در اينجا سخن از پارساي عاشق پيشه و پاکباز،  مجذوب و سرانداز و سوخته بلخ است که سالها اسير بي دلان بود و به برکت عشق، ترک اختيار کرد و سوزش جان را نه از طريق کلام بلکه بوسيله نغمه هاي ني به گوش جهانيان رسانيد; نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت کرد و در گوش هوششان خواند که در اين وادي مقدس، عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست. جلال الدين محمد مولوي، جان باخته دلبسته محتشمي است که بي پروا جام جهان نماي عشق را از محبوبي به نام شمس ملک داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد، روحش به پرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد:
 جان من کوره ست و با آتش خوش است
کوره را اين بس که خانه آتش است
خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
خانه عاشق چنين اولي تر است
اوست که در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود  مفهوم عشق را به شيوه هاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه کرد وخواننده کنجکاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود  موج گرم و خروشان عشق پسر بها» ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته کرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
آن شد که مي نشستم چون زاهدان به خلوت
عنقا چگونه گنجد در کنج آشيانه
منبعد با حريفان دور مدام دارم
در گوشه خرابات با زخمه چغانه
مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي که با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان به کمک کلمات موزون الهامي مجسم مي کند به طوريکه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي که بود که چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود که وادارش کرد مانند چنگ.  رباب مترنم شود و بگويد:
همچو پروانه شرر را نور ديد
احمقانه در فتاد از جان بريد
ليک شمع عشق آن شمع نيست
روشن اندر روشن اندر روشني است
او به عکس شمعهاي آتشي است
مي نمايد آتش و جمله خوشي است
جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد که تا کنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مکالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان کبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاکشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي کند که در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توکل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت.  شدت.  غيرت و صداقت در عشق شمس است که همه کاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سرکشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايکوبي مي گذرانيد و استمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است.
مولانا با اينکه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس کهنسال طوفاني در روح و جانش  برانگيخت ولي جلال الدين محمد از اين طوفان که چون نيزک يا شهاب ثاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيکرش يکباره گرم کرد شادمان بود و رندانه مي گفت:
من ذوق و نور شده ام
اين پيکر مجسم نيستم
براي درک عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد که در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان کبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري کرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. 
بمراتب درين سير و سلوک که هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتبت انسان و حضورش در کاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز کرده و معتقد است هر سالک مومني وقتي که صفحات کتابي وجود تکويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا به خوبي درک نمود بي شک پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است.
اخلاق،  افکار وعقايد مولوي دريايي بس عظيم و پهناور است که در اين گفتار بيش از يک قطره آن را نمي توان ارائه داد، بايد سالها در عرفان غور کرد تا توفيق درک مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افکار او شرح و تعليق نوشت.
مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق  ،  زبان خاص خود را دارد.  مولانا داراي بياني گرم و نغماتي خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديک شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي کند و شور و  حالي خاص مي بخشد.
مولانا نيک آگاه بود که همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي که راه به سوي آفتاب الهي را نشان مي دهند، نيستند. اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمدند، جنبش نسيم پنهان که جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رويت مي شد؟
هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست
عالم همه مظهر تجلي حق است
مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي، عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قرآن و علم کلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق، و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرتآور است مولانا عارف کاملي بود که با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود که خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناک کرد و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود که شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد خود مي توانست از آن تاثير پذيرد.
زهي خورشيد بي پايان که ذراتت سخن گويان
تو نور ذات الهي، تو الهي، نمي دانم
آنچه را مولوي مي ستايد، تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست، بلکه آن نور مشفقي است که ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

نردبان روحاني

 مولوي حيات را حرکت بي وقفه به سوي تعالي مي داند. استکمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ، و سير تکاملي فرد، هردو را مي توان در پرتو اين نور لحاظ کرد. نردباني که انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم، مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي کند تا آنکه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست، سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.
روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است. مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افکار او از موجبات عدم ابتلاي انسانها به الحاد و بدآموزي و سبب درک مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است. او در تنزل دادن مباني صعب عرفاني و القاي آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در کلمات او شطحيات ديده نمي شود. مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير کرده است. 
