالاً ديدار با ابوتميم محمد بن علي ملقب به "المستنصر بالله" خليفهي فاطمي درشهر قاهره يا "بلدالامين" است ميكشد. سفر ناصر هفت سال به طول ميانجامد و داستان اين سفر را ناصر در اثر معروف منثور خود "سفرنامه" شرح داده است. ناصر را دو برادر بود يكي مهتر به نام ابوالفتح عبدالجليل از خواجگان ديواني و ديگري كهتر به نام ابوسعيد خسرو كه تا آخر عمر به وي بستگي شگرف داشت و پس از مرگش او را مرثيهاي به عربي سروده است كه خوشبختانه به دست آمده و آقاي دكتر معين آن را در مقدمهي فارسي جامع الحكمتين آورده است. ناصر با همين برادر كهتر و يك غلام هندي به سفر ميرود و ارمنستان و آسياي صغير و حلب و طرابلس و شام و سوريه و فلسطين و جزيره العرب و مصر و قيروان و نوبه و سودان و يمن و احساء قطيف را به قدم سياحت ميپيمايد و چهار بار مراسم حج به جاي ميآورد و سه سال در مصر اقامت ميكند و پس از طي مراحل و مسالك ضرور در مكتب اسمعيليه مصر با دريافت لقب و عنوان "حجت جزيرهي خراسان" كه يكي از دوازده "جزاير زمين" طبق تقسيم اسمعيليان بود به وطن باز ميگردد. حجت يا نقيب يا باب، نائب امام و خليفهي زمان بود و پس از مقام امام يا خليفهي زمان در هيرارشي باطنيان اسمعيلي اين مهمترين مقام در حكم "امين امام زمان" و "مختار امام عصر" و سفير و مأمور خاندان رسالت و امامت محسوب ميشده است. اين سفر حقيقت جويانهي ناصر در شرايط آن روز جهان سفري دشوار بود و اي چه بسا ناصر و برادر و غلامش دچار مصائب و فقر و درماندگيهاي شديد شدند. مثلاً در بصره كه اميري ديلمي بر آن حكمروائي داشت مسافران ما در منتهاي فقر و حرمان وارد شدند. بيجا نيست سطوري چند در اين باره از "سفرنامه" نقل كنيم:
"چون به آنجا رسیدیم از برهنگي و عاجزي به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود كه موي سر باز نکرده بوديم و خواستيم كه در گرمابه رويم كه گرم شويم كه هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر يك به لنگي كهنه پوشيده بوديم و پلاس پارهاي در پشت بسته از سرما. گفتم اكنون ما را كه در حمام گذارد؟ خرجينكي بود كه كتاب در آن مينهادم بفروختم و از بهاي آن درمكي چند سياه در كاغذ كردم كه به گرمابهبان دهم تا باشد كه ما را دمكي زيادتر در گرمابه گذارد كه شوخ از خود باز كنيم. چون آن درمكها پيش او نهادم در ما نگرست، پنداشت كه ما ديوانهايم، گفت: برويد كه هم اكنون مردم از گرمابه بيرون آيند و نگذاشت كه ما به گرمابه به در رويم. از آنجا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب ميرفتيم. كودكان بر در گرمابه بازي ميكردند. پنداشتند كه ما ديوانگانيم. در پي ما افتادند و سنگ ميانداختند و بانگ ميكردند."
هنگامي كه ناصر از سفر بازگشت و به قول خود 2220 فرسنگ راه پيموده بود، در جمادي الآخر سال 444 هجري و خود او در سن 50 سالگي بود: دانشها اندوخته، تجارب گرد آوره، به اوج نضج عقلي و روحي رسيده، آماده بود تا با تمام نيرو در راه عقيدهاي كه وي "حجت" آن بود جهاد كند و بدينسان دوران سوم حيات ناصر كه از50 سالگي تا 60 الي 63 سالگي طول كشيد و يكي از طوفانيترين ادوار زندگي اوست آغاز مي شود. اكنون ديگر سلجوقيان كه ناصر آنها را يأجوج و مأجوج ميخواند بر خراسان مسلط بودند و مبارزهي روحانيون حنفي و شافعي و متكلمين اشعري و كرامي تحت حمايت سلطان سلجوقي و وزيرانش با فلاسفه و عرفا و قرمطيان اسعيلي و روافض شيعه سخت بالا گرفته بود. ناصر در اين دوران، در شهر بلخ با علماء دين و فقيهان قشري وارد جر و بحث ميشود. اشعارش در اين دوران اين مبارزهي عقلي و فكري را بهخوبي مجسم ميكند:
اي حيلت سازان جملا نيك پديد است
كز حيله مر ابليس لعين را وزرائيد
