اولوالالباب ( صاحبان خرد ناب )

«ديدگاههاي اعتقادي نــزاري قهستاني»

«ديدگاههاي اعتقادي نــزاري»

 حكيم سعدالدين نزاري قهستاني فرزند جميل الدين ازحكما و شعرا و گويندگان بزرگ اسماعيلي مذهب است كه درقرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجري مي زيسته است.
اين حكيم فرزانه دريكي ازسالهاي آشوب وفتنه، مقارن حملة نهائي مغولان كه براي اتمام فتح ايران وقلع وقمع وبرانداختن اسماعيليه باهمكاري فئودالهاي بزرگ مأمورشده بود درسرزمين قهستان، دركانون جنگ وجدال زمانه، درقرية فوداج ازروستاهاي دامنة كوه باقران بيرجند، درخانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود.
تذكره نويسان ومحققان وي رامردي حكيم ومحقق ونيكو طبع دانسته اند ولي بدليل اعتقادداشتن به شيعه اسماعيلي، نام وشهرت و نيز آثارش منزوي و متروك مانده و همچون حكيم ناصرخسرو قبادياني درانزوا و گوشه گيري مي زيسته است.
دراينجا بد نيست به نكته اي اشاره نمود و آن اينكه چرا حكيم نزاري با آنهمه اعتباري كه درقلمرو شعر و ادب وسخنوري داشته، مقتداي گويندگان پس از خود قرار نگرفته، ودرشيوة سخن آنان تاثير قابل ملاحظه اي نگذاشته است؟
شايد گرايش نزاري به آئين فاطميان وشيفتگي وتعصب حدود ناپذيرش دراين مذهب اورا بيش از هرعامل ديگر منزوي نموده است، و سرايندگان و سخنوران بعد از او كه نسبت به فاطميان وپيروان كيش اسماعيليه غالبا نظر خصمانه اي داشته، وآوردن نام آنان را شوم ونامبارك ميگفتند ، ازمطالعه آثار و افكار و مخصوصا ديوان او بيزاري مي جستند . ازاين رو اين شاعربزرگ وحكيم فرزانه كه ميتوانست ذخيره اي گرانبها وسرچشمه اي فياض براي نسلهاي پس از خود باشد، هدف توجه و نقطه محوري آنان قرار نگرفته است. وشايدهم اشعار وسخنان رك و بي پرواي اوست كه برضد قشريان، رياكاران، ملامت گران، دروغ پردازان وغاصبانِ حقِ مردم گفته است .

 جماعتي كه به اصرار جهل منسوب اند

مثال شب پره از آفتاب محجوب اند

مقلدان كه به رأي و قياس مغــرورند

اگر چه دعوی غالب کنند مغلوبند

همانطور كه اشاره شد تذكره نويسان پيرامون اين شاعر اسماعيلي مذهب وباطني مشرب عقايد و آراء مشوش و متناقض گفته ونوشته اند و ازهمه شگفت انگيزتر اينكه مردي به زهد وپرهيزگاري او، مردي كه ازتمام آلودگيهاي زندگي كناره گيري كرده را به الحاد وقايل به تناسخ متهم ساخته اند. درجايي گفته است:

چرا ملحد همي خواني كسي راكو به صد برهان 

  زقرآن و خبردادست اثبات مسلماني

در صورتيكه قصايد بليغ ورساي نزاري درهمه جا ودرنزد همه مردم متناقض گوي پيدا مي شده وآنها مي توانستند ازخواندن يكي دو قصيدة او مشاهده كنند كه نزاري نه ملحد ودهريست ونه هم بر مذهب تناسخ بوده است . نزاري گويد:

قومي به كفر وزندقه تعليق ميكنند /  گرمن روايتي كنم ازمنهيان جان

ازخلال سروده هاي نزاري چنين بر مي آيد كه او مردي پرهيزگار بوده واز هرگونه انحراف و كجروي، خواه ازموازين شرعي و خواه ازموازين انصاف ومروت انساني درخشم است . ازاين روي ازهيچگونه طعن وناسزايي بر قشريان و فقيه نمايان دنياپرست پرهيز ندارد. چنانكه گويد:

مرا چه غــم كه ملامت كننـد مدعيان / محيط كي به دهان سگان شود گنده
مشو به طاعت بي طوع خويشتن مغرور / كه بر ارادة ما مي كنــد قضا خنـده

