سحرگاهان به قصد روزه داري... شدم بيدار از خواب و خماري
برايم سفره اي الوان گشودند...به آن هرلحظه ای چيزي فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته... سُس و استيك با نان برشته
خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم... كمي از اين كمي از آن چشيدم
پس از آن ماست را كردم سرازير...درون معده ام با اندكي سير
وختم حمله ام با يك دو آروغ...بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس يك چاي دبش قند پهلو...به من دادند با يك دانه ليمو
خلاصه روزه را آغاز كردم... براي اهل خانه ناز كردم
براي اينكه يابم صبر و طاقت...نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا... كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا
به افطاري برايم شد فراهم...زدم تو رگ كمي از زولبيا هم
وسي روزي به اين منوال طي شد... نفهميدم چسان آمد و كي شد
به زحمت صبح خود را شام كردم... به خود سازي ولي اقدام كردم
به شعبان من به وزن شصت بودم...به ماه روزه ده كيلو فزودم
اگرچه رد شدم در اين عبادت...به خود سازي وليكن كردم عادت
خدايا اي خداي مهر و ناهيد... بده توش و تواني را به« جاويد»
كه گيرد ساليان سال روزه...اگرچه او شود از دم رفوز
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
یکی از عرفا بنام شیخ فقیر الدین که متخلص به "لاهوری"است در زمان کهولت هم موهایش را خضاب می کرد . روزی یکی از مریدانش شیخ را مورد سوال قرار دادو پرسید که چرا استاد در این سن وسال موهای خود را رنگین می کند؟شیخ فورا" این بیت را برای او خواند:
دشمن زندگی است موی سپید
روی دشمن سیاه باید کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
سلیمان خان ريیس ایل افشار یکی از محترمان دربار ایران بود و از طرف ناصرالدین شاه لقب صاحب اختیاری گرفته بود و آن طور که از ظواهر برمی آمد کسی نبود که خر کریم را نعل کند و به خاطر سن و سال و شأن و مقام و احترامی که نزد ناصرالدین شاه داشت به کریم بی اعتنا بود . در یکی از مسافرتهای ناصرالدین شاه که صاحب اختیار میزبان و همراه او بود ، خر کریم به نهر آبی رسید و بد رگی کرد و از آب رد نشد . در این موقع ناصرالدین شاه و صاحب اختیار رسیدند کریم گفت : " آ الاغ کتکت زدم رد نشدی ، التماست کردم رد نشدی ، فحشت دادم رد نشدی ،رد ميشی صاحب اختیاری ! رد نميشی صاحب اختیاری ! با من به نیاوران می آيی صاحب اختیاری ! همین جا حضور اعلیحضرت می مانی صاحب اختیاری! به طویله برمی گردی صاحب اختیاری ! اگر هم می میری به جهنم ،خودت می دانی صاحب اختیاری ! "
بر اثر این شوخی رجال زدند زیر خنده . ناصرالدین شاه هم با همه ی احترامی که برای صاحب اختیار داشت نتوانست از خنده خودداری کند.
(نقل از صفحه 87 کتاب کریم شیره ای)
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
خداوندا..
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا..
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
اصل ۱ – جداسازی
الف ) جسم را به اجزای جدا از هم تقسیم کنید.
ب ) جسم را به صورت قطعه قطعه در آورید.
ج ) میزان قطعه قطعه بودن جسم را افزایش دهید.
زین سر از حیرت اگر عقلت رود
هر سر و مویت سر و عقلی شود
اصل ۲– استخراج
الف ) مشخصه یا قطعهای مزاحم جسم را از آن برگزینید ( آن را جدا کرده یا حذف کنید)
ب ) تنها مشخصه یا قطعه لازم را برگزیند .
از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز انگشت نفس شوم نیست
تو زچشم انگشت را بردار هین
وآنگهانی هر چه می خواهی ببین
ای خدا جان را تو بنمای آن مقام
کاندر آن بی حرف می روید کلام
در اینجا "کلام " منباب مثال و نمونه است. در "آن مقام" دیدن هم بدون نگاه است، دانستن هم بدون دانش، شنیدن هم بدون صدا، خلاقیت هم بدون خلق و زیبایی هم بدون نمود است. (کتاب با پیر بلخ- محمد جعفر مصفا)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
- «آدمی است از پی کاری بزرگ// گر نکند، اوست حماری بزرگ»
- «آسوده كسی كه خر ندارد// از كاه و جوش خبر ندارد»
- «آلت اسكاف پیش زرگر// پیش سگ كَه استخوان درپیش خر»
- «آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی// يك شكم در آدمی نگذاشتی»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
دو یار زیرک و از باده ی کهن دو منی
فراغتیّ و کتابیّ و گوشه ی چمنی
من این مقام، به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پیَم افتند هر دم انجمنی
هر آن که کُنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری، به کمترین ثمنی
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر، تبه شد در این بلا، حافظ
کجاست فکر حکیمیّ و رای بَرهَمنی؟
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
همه جور من از بلغاریانست - کز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم هست - بگویم گر تو بتوانی چشیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست - ولی از ترس نتوانم جغیدن (یا چخیدن=حرف زدن، گفتن)
لب و دندان ترکان ختا را - نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان - به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را - برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوّت رفتار دادی - ز دنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من در تلاشند - ز دام هیچیک نتوان رهیدن
نبودی کاش در نعمات لذت - چو خر بایست در صحرا چریدن
چرا بایست از هول قیامت - چنین تشویشها بر دل کشیدن؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
مگه چندبار به دنيا مي آيم؟
مگه چندبار از دنيا مي ريم؟
مگه در كل چقدر زمان داريم؟
مگه سهم ما از اين دنيا چقدر؟
مگه ما كي هستيم؟
مي گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن آدم كم مي شه!!!
تو اين 21 گرم چيه مگه؟ چي از ما كم مي شه؟ اين 21 گرم چقدر ارزش داره؟21 گرم وزن يه سكه 5 تومنيه!!!
تو اين 21 گرم چيا هست كه زندگيه آدما بهش وابستست؟!!!
با اين اوصاف چرا بايد لباس يه گوسفند رو بپوشيم و از پشت به هم خنجر بزنيم؟
فقط به خاطر راحت طلبي؟ به خاطر داشتن يه زندگيه مرفه؟!!
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
مي دوني فرق روز پدر با روز مادر چيه ؟
روز مادر طلا فروشي ها شلوغ مي شه
اما روز پدر جوراب فروشي ها ..
مي دوني شباهشتون چيه ؟
پول هر دو از جيب بابا مي ره
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|
نگذاشت حاجی برای شاه درمی
کرد صرف قنات وتوپ هر بیش وکمی
نه مزرع دوست را زان آب نمی
نه فلان خصم را زان توپ غمی !!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت   توسط دکتر رضایی بیرجندی
|