تواضع و مردمآميزي مولانا در ميان بازاريان و بازرگانان و حتي رنود عياران شهر هم علاقه مندان بسيار براي او فراهم آورده بود. وي که در موکب مريدان خاص و طالب علمان مشتاق با هيبت و جلال عالمانه به محل درس يا وعظ ميرفت در کوي وبازار با شرم وفروتني انساني حرکت مي کرد، با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا، سلوک دوستانه داشت.
عبوس رويي زهد فروشان وخودنگري عالم نمايان بين او وکساني که مجذوب احوال و اقوالش مي شدند فاصله به وجود نمي آورد. در برخورد با آنها تواضع  مي کرد، به دکان آنها مي رفت، دعوت آنها را مي پذيرفت، واز عيادت بيمارانشان غافل نمي ماند. حتي از صحبت رندان وعياران هم عار نداشت و نسبت به نصاراي شهر نيز با لطف و رفق برخورد مي کرد و به کشيشان آنها تواضع مي کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان مي گذاشت ناظر به تحقير آنها نبود نظر به تنبيه و ارشاد آنها داشت.
از کثرت مريدان زياده مغرور نمي شد و اگر از  تحسين و تملق  آنها لذت مي برد،  از اينکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهيز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوي خالي به نظر نمي آمد ناظر به تقرير حال اوليا بود، در مورد خود چنان دعويها را جدي نمي گرفت . با اين مريدان، هرگز از روي ترفع و استعلا  سخن نمي گفت، نسبت به آنها  مهر و دوستي بي شائبه مي ورزيد و از تحقير و ايذاي آنها،  که رسم بعضي مشايخ عصر بود، خودداري داشت. در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهاي ساده، روشنگر وعاري از ابهام مي داد. آنها را در مقابل تجاوز و تعدي ظالمان حمايت مي کرد،  در مواردي که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بيش از حد استحقاق برمي انگيخت از آنها شفاعت مي نمود. درباره آنها هر جا ضرورت مي ديد نامه توصيه به ارباب مي نوشت و هر جا ميان آنها با عمال  سلطان مشکلي پيش مي آمد در رفع آن اهتمام و عنايت خاص مي ورزيد.  او هيچ اصراري در جلب عوام نداشت، خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او مي شدند و در بين طبقات امرا و اعيان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسيار داشت. در عبور از کوي وبازار حتي منسوبان درگاه سلطان وقار و استغناي محجوبانه او را با نظر توفير مي ديدند و در اداي احترام به وي از مريدان و طالب علماني که در رکابش حرکت مي کردند واپس نمي ماندند. در تمام مسير او هر کس فتوايي شرعي مي خواست، هر کس مشکلي در شريعت يا طريقت برايش پيش مي آمد، وحتي هر کس مورد تعقيب يا آزار حاکمي يا ظالمي بود عنان او را مي گرفت، از او سوال مي کرد،  با او مي گفت و مي شنيد، و از او ياري وراهنمائي مي جست.
معهذا خار انديشه اي مبهم و نامحسوس اين غرور و ناخرسندي او را منغض مي کرد. بي حاصلي علم، بيحاصلي جاه فقيهانه و بي حاصلي شهرت عام هر روز بيش از پيش در خاطرش روشن مي شد. درس، فتوا و تمام آنچه وي آن را به قول مريدان براي نيل به اکمليت جستجو کرده بود هر روز بيش از پيش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش مي رسيد. کداميک از اينها بود که انسان را از حقيقت، از انسانيت و از خدا دور نمي ساخت؟
با اين مايه شهرت و اين اندازه حيثيت انسان مي توانست قاضي و حاکم شود، مستوفي و کاتب شود، والي  ووزير شود، در اموال يتيمان و املاک محرومان به هر بهانه اي تصرف نمايد، اوقاف و وصايا و مظالم را قبضه کند، امابا آنچه از اين همه برايش حاصل مي شد جز آنکه هر روز بيش از پيش در حيات بهيمي مستغرق گردد و هر روز بيش از پيش از حقيقت انساني، از کمال نفس و از راه خدا فاصله پيدا کند چه حاصل ديگر عايدش مي شد.  به اعتقاد وي تا آنجا که سلوک روحاني سير الي الله بود ضرورت پيروي از شريعت از سالک را از هر گونه بدعتگرايي و انحراف پذيري باز مي داشت. مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شريعت را در اين سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبيح مي دانست رعايت اين احکام را نه فقط لازمه تسليم به حکم حق بلکه در عين حال متضمن مصلحت خلق نيز تلقي مي کرد. از جمله يک جا که براي علماي اهل ديانات به تقرير علل غايي احکام شريعت مي پرداخت خاطر نشان کرد که ايمان ناظر به تطهيراز شرک بود، نماز توجه به تنزيه از کبر، زکات براي تسبيب رزق منظور شد، جنانکه هدف از منکر به جهت تقويت دين بود، امر به معروف به رعايت مصلحت عام بود و نهي از منکر به جهت بازداشت بي خردان از ناروايي ها ضرورت داشت. بدين گونه حکم شريعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان مي داد.