نزاري سيماي خاص ومشخص وغير قابل التباسي دارد ومخصوصا كه شيعه است، بهمين دليل موردتعصب فئودالها وزورمندان وعلماي ظاهربين و مقلدين تنگ سيرت قرارگرفته است . وچون پيرومذهب اسماعيلي است وتخلص خودرا ازاسم المصفي لدين الله نزار فرزند ارشد وجانشين المستنصربالله هشتمين خليفه مقتدر فاطميان گرفته است ، شيعيان اماميه( اثناعشر) نظر خوبي به وي ندارند . وازطرفي چون شيعه است اهل تسنن رانيز با او نظر خوب ومساعدي نيست . از اين روي قدر و منزلتش مجهول مانده وآثارش آنچنانكه درخور شأن وارزش واقعي او باشد متداول ورايج نشده است.او دراين رابطه چنين گفته است :

داني ازمن ناشناسان راچه آتش دردل است / زانكه هستم خاك پاي نقد وقت بوتراب

اميردولتشاه سمرقندي درتذكره الشعري قدري مفصلتر ازديگرتذكره نويسان قلم فرسائي كرده وبانظرنقد اشارت دارد كه : ازحقيقت سخنان نزاري چنين برمي آيد كه وي مردي حكيم وصاحب تحقيق بوده وبدو اعتقاد بد نهادن بهتان است. دولتشاه درادامه حكايتي رانقل مي كند كه بخوبي ميتوان از برخورد حاد اعتقادي متعصبان درباب علت فراموش شدگي شعر ونام اين شاعر موحد وحقيقت جو درطول زماني نه چندان كوتاه پي برد .
حكايت كنند كه سلطان اعظم ابوالقاسم بابربهادر از شيخ الشيوخ الفاضل صدرالدين محمد الرواسي سئوال كرد كه چه مي گوئيد درسخنان توحيد آميز بلند كه بزرگان گفته اند؟ شيخ گفت : اگر شيخ محي الدين عربي و جلال الدين رومي و فريدالدين عطار نيشابوري و عراقي و اوحدي گفته اند، ايمان محض است واصل عرفان . واگر نزاري قهستاني وپير تاج تولمي گفته، ضلالت است وبدعت و بوالفضولي.
ازمجموع قول ونقل قول دولتشاه دربارة اين حكيم فرزانه بخوبي ميتوان به عظمت انديشه وتأثير كلام و اعتبار و عزت شاعري اوپي برد . شاعري كه گفته است :

گربيايـي بسر چشمــة حيـوان برمت / پاي كوبان بـه تماشاگـه رضــوان برمت
چشم برهم نه و بربند زبان وز سرصدق / جان بشكـرانه بــده تا بـر جانان برمت
جبرئيلم نـه من و نه تـو رسولي امــا / گـر بيايـي بسر تخت سليمــان برمـت
گــر سر بندگــي آل محمــد داري / تا بيامـوزمت اول، بـر سلمــان برمـت
ورتمنـاي مقيمــان سمـــوات كني / بانــزاري، چو بيايــي بر ايشان برمـت

نزاري دربرهه اي ازتاريخ زندگي مي كرد كه تعصبات ضد اسماعيلي درجامعه حكمفرما بود و اسماعيليان هيچگونه مصونيتي نداشتند واگر متوجه مي شدند كسي ازطرفـداران اسماعيليه است مورد ضرب و شتم وتعقيب قرار مي گرفت ، وچنان تبليغات زهر آگيني برعليـه اسماعيليه براه انداخته بودند كه مردم ناآگاه وعامي گمان مي كردند كه آنان اصلاً كافر، وخـداي لا شريك له ورسالت پيامبر بزگوار اسلام ( ص ) را مردود شمرده وازگردنكشان ، ماجراجويان ورهزنان مي باشند .
البته همانطور كه مي دانيم دستگاه تبليغات اسماعيلية ايران دردوران زندگي نزاري براثر حملات هلاكو وحمايت فئودالهاي وقت دگــرگون شده بود ونزاري وخاندانش درآن گير ودار ودر جو بسيار نامطلوبي زندگي مي كردند . اسماعيليان دراين دورة ناگوار، بدون هيچگونه سازمان وتشكيلاتي بصورت جوامع متفرق، درخفا وپنهاني بسر مي بردند . جو زمانه آنان راناچاركرده بود تا مدتها تقيــه بكار بندند وبراي مصون ماندن ازتعقيب وآزار دشمنان، خودرا به صوفيان كه ازآزادگي كاملي برخوردار بودند نزديك نمودند وبهمين جهت است كه زمينه هاي عقيدتي مشترك و وابستگيهاي نزديك باتصوف دارند . درحقيقت اين دوره ازتاريخ ايران را كه مغولان برايران استيلا يافته بودند، بايد دوران ظهور تصوف ومبارزه صوفيانـه ناميد چون بيشتر روشنفكران ومبارزان آن زمان براي حفظ بقاء خود وادامة نهضت خويش ناگزير بودند بــه سلك صوفيان درآيند. نزاري قهستاني شايد نخستين شاعرو سخنور بعد ازدورة الموت باشد كه زبان شعر وقالبهاي بياني صوفيانه را تاحدي بعنوان صورتي ازتقيه براي پوشاندن و مخفي داشتن انديشه هاي اسماعيلي خود برگزيده بود. وي گاهي از زهد وتصوف سخن گفته، وبسياري از اصطلاحات وقصه هاي متداول بين صوفيه را دراشعار خود آورده است:

