محتسب مستي به ره ديدو گريبانش گرفت مست گفت اي دوست اين پيراهنست افسار نيست
گفت مستي زان سبب افتان و خيزان ميروي گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست
گفت مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت رو صبح اي قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت نزديكست والي را سراي انجا شويم گفت والي از كجا در خانه خمار نيست
گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست
گفت ديناري بده پنهان و خود را وا رهان گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست
گفت از بهر غرامت جامعه ات بيرون كنم گفت پوسيده ست جز نقشي ز پمد و تار نيست
گفت اگه نيستي كز سر در افتادت كلاه گفت در سر عقل بايد بي كلاهي عار نيست
ما واقعاً اينگونه ايم كه هيچ گاه امان نمي دهيم كه صداي خدا به گوش ما برسد. صداي خدا را فقط در سكوت مي توان شنيد و نه در سخن گفتن كه مرسوم شده است.
* علاوه بر اينكه ما به تنهايي احتياج داريم، به سكوت هم احتياج داريم و مراد از سكوت در اينجا سكوت صوتي تنها نيست، بلكه هر گونه سكوتي مراد است.
* احساس تنهايي را فراموش نكردن اين سود را دارد كه هميشه به چگونه زيستن ما كمك مي كند و مي گويد به گونه اي زندگي كن و به گونه اي عمل كن
كه بتواني مسؤوليت تك تك اعمالت را خودت بر دوش بكشي.
* ما در واقع براي شنيدن صداي خدا به سكوت احتياج داريم ولي خدا براي شنيدن سخن ما به فرياد احتياج ندارد و بالمآل هيچ نيازي به جزع و فزع نداريم.
* هر انساني كم يا بيش نياز به تنهايي فيزيكي دارد. يعني نياز دارد كه تنها باشدو درتنهايي باخودش گفت وگو كند.