محرم راز
عصر من، داننده اسرار نيست
يوسف من بهر اين بازار نيست
نا اميد استم زياران قديم
طور من سوزد كه مىآيد كليم
قلزم ياران چو شبنم بى خروش
شبنم من مثل يم طوفان به دوش
نغمه من از جهان ديگر است
اين جرس را كاروان ديگر است
اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود بربست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نيستى بيرون كشيد
چون گل از خاك مزار خود دميد
در نمى گنجد به جو عمان من
بحرها بايد پى طوفان من
برقها خوابيده در جان من است
كوه و صحرا باب جولان من است
چشمه حيوان براتم كرده اند
محرم راز حياتم كرده اند
هيچكس رازى كه من مى گويم نگفت
همچو فكر من در معنى نسفت
پير گردون با من اين اسرار گفت
از نديمان رازها نتوان نهفت
يوسف من بهر اين بازار نيست
نا اميد استم زياران قديم
طور من سوزد كه مىآيد كليم
قلزم ياران چو شبنم بى خروش
شبنم من مثل يم طوفان به دوش
نغمه من از جهان ديگر است
اين جرس را كاروان ديگر است
اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
چشم خود بربست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نيستى بيرون كشيد
چون گل از خاك مزار خود دميد
در نمى گنجد به جو عمان من
بحرها بايد پى طوفان من
برقها خوابيده در جان من است
كوه و صحرا باب جولان من است
چشمه حيوان براتم كرده اند
محرم راز حياتم كرده اند
هيچكس رازى كه من مى گويم نگفت
همچو فكر من در معنى نسفت
پير گردون با من اين اسرار گفت
از نديمان رازها نتوان نهفت
اقبال
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
حجت الاسلام والمسلمین