******************

تامصطفي نشود مـــــرد نباشـد صوفـــی / توكه اسما زمسمـي نشناسـي خامـوش

******************

گربصوف است صفاكيست كه او صوفـي نيست / كارخام است مگرپخته شود پاك به جوش

******************

بخــلا‏ف فقهـــا پيـــر خــرابات منــم / كـه ميان ورع و ميكده بيـــزاريهـاست

******************

كمال اهــل تصـوف به چيـست مي دانـي؟ / به معرفت، نه به برجستـن و فرو جستن

******************

سـر طامات نــداريم چو تقليــد پرسـت / مذهب مدعيان زرق و نفاق است و رياست

عزت نفس، قوت اخلاق و عظمت روح نزاري كه از كنه اعتقاد وايمان او به مذهب اسماعيلي ناشي مي شود درسراسرآثاراو ديده مي شود، او معتقداست براي اينكه انسان اشرفيت خويش را برساير مخلوقات به اثبات برساند وبه آن مقام ومرتبه اي كه مولوي بدان اشاره نموده وبحق شايستة اوست برسد، بايد دست درحبل المتين زند، زيراتمام مرادات بنده ازخواست امام زمان حاصل شود وبي ارادة او هيچ كاري به انجام نرسد. چنانكه گويد:

دست درحبل المتين زن گـر سر معـراج داری /  پاي برفرق هوانـه كزهواهادرهـوانـي
پايه پايه بگذر ازخود دمبدم معــراج مي كـن / تا تواني كـرد بام آسمـان را نـردباني
آفـرينـش در وجـود توست بنگــر تاببينـي / هردوعالم مجتمع درچارچوب استخواني

******************

با مــا همــه خلــق بــد سگال انــــد / مشغـول بــه خـدمت و نكـال انــد
از حبــل متيـن خبــــــــر نـدارنــد / زيـــرا كــه جهــول درجوالنـــد


نزاري همچون ديگر شاعر اسماعيلي مذهب يعني ناصرخسرو قبادياني، چيزي نگفته است كه به انديشه واعتقاد وي متكي نباشد، وشعري نسروده است كه اثر مستقيم انفعالات نفسي وي نبوده باشد. اوتمام معلومات فلسفي اش رادرخدمت معتقدات خويش گمارده وجز علي بن ابيطالب واولاد اورا شايستة امامت و ولايت و واجب الاطاعه نمي دانست. وي ازمدح خاندان عصمت وطهارت چيزي فرو نگذاشته، ودرجاي جاي اشعارش علي بن ابيطالب را خليفه وجانشين بلا فصل پيغمبر(ص) دانسته وهمواره تأ كيد نموده است كه نورعلي (ع) درعالم تابان ودرخشان است و كسي كه انسان است، نور علي(ع) را يكـدم ويك لحظه غايب نمي داند.

من عـرف نفسه برهانـد تورا ز تو / ورنـه همه تصور تو عين كثرت است
بشنو كه نكته هاي نــزاري معتقد / درگردن قبول و اداي تو حجت است
اسرار در محبت آل است والسـلام / بدبخت رابجاي محبت عداوت است

اين عارف موحد، عشق و محبت به اهل مصطفي (ص) واهل البيت را سرلوحـة اعمال خويش قرار داده وگذشتن از طوفان جهل، واقيانوس پر تلاطم را پيـروي و اطاعت از آل مصطفي(ص) و ولايت و سوارشدن دركشتي نوح مي داند. اين نوع سخنان در ديوان و ديگر آثارش به وفور ديده مي شود:

بـه آل مصطفــي پيــونـد جستيــم / بحـق، فـرزند بر فـرزند جستيـم

******************

درونــم چنــان پــركـن از حـب آل / كه ديگـر نگنجـد درآن قيل و قال

******************

يارب تــو آگهــي كـه محب ولايتيـم / روز جـزا بقدر محبان دهـم ثـواب

******************

محبت تــو چنان محكم است دردل من / كـه اعتقاد نـزاري به خاندان علـی

******************

بسيارچون توگشت به طوفان جهل غرق / كشتي نوح وقت طلب از پـي نجات

******************

ولـي آل محمـد جهان علــم علـــي / كه جود اوست در رزق خلق را مفتاح


اين حكيم فرزانه آن نوري راكه خداو ندعالم به آدم دميد وازآدم نسل به نسل تابه خاتم(ص) و علي(ع)، وپس از آن بزرگواران به ائمة هدي ، وبالاخره نزد امام وقت ميباشد را به مــي تشبيه نموده و مدام الايام چه درخواب وچه دربيداري، چه درحالت آسودگي وچه گرفتاري درجستجوي آن بوده است نـزاري درجستجوي آن ميـي است كه اورا مبداء ومعاد نيست ونهايت وبدايت ندارد. اما به چشم خلق گاهي پسر مي نمايد وگاهي نبيره، گاهي پير وگاهي جوان، وقتي فقير و زماني غنـي، گاهي پادشاه و زماني درويش. نـزاري به آن ميـي عشق مي ورزد و سرو جان خويش را فداي آن ميـي مي كند، وهمچون غلام حلقه به گوش از آن ميـي اطاعت مي كند كه بانوشيدن جرعه اي از آن، تاروز حشر مست و خمار باشد.

درمـذهب عاشفان قـرار دگـر است / در سر مـي عشق را خمـار دگـر است
هرعلـم كه درمدرسه حاصل كرديم / كاري دگر است و عشق كاري دگر است

ديدگاه فلسفي نـزاري از آن جهت كه به فلسفه وعلوم عقلي توجه داشت، درعالم اسلام از اهميت بسيار والائي برخورداراست. وبعلت همين توجه به علوم عقلي وفلسفي بود كه اسماعيليان مي كوشيدند مسايل ديني والهي را باتوجيهات فلسفي تبيين نمايند. زيرا به نظر اسماعيليان همانطور كه درعالم جسماني ظاهري هست وباطني، در عالم روحاني ومعنوي نيز ظاهري وباطني درميان است وهركس باطن سخن خداي تعالي وشريعت رسول را نداند، او از دين چيزي نمي داند ودر عالم روحاني ومعنويت مقام ومرتبه اي ندارد. اين استدلال وفلسفه دراعتقاد نـزاري بطور آشكارا ديده مي شود. اودر اعتقاد به بهشت و دوزخ چنين استدلال مي كند:

شاد باش ايـدل ديـوانه كـه دلبـر باماست / چـه خطر گر همه عالم به خصومت برخاست
گـر ملامت زدة خلـق شـدي باكـي نيست / هر كجـا عشق گذر كــرد ملامت ز قفاست
باغ فـردوس به آرايش حـوري خـوب است / پس به هرگوشه كه اوهست بهشت دل ماست
اربـه دوزخ بنشاننـدم با دوست خوش است / وربهشت است كه بيدوست بودعين خطاست
رنج و آسايش اين هردو به يك جو نخــرم / كه نه اين يك برمن زشت ونه آن يك زيباست
راستي دوزخ مطلـق بــه حقيقت آن است / كه جگـر سوخته اي از بـر دلـدار جـداست
ممكـن است ازمـن دلسوخته باور نكنــي / زنـزاري چه ! كه برمحضر اين صدق گـواست

يكي ديگر از ديدگاههاي فلسفي نـزاري تأويل است كه همان ديدگاه ظاهر وباطن اموررا در نزد اسماعيليان روشن مي سازد. باطنيان به حسب اصل تأويل دركلام حق تعالي وحكم وامر ونهي وحديث رسول اكرم(ص) ازبراي نماز وروزه وحج وقيامت وبهشت ودوزخ، معني هائي بجز آنچه معمول ومعهود اهل مذهب است آورده اند چنانكه گويند مرده زنده كردن حضرت عيسي(ع)، يعني جان بخشيدن به دلهاي مرده است. نماز طاعت امام است. زكات زيادت مال است كه به امام وقت دهي. روزه خاموشي دربرار فعل امام است واطاعت محض او. حج قصد زيارت اوست و ترك حرام بيزاري جستن از دشمن وشيطان است.
اسماعيليان نيز گويند: هر چيزي كه موجود است آن را ظاهري است وباطني. ظاهر عالم سفلي است وباطن عالم عليا . هر چه درعالم ظاهر كه عالم سفلي است موجود باشد درعالم باطن كه عالم عليا است موجود خواهد شد. پس هركه دعوي خداپرستي كند بايد اول ظاهر شريعت ( هفت اركـان شريعت كه عبارتنـد از: شهـادت، طهـارت، نمـاز، روزه، زكات، حـج و جهاد) را بجاي آورد وبعد از آنكـه اركـان ظاهـري را بجـاي آورد، در صدد معني باطني آن برآيـد وازعالم سفلي به عالم عليا باز گـردد كه مقام اصلي اوست تامرد حقيقت بوده باشد. نـزاري درتأييد اين مطلب وتبليغ مذهب تأويل و گريز از ظاهريان گويد:

هر ظاهـري كه بيني بي باطني نباشد / بشنو نـــداي دعوت از داعــي مصـدق
دايم كنند جهـال انكـار بر نــزاري غم / نيست گر مخلط گيرد براين سخن دق

******************


سخــن ظاهــري دارد و باطنـي / بــد و نيـك را اول و آ خـــــــری

بر طبق اين اعتقاد، خداوند تأويل راكسي گويند كه حقيقت سخنان ظاهر قرآن و هرچيزي رامعلوم دارد وخلايـق رابدان اگاه سازد. و وصي بطور كلي كسي است كه قادر به تأويل سخنان نبي و پيداكنندة باطن كلام خدا باشد .

 بهشت عدن خواهي نيست ديگر جزرضاي او / همه تنزيل و تأويل از پي اين كار بنهادند

نــزاري اصطلاحات مذهب اسماعيليه ( ارباب تأويل، اساس، امامان دور، امامان هفت گانه، جزيره، حجت، قائم، مبطل، محـق، مستجيب، مستقر، مستودع، معلم، ناطـق وغيره ) رامكرر دراشعار خود آورده است. دراين مقال بعضي سخنان او كه حاوي پاره اي از اصطلاحات مذهب باطنيان است، و زمره اي كه سير انديشه وتحول فكري اورا نشان مي دهد بعنوان نمونه برگزيده شده است.
اين حكيم انديشمند، مراتب مذهب اسماعيليه رامحترم شمرده واشاره دارد كه:

سالكم مرحلـه بر مـر حلـه مي پـردازم / بسپـرم مـرتبـه از مرتبـه اي برگـذرم

******************

تسليـم عشق شو چو نـزاري نه معترض / نقـص معلمـان نرسـد مستجيـــب را

******************

بـحجــت نكـــرده درسـت التـزام / نشايد محــق را بــه مبطل شكسـت

******************

نـزاري به آية كريمة واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا اشاره نموده وحبل الله را اينگونه تعريف نمـوده است:

دست رضا زنيد بحل اللــه استــوار / وان چيست؟ دامـن اولاد بوتـراب

ونيز اشاره نموده به آية شريفة ومايعلم تأويله الا الله والراسخون في العلم، كه دانندة تأويل، خداوند تبارك وتعالي است ، وخليفة خدا امام زمان، كه اوست راسخ درعلم.

بلـي عالمـان خـود پـراكنـده انـد / وليكـن كـدامنـد والـراسخيـن
وگـر نيز علـم اليقيـن حاصل است / معلـم رسانـد به عين اليقيــن

اسماعيليان دردوران مختلف ودر سرزمينهاي اسلامي، درهرجا ودرهروقت ازجانب دوستان ودشمنان به نامي خوانده شده اند. اما اسماعيليان خودرا تعليمـي، علوي، فاطمـي، باطنـي، ارباب تأويل واهل تأويل دانسته انـد. نـزاري پيـروي ازمقتـداي قائم يعني امام وقت، وتأييد ارباب تأويل واهل تأويل رامورد تأكيـد قـرارداده وگفته است:

بشنوازارباب تأويل اين همه تشبيه چيست / آب حيوان باز نتوان يافت الا از هدات
آري آري مقتـداي عارفـان قائـم بـــود / قائمي اماكه باشدذات او قائم به ذات
گر تولـي مي تواني كـرد اينك مقتـــدا / پس مسلـم شد تبرا كن زكل كائنات

دراعتقاد اسماعيليه آية 98 سوره انعام كه مي فرمايد: هوالذي انشأكـم من نفس واحده فمستقر ومستودع قد فضلنالا يات لقـوم يفقهـون ، به نـور نبوت وامامت تعبير شده، وازمستقربعنوان امام واقعي وازمستودع بعنوان امام عاريتي وحفاظتي ياد شده است. همانطور كه نزاري اشاره نموده:

 مستـودع جـدا كـن مستقــــر را / هميـن يك نكتــه باشد اصل تأويل

******************

بـــدانست مستــودع از مستقـــر / هر آن كو دراين امتحـان داخل است

******************

ذريــة مطهــر منصـوص مستقــر / كـز باب او گـريز نباشد به هيچ باب

يكي از برگـزيده ترين آيات قـرآن مجيد كه درباره مهمترين اصل اسلامي يعني مسألة رهبري بحث ميكند ومـراجـع واقعي مسلمين را در مسائل مختلف ديني واجتماعي مشخص مي نمايد آيه 59 سوره النساء است. (يا ايهالذين آمنـوا اطيعوالله واطيعوالرسول واولي الامر منكــم ) خداوند دراين آيـه نخست مـردم باايمان را به اطاعت ازخـداوند دستور مي دهد. ودر مرحلــة دوم پيروي از پيامبــراسلام را واجب مي داند. ودر مرحلـه سوم فرمان به اطاعت از اولي الامر مي دهد. اما درباره اولي الامر درميان مفسران اسلامي سخنهاي بسيار گفته شده است:
بعضي معتقدند كه منظور از اولي الامر، نمايندگان عموم طبقات، زمامداران، حكام وصاحب منصبان اند. گروهي گفته اند كه مراد از اولي الامر، زمامداران معنوي وفكـري، يعني علما ودانشمندان دين اند. اما مفسران شيعه در اين زمينه اتفاق نظر دارند كه منظور از اولي الامر امامان معصوم مي باشند. اگر چه برخي از فرق شيعه تبصره هايي براين امر گشوده اند. اما اسماعيليه وبه پيروي از آنها حكيم نزاري قهستاني را عقيده بر اين است كه مراد از اولي الامر امام وقت بوده، كه خليفة خدا وجانشين پيامبر اسلام(ص) وحافظ دين ودنياي مردم است ولا غيـــر. بدين منظور نزاري از احاديث پيامبر بزرگوار اسلام(ص) وائمـة هدي (ع) تأسي جسته وايدة خويش را بطور واضح وآشكارا بيان مي كند. او درذم تعصب وفساد عقيدة اهل باطل وانقطاع ناپذيري ولايت، وارادت به حضرت دوست يعني امام وقت، وملامت وسرزنش ظاهريان مي گويــد:

ره عاشقان سپردن نه به پاي عقل عام است / همه عاقلان چومرغ اندوطريق عشق دام است
همـه علمهـا فـرو خوان و بر من آي تامـن / بنشانمت بـه حجت كه تمـام نا تمــام است
تو به هر عمامه پوشي كه قدم نهـاد پيشت / پس او درايستادي بـه نمـاز، كـاين امام است
بفـروشم آن امامت ز بـراي نقـل مستـان / كـه عمامـه برسر او گرو شـراب و جام است
چـو امام تو دو باشد بجـواب من چه گوئي / اگر از توبازپرسم كه امام تو كــــدام است؟
همـه مفتيان عالـم بـدهنـد خـط فتـوي / كـه نـزاري مخمـر بترين خاص و عـام است
نـه زكشتنم هـراسي نـه زسوختن غباري / غم ريش كس ندارم كه بروت جمله خام است

نـزاري بنا بـه فرمايش رسول بزرگوار اسلام(ص) كه فرمود: لو خلت الارض من امام ساعه لمادت باهلهـا، سروده است:

نفسي جهـان نباشـد زامام وقت خالــي / بمرنج اگر برنجـي چه كنم، نص كلام است

ونيـز به مصداق حديث نبوي : مـن مات ولـم يعـرف امـام زمانـه مات ميته جاهليه والجاهل في النار، گفتــه است:

تو اگـر امام وقتت نشناختـي به تحقيق / بيقين بدان كه برتو سرو مال و زر حرام است

نـزاري قبلـه ظاهريان را كعبـه شريف داند كه اقـراريت به امام زمان ندارند وقبلـه بندگان با ايمان را برپيغمبر(ص) وامام (ع) نشان داده است كه جايگاه آن قلب مؤ منان است. چنانكه مفسرين اسماعيليه گفته اند كــه : حج بردو گونه است، ظاهـري و باطنـي. حج ظاهري آن است كه چون مستطيع شدي بروي به زيارت خانه كعبه و طواف كني آن را. اما حج باطني آن است كه چون به حد تكليف رسيدي واجب است كه صاحب آن خانه رابشناسي وزيارت وطواف كني.

قبلـة روحانـي ما روي تـوست / كعبـة دوجهانـي ما كـوي توست
شادي رويت كـه دل عاشقـان / جفت غم از طاق دو ابروي توست
هيچكس از بنـد تو آزاد نيست / در همـه آفاق هياهــوي توست
كيست نزاري كه چواو صد هزار / بنـدة آزادة هنـــدوي تـوست

بنا براين به عقيدة نـزاري قبلة حقيقي كه منظور مؤمنان است جمال بي مثال دوست است.