چون خصم سر كيسهي رشوت بگشايد
در وقت شما بندِ شريعت بگشائيد
فقه است مر آن بيهده را سوي شما نام
كان را همي از جهل شب و روز بخوائيد
گر روي بتابم ز شما شايد ازيراك
بي روي و ستمكاره و با روي و ريائيد
و به اتكاء منطق و شيوهي استدلالي خود از اين بيهودهخائي فقيهان باكي ندارد و حربهي بُرّاي خود را در حجت و برهان منطقي ميشمارد:
چون حجت گويم، به ترازوي من اندر
گر پنج هزاريد پشيزي نگرائيد
-------------
حجت معقول اگر به دست نداري
من نه ترایم چنان كه تو نه مرائي
جامعهي رسمي او را "بددين" و "قرمطي" و "ملحد" و "رافضي" و "معتزلي" و "مهدورالدم" و "غالي" ميخواند. از طرف مراجع معتبر و شايد خلافت بغداد تكفير ميگردد و فتواي قتلش صادر ميشود. مورد تعقيب خشن مأموران دولت سلجوقي و عمال خليفه و روحانيون قشري و رشوتخوار و همهي كساني كه محكوم حكم اين نيروها بودند واقع ميشودو به احتمال قوي خانهاش مورد هجوم غوغائيان قرار ميگيرد و به تاراج ميرود و خود او به ناچار مخفي و متواري ميگردد. اين سرنوشت نصيب بسياري از بزرگان ما شده و از آن جمله نصيب ابن سينا و چند قرن ديرتر نصيب حافظ و تا حدي صدرالدين شيرازي. باري ناصر در اين دوران مدتي به نيشابور و رستمدار مازندران و گيلان ميرود و سرانجام به قريه كوهستاني يمگان پناه ميبرد. ظاهراً ناحيهي بدخشان و يمگان يكي از مراكز اسمعيليه بوده است و ناصر توانست در اين گوشه پناهگاهي بجويد. احتمال دارد امير اسمعيلي مذهب بدخشان شمس الدين ابوالمعالي علي بن اسد او را در كنف حمايت خود گرفته باشد. يمگان درهاي است خشك و فقير و به ناصر در اين درهي دور افتاده دور از ايل و تبار به همان اندازه دشوار گذشت كه به معاصرش مسعود سعد سلمان در سُمجها و زندانهاي بيست سالهاش. دردي غريب در قصايد غرّا و دلانگيز اين استاد سخن در اين گوشهي خاموش غربت و هجرت موج ميزند.
از اين پس دوران چهارم حيات او آغاز ميگردد. از 60 يا 63 سالگي تا پايان عمر و اين دوران شايد 15 الي 25 ساله، چنانكه گفتيم دوران شكنجهي روحي عميق ناصر است. كندهاي كه زماني شعلهور بود اينك در خاكستر سرد ملال و درماندگي غرق است و در انتظار پايان ، عمري پارسايانه و عبوس ميگذراند:
دل پراندوهتر از نار پر از دانه
تن گدازندهتر از نال زمستاني
بي گناهي ، شده همواره بر او دشمن
ترك و تازي و عراقي و خراساني
ولي آنچه كه شگفت و در خورد آفرين است آن است كه رنجهاي درون ، ناصر را خورد نميكند. وي تا آخرين دم مبارزيست اميدوار و پهلوان سالخورد ما با همان صلابت هميشگي خويش به سوي عقايد خود و عليه مخالفان ميرزمد. بهويژه آنكه حوادث آن عصر و دست اندازيهاي طرفداران خلفاي فاطمي به بغداد (مانند تصرف بغداد از طرف ساسيري) اين اميد را در وي زنده نگه ميدارد كه خلافت مقتدر عباسي از درون پوك و هر آن سرنگون شدني است. ابياتي كه در زير ميآوريم نشان ميدهد كه ناصر پيوسته اميدوار بود كه "دين حق" غلبه كند، پرچم عباسيان واژگون شود و دوران كربت و غربت او نيز خاتمه يابد.
اَرجو ، كه زود سخت به فوجي سفيد پوش
كينه كشد خداي ز فوجي سيه سَلَب
وان آفتاب آل پيمبر كند به تيغ
خون پدر ز گُرسنه عباسيان طلب
وز خون خلق خاك زمين حلُه گون شود
از بهر دين حقّ وز بغداد تا حلب
وز مغرب آفتاب چو سر زد ، مترس اگر
بيرون كني تو نيز ز يمگان سر از سرب
گمان نرود كه اين اميدواري ناصر عبث بود. هنوز چندان سالي از مرگش نگذشت كه جنبش صبّاحيان لرزه بر پيكر خلفاء ، شاهان سلجوقي و وزيران و فقيهان قشري خراساني افكند و خلافت عباسي نيز نتوانست سرانجام خود را از نبرد مدبرانهي شيعيان و اثني عشريه نجات دهد و به درهي فنا فرو غلطيد.
حجت الاسلام والمسلمین