آنچنانک گفت جالینوس راد   از هوای این جهان و از مراد

راضیم کز من بماند نیم جان   که ز کون استری بینم جهان

گربه می‌بیند بگرد خود قطار    مرغش آیس گشته بودست از مطار

یا عدم دیدست غیر این جهان    در عدم نادیده او حشری نهان

چون جنین کش می‌کشد بیرون کرم    می‌گریزد او سپس سوی شکم

آن جنین هم غافلست از عالمی    همچو جالینوس او نامحرمی

اونداند کن رطوباتی که هست    آن مدد از عالم بیرونیست

آب و دانه در قفص گر یافتست    آن ز باغ و عرصه‌ای درتافتست

مرغ جانش موش شد سوراخ‌جو    چون شنید از گربگان او عرجوا

زان سبب جانش وطن دید و قرار    اندرین سوراخ دنیا موش‌وار