كنون كه قبلـة من روي آن نگارين است / سجـود پيش رخ اوكنم كـه راه اين است
نمازمن چودراين قبله طاعت است وقبول / زخاك، قبلـة خود ساختن چه آيين است
چوروي دوست بود، فارغم زقبلـة غيــر / اگرچه كفـر توباشد، ولي مرا ديـن است
چو ديرهست، چه جويم نشان صومعه باز / كه كنج صومعه ها، مسكن مساكين است
نـزاري ومـي و معشوق و كنج دير مغان / طريق عاقل ومجنون وبي غرض اين است

******************

نمــاز من نبود جـز به روي دوست روا / نه قبله راست ازآنسو بودكه محراب است
گــر مسلمانيست اين گر كافـريست / قبلــة مـاهـم رخ جــانــان مـاست

******************

نـزاري درجايي ديگر حج رانياز انسان توصيف كرده ومعتقد است كه تنها راه رستگاري بشريت، معرفت وشناخت قبلـة حقيقي است . وكساني كه ازمعرفت امام وقت محروم اند وكعبه راقبلة خويش پندارند، ره بجايي نبرده ونمازشان مقبول نخواهد بود.

مــراد حـج تو ايدل نيازمندي توست / چـو قبلـه باز نداني زبت، نماز چه سود

******************

بـه كعبه قبلـه كند منزوي براي نماز / وليك قبلة آزادگان نيـــــــاز بـود

******************

مرا نماز به محراب طاق ابروي اوست / به هيچ شرع روانيست در دو قبله نماز

******************

نـزاري ازآن شاعراني است كه بدون ايمان نمي توانست زندگي كند و بعقيده اي كه در آن روي آورده بود باتمام قواي روحي ومعنوي خود ازآن دفاع مي كند وهيچ زجر وعذاب، وافترا وتهمتي اورا از ايمان وعقيده اش منصرف نمي كند همچنانكه مؤمنين فجر اسلام وصدر مسيحيت و تمام متعصبين نهضتهاي بزرگ ديني وسياسي از اين دسته بوده اند. نزاري فرياد خشم و نفرت خويش را بر سر فرومايگان وفقهاي حوزة زندگي خود و متدينين متعصب ومنحرفين از صراط مستقيم عدل ومعرفت مي ريزد ومي گويـــــد:

مبـاد مـدرسـه وخانقـه كه بيــزارم / ز عالمان شنيع و ز زاهــدان قبيـــح
خطيب برسر منبـر چه ژاژ مي خايــد / عجب كه شرم نمي دارد از دروغ صريح
فسانه اي دو ز بهر فريب كرده ز بــر / كجـا كلام محقــق كجـا كلام صحيـح
چو علم داند و بر جهل مي كند اصـرار / ميان عالـم وجاهل كجا بـود تر جيــح
زكف منه چو نزاري مفرحي كه به حكم / شوند بي دل و وانگه ازو شجاع فصيـح

همانطور كه قبلاً اشاره شد نزاري دراشعار خود طرفدار آل محمد است وبرسم پيروان اسماعيليه از تأويل آيات واحكام ديني سخن مي گويد وبه نداي داعي، دعوت مي كند . او در غزليات خود مسلماناني راكه همچون كوردلان وظاهر بينان جنگ صفين، به پيروي از عمروعاص بظواهر قرآن توجه نموده، ظاهـري مي نامد وبه جهلشان متهم مي سازد:

مابين حـق وباطـل ضديتـي ست مطلـق / تيغــي بـه تـار موئــي آويختــه معلـق
اي يار يك نصيـحت، يارانـه بشنـو ازمن / مگــرو به رأي ناقـص، مشنو حديث احمق
من پيـر خانقـاهم يعني شـرابخـانـــه / كرباس و صوف خواهم نه سندس و ستبرق
مهركسي است مارا درجان كه وقت معجز / مـه را به يك اشاره كردي در آسمان شـق
با لحم و دم ماشد مهــر ولــي مخمـر / داني كـدام والـي؟ شيــر مصـاف خنـدق

نزاري در ابياتي به شكل حمد وثنائي باشكوه، با نغمه هايي برخاسته از دل وتشبيهات شگرف، قدرت خداوند راستايش مي كند وبا اقتباس از احاديث، دربارة عظمت پروردگار كه هرگز نميتوان آن را بشايستگي وكفايت توصيف كرد نغمـه سرائي مي كند:

پـاكـا منــزه هـا متعـالـي مهيمنـا / اي در درون جـان و بـرون از صفات مـا
از رحمت توكم نشود گر بفضل خـويش / منـت نهـي و عفـو كنــي سيـآت مـا
نـوح عنـايت تـو به كشتـي مغفـرت / سعيـي كند مگـر بـه خلاص ونجـات ما
مقصود ما حصول رضا و جـوار تـوست / ورنه همه چه بيش وكم زحيات وممات ما
بـي ياد تـو اگر نفسي ميرود هباست / آري خلاصه يك نفس است از حيات مــا
هم تو دهي ز عقـدة تقليدمان خلاص / ورنـه زمانـه حـل نكنـد مشكلات مــا
مارا زحـول زلـزلت الارض باك نيست / حفـظ تـو بـس معاون مـا وثبـات مــا
يك جرعـه گر زجام تو در كام ماچكد / تـا روز حشـر كــم نشود مسكرات مـا
توفيـق ده كه نام نزاري رود به خيـر / بـر يـاد دوستـان تـو بعـد از وفات مـا