از مقامات تبتل تا فنا

زندگي مولانا براي يارانش که در آن هرگز به چشم عيبجويي نمي ديدند، نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انساني بود.  با آنکه در سلوک با اعيان و اکابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت، در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد. با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوک مي کرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد، از آنها رنجيدگي نشان نمي داد. هيچ کس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ کس مثل او با دوستان خويش يکرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست. دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود. بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند. اين چيزي بود که انسان را از خودي مي رهاند، او را طاهر مي کرد. از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله  رهايي از خودي که در اوج حيات حيواني بود تعليم مي کرد. خود او در سلوک با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي کرد. ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود. در نظام تربيتي او، که بيشتر عملي بود تا نظري، ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت. اخلاقي که او آن را مبناي تربيت وسلوک ياران مي کرد از تواضع ادب شروع مي شد. تواضع خالي از مذلت  و ادب مبني بر شناخت حق. در واقع هر گونه سلوک روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممکن نيست، لاجرم هر گونه سلوک در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه مي کند. تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت کبريا-کبريا و عظمت سلطان العلمايي.
اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان  در واقع غايت انديشه که جوهر انساني است. و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان مي دهد ودر عين حال اشارت به تحولي که دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي کند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالکتيک قابل ملاحظه مي بخشد. بعضي صاحبنظران حتي کوشيده اند اين تحول ديالکتيک گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه اي که در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.
اينکه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نکته اي است که لااقل دايره المعارف فلسفي خود او در اين با بجاي ترديد باقي نمي گذارد، اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد که تصور ارتباطي بين آنها را قابل تاييد نشان دهد. 
دنيايي که مولانا سير روحاني خود را وتمام عالم تکامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي کنند دنياي تحول است، دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آکل و ماکول است. پس هر چند سلوک روحاني از تبتل حاصل مي شود، لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است. سالک طريق اگر ملک عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد که ملک عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه و نگراني در وي به وجود نمي آورد.
مولانا عشقي را که خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد. از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت. کمتر کسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل کند. به کساني که با اين حال، عاشقانه محو ديدار او مي شدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطرنشان مي کرد که او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن  جسمي که به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است که در سخنان او مواعظ وامثال او و در غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.
خط سير و سلوک مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنکه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود. در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيک از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقه زمانه انطباق پيدا نمي کرد. مولانا نه قلندر بود، نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سکر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت، نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مکتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت. وسعت نظر مولانا بيش از آن بود که تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود کند. او دنيا را يک خانقاه بزرگ مي شمرد که شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست.  آستين هايش را چنانکه خودش يکبار به يک تن از يارانش گفته بود، به همين جهت در مجالس سماع بالا مي زد تا همه او را به چشم خادم بنگرند، نه به چشم شيخ . اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت که مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساکنان آن به چشم مهمان عزيز نظر کند، در عين حال از واردان وساکنان خانقاه که همه طالب خدمت شايق صحبت يک شيخ واحد بودند طلب مي کرد که هر جا مي رسند در هر مقام و مرتبه که هستند، به هر قوم و هر امت که تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ  يکديگر را به چشم برادر بنگرند. تفاوت در زبان و تفاوت در کيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يک مقصد وعاشقان يک مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام، اختلاف در تعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان، يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد. نگذارند محبت که لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت که جانمايه دشمني است تبديل شود، وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وکشمکشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.