هر غزل اين شاعر توانمند اسماعيلي باطني مشرب دفتري است از شرح نكته هاي باريك وظرايف لطيف معرفت حق، وعشق سوزان وگدازان عاشقان دين ودنيا،
در سراسر سخنان اين حكيم فرزانه كه دراثر تعصبات خشك وبي منطق ديني وسياسي روزگار، متروك ومنزوي مانده، به آساني ميتوان به دنيايي رنگين وآهنگين از انديشه هاي متعالي و صاف و برهنة او راه يافت. دنيايي كه آ ميزه اي است از تجربه هاي رندي وقلاشي وعياري واباحتي وحلاجي وبايزيدي، درحلقة ارادت خاص وخالص ابوتراب وآل رسول(ع).
نزاري سليماني بي تاج ونگين درويشي، و پادشاهي هفت اقليم گدائي را از درگاه مردان صاحب درد دريافته است. درقصيدة زير شرح اين پريشاني وسامان، ودرد و درمان را به بياني عارفانه به نقل آورده، ودرآن به حسب اعتقاد باطنيان به خضر زمان ونوح وقت(امام زمان) وذم عارفان بي معلم، وعنايت معشوق ودرك امام مستقر در نايبان ووارثان، ورستگاري به مدد امام وقت اشاره كرده است:

من كه بي تاج و نگين ملك سليمان يافتم / پادشاهـي درمقـامات گـدايـان يافتــم
بـر در مـردان صاحب درد بـودم مدتـي / عاقبت درضمن آن دريوزه، درمان يافتـم
زاول كارم كه آ وردنـد بيـرون از عـدم / در وجو خويشتن صد گونـه نقصان يافتـم
چون تآمل كردم اندر حضرت سلطان دل / وهـم منهـي عقل نايب، نفس دربان يافتم
مدتي بودم بر آن درگه ملازم روز و شب / تا از ايشان عـاقبت، منشور فـرمان يافتم
آخرالامرم به كشتي هـدايت نـوح وقت / رهنمون شد تانجـات از موج طوفان يافتم
دست تسليم ارادت چون بحبل الله زدم / رستگاري آنگه از چـه ساز خذلان يافتـم
عارفان بـي معلـم را پي تقلـيد و شرك / همچو برديوارسنگ اشخاص بي جان يافتم
در وجود عاجـز سرگشتة حـيــران خود / ذره ذره همچـو خورشيـد درخشان يافتـم
در معارج جبرئيلـم پايه پايـه بـگذرانـد / تا مقـامـات حبيب الله به بـرهـان يافتـم
هيچكس باوركند! هيهات، چون گويم كه چون / خويشتن را دوش هم زانوي سلطان يافتم
باز چون سيري كنم در خويشتن گويـم بلــي / من نبودم در ميان، اين منزلت زان يافتم
گر به استحقـاق بودي مـن كجـا سلطان كجـا / راه بـر درگـاه بنشستن، ز پيشان يافتم
گر تو خشنودي زحـق با تـوست فردوس برين / از تو تافـرودس راه سهل و آسان يافتم
آنكه سرگردان آن بود آسمــان از بـدو كـون / تامن از خود سر بگـردانيده ام آن يافتم
رستـگاري در امـام وقت باشــد زين قبــل / پيـروي امـرو نهيش اصل ايمـان يافتم
باز دادم هـرچـه الا بعضهـا مـن بعـض بــود / چون امامت مستقر در ذات ايشان يافتم
پشت بر بيداي دوران ضـلالت كــن كـه مـن / ره سوي باب علي از نور سلمــان يافتم
تا نــــزاري را بدست تـــربيت برداشت او / پـاي قدرش برسرگردون فـروزان يافتم
هـم برين منـوال مي گويد كه مي گويد حكيم / ساختـم بادرد تا آنگـه كـه درمان يافتم

*************************************
***************************
*************

****

**

ح . ق - بيرجند 

 ««منــابــــــــع»»

 

ديوان حكيم نزاری ** مظاهر مصفا  ** انتشارات مهارت
 بهارستان ** محمد حسين آيتی ** انتشارات دانشگاه فردوسي
مبارزات ضد فئودالي در ايران ** منصور عزيزی ** انتشارات نگــاه
تاريخ اسماعيليان قهستان ** د. فاروق فرقاني ** انتشارات دانشگاه تهران
فرهنگ فارسي معين ** د. محمد معين ** انتشارات امير كبير

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط  دکتر رضایی بیرجندی   |