تصوف مولانا درس عشق بود، درس تبتل و فنا بود، تجربه از خود رهايي بود از اين رو به کتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت. از طالب فقط سلوک روحاني مي خواست -سلوک روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها. بدين گونه سلوک صوفيانه که نزد مولانا ازقطع تعلق آزاد مي شد تا وقتي به نقطه نهايي که فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوک که اتصال با کل کاينات، اتصال با دنياي غيب، و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد. اما تبتل که قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني ترک دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود. مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را که عوام صوفيه از کشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي کرد. قطع تعلق به اين معني بود که روح را از دغدغه و تشويش بيهوده مي رهانيد و بي تعلقي را شرط سلوک روحاني سالک نشان مي داد. مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي مي ديد که از چراغهاي مختلف مي تافت و البته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد. اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالضروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت.  
با آن که تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم مي شد تفاوت داشت جوهر فکر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود. تصوف او مثل آنچه امثال با يزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوک بود، او طالب عمل و سلوک مجاهده آميز و بدون وقفه بود.
مولانا وقتي از اوج قله حکمت و همت که موضع روحاني او بود به دنياي عصر مي نگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف مي ديد. در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند، بنده آن مي شوند و در اين عشق و بندگي همه چيز را از ياد مي برند. اما او رهايي از اين بند را براي هر کس در هر مرتبه اي که بود مايه آسايش مي شناخت.  سلوک اخلاقي در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعي بود. به همين سبب توکل را تا حدي که در عمل به نفي کل اسباب منجر نشود توصيه مي کرد. جبر را تا جايي که منافي درک وجدان در احساس مسووليت نباشد مبناي عمل مي شناخت. خير وشر را نزد عامه با لذات و آلام حيات ملازم پنداشته مي شد امور نسبي مي خواند. عقل را که در احاطه بر اسرار الهي عاجزش مي يافت در فهم نيک و بد حيات عادي قابل اعتماد تلقي مي کرد.
خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس مي داد با نمازهاي آکنده از خضوع و نياز، روزه هاي طولاني ومجاهدتهاي جانکاه لوازم خوف و هيبت را هم در اين انس و شوق روحاني بر خود الزام مي کرد. خوف و وحشت گه گاه بيش از انس و محبت نقد حال او مي شد. عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود، عشق بي تابش مي کرد و خوف جسم و جانش را مي گداخت. در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا مي داشت، و در غلبات خوف شب زنده داري و رياضت او را به خشوع وخشيت مي کشاند. انس او به الله مثل انس شبان قصه موسي بود. با اين حال در مقام تعظيم و تنزيه نيز مثل موسي هيچ دقيقه اي از آداب و ترتيب را در عبادت او نامرعي نمي گذاشت.
رهايي

رهايي! رهايي از آنچه سالک را تسليم به جاذبه اشتياق، به جاذبه بازگشت به مبدا، و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع مي آيد تمام تعليم مولانا در سلوک روحاني است. خط سير اين سلوک،  اين حرکت از تبتل تا فنا که صوفي از آن به دو گام خطوطتان هم تعبير مي کند، قطع پيوند با خودي را بر سالک الزام مي کند اين امر آسان نيست و براي کساني که در تعلقات خودي پيچيده اند عبث يا غير ممکن هم به نظر مي آيد. اما نزد مولانا که اين خط سير تجربه حيات اونيز هست اين کار نه نياز به عزلت دارد، نه محتاج التزام آن است. اما عشقي که از احساس اين نياز روحاني بر مي خيزد در تعبير مولانا صفت حق است  لاجرم نسبت به بنده مجاز است. چون در همه حال هم ناظر به کمال است، البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهايت کمال هم هست و از اينجاست که عشق الهي را عشق حقيقي خوانده اند.
نه فقط تعليم مولانا در غزل و مثنوي اين رهايي از تعلقات خودي را خط سير تکامل روح عارف نشان مي دهد بلکه حيات خود او نيز طي کردن اين مقامات را مراحل خود او فرا مي نمايد.  براي انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وي را از تعلقات خودي و از سوداهاي فقيهانه رهايي داد.  عشق شمس انحلال خودي مظهر الهي بود -که منجر به آزمون فنايش گشت. فقر ترک اعتماد بر اسباب، رقص تجربه رهايي از وقار و حشمت به خود بر بسته  و سماع و شعر نفوذ در دنياي ماوراي حس - دنياي غيب - بود و اين همه سير از تبتل تا فنا را براي او به تجربه شخصي در سلوک الي الله مبدل کرد.  زندگي او درسالهاي آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت - دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده براي طي کردنش ضرورت داشت.