" اين مردمان را حق است كه به سخن من التفات نكنند . سخن من همه از روي كبريا مي آيد . سخن مي نگري نه در طلب و نه در نياز . از بلندي چنانكه بر مي نگري كلاه مي افتد !"
آري آن سخن پر كبريا ، درك اين واقعيت بود كه همه چيز از جهان جاندار تا جهان بيجان از يك گوهر واحد است و آدمي هموند خاندان هماهنگ عشق است كه متأسفانه ستم ، تعصّب ، خرافه ، ناداني رشته هاي پيوندش را از هم مي گسلد .
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد
الهي، خانه كجا و صاحبخانه كجا؟
طائفِ آن كجا و عارفِ اين كجا؟
آن سفر جسماني است و اين روحاني؛
آن ترك مال كند و اين ترك جان...
آن سفر آفاق كند و اين سير انفس؛
راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود؛
آن ميرود كه برگردد و اين ميرود كه از او نام و نشاني نباشد؛
آن فرش پيمايد و اين عرش؛
آن مُحْرِم ميشود و اين مَحْرَم؛
آن لباس احرام ميپوشد و اين از خود عاري ميشود؛
آن لبيّك ميگويد و اين لبيّك ميشنود...
آن آب زمزم نوشد و اين آب حيات؛
آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز؛
آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر؛
آن درك منا آرزو كند و اين ترك تمنّا را؛
آن بهيمه قرباني كند و اين خويشتن را...
آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين؛
لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي؛ خنك آن حاجي كه ناجي است!
الهي؛ عمري آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم.
"حسن زاده آملی"
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد پاره نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن ، رشته ی ایمان دلم پاره شدست
من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی
با آرزوي سلامتي و شادي براي همه مادرهايي كه هستند
و آرامش و آمرزش براي همه مادرهايي كه نيستند..................
عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. شكسپير
مادر والاترين شاعر،چيره دست ترين نقاش،تردست ترين آهنگساز و ماهر ترين پيكرتراش است. اوشو
هيچ نغمه اي روح پرور تر و د لنشين تر از كلمه مادر وجود ندارد. جبران خليل جبران
هيچ گلي عطر و رنگ و زيبايي مادر را ندارد. ارنست همينگوي
براي من مادرم با شكوه ترين زني است كه ديده ام. چارلي چاپلين
يك بوسه مادرم مرا نقاش كرد. رافائل
آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش يكديگر نهاده و نغمه هاي پر شور عشق را سر مي دهند،هرگز نمي توانند كلمه اي آسماني تر از كلمه مادر بيابند. ادگار آلن پو
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

وقت تنگ است به دنیا نگاه کن تا می توانی لذت ببر و زندگی کن و شکر کن آفریننده ی این همه زیبایی را وبگو سپاس مهربانیت را٬سپاس عظمتت را٬سپاس برای همه ی داده ها و نداده ها٬به خاطر همه ی نعمتهای نهان و آشکاربه راستی تفکر درباره ی این همه زیبایی می تواند برای وجدان خفته ی ما تلنگری باشد.
زیر بیدی بودیم٬برگی از بالای سرم چیدم٬گفتم :چشم باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید...!
"فإن لم يصبها وابل فطل"*
تو زمين باش تا او آسمان باشد،
گاه بارانش بر تو مي بارد
و گاه آفتابش بر تو مي تابد،
گاه ابرش ترا در سايه ي خود مي پروراند
وگاه نفحات لطف او بر تو مي وزد
تاپخته گردي.
اگر از دولتياني همه راست گردد
و اگر از بي دولتاني کس چيز نتواند کرد.
الهی ، شادم به سلوکم !
این جام را تهی باز گردان تا همیشه تشنه درگاهت بمانم!
الهی ، دل عزم حضور دارد ، به عبادت کوتاهم !
دانایی به احوال دلم ،
"سکوتم را مناجات گردان" !
الهی ، در این بازار مشوش تقدیر ، دل را به قیمت زر می خرند ، تو نگهدار بهای دلم باش !
الهی ، در آستان توام ، سرشارم .
محراب امن شب هایت را از من دریغ مدار !
الهی ، همه مسافریم ،طمع به ماندنی ندارم ،
"بودنمان را رهایی گردان" !
الهی ، وجود مهر سراپا نیاز با تو بودن دارد
گرمی نگاهت را در لحظه لحظه های ماندگار روح ام ، جاودان گردان !
معبودم ، بهار را با نوایت آغاز می کنیم و
رویش سبزینه حیات خویش را
در نگاه تو می جوییم.
بهارمان را جاودانه گردان ..
آمین
امروز در تمام اقاليم اسلامي ميتوانيد برخي از آثار ترجمه شده آن استاد يگانه را به زبانهاي مختلف بيابيد و مؤسسات و مراكز مختلفي به نام ايشان نام نهاده شده است. اينها همه از زنده بودن و مواج و خروشان بودن انديشههاي اين اسلامشناس متعهد حكايت ميكند.
درباره استاد و آثارش بسيار گفتهاند و شنيدهايم و مطالعه كردهايم. در اين نوشتار مختصر تلاش نگارنده بر آن است پس از ارائه زندگينامة استاد شهيد (ره) به برخي از ويژگيهاي آثار ايشان بپردازد.
|
“Philosophia Perennis" [= «فلسفهي خالده»] عموماً حاكي از آن حقيقت مابعدالطبيعياي تلقي ميشود كه بيآغاز است، در همهي جلوهها و ترجمانهاي حكمت حضور دارد. شايد، در اينجا، بهتر يا محتاطانهتر باشد كه از يك Sophia Perennis [= حكمت خالده] دم بزنيم، زير از سنخ بافتههاي ساخته و پرداختهي ذهن نيست، حال آنكه فلسفه [به معناي جديد آن] غالباً از اين سنخ است؛ و نيز، حكمت ازلي را، كه هميشه به خود وفادار ميماند. با عنايت به اينكه، بالطبع، به يك اعتبار، مستلزم عبادت و متحقق شدن به حقايق معنوي است، ميتوان Religio Perennis” [= «دين خالد»] ناميد. اما اساساً با واژهي “Philosophy” [= «فلسفه»] مخالفتي نداريم، زيرا قدما از اين واژه همهي انحا، حكمت را مراد ميكردند؛ ولي، در واقع، استدلالگرايي، كه با مراقبه و حضور معنوي حقيقي مطلقاً سروكاري ندارد، به واژهي “Philosophy” [=«فلسفه»] صبغهاي محدودكننده داده است، به نحوي كه هرگز نميتوان دانست كه با اين واژه واقعاً دربارهي چه چيزي سخن ميگويند. اگر كانت(1) “Philosopher” [=«فيلسوف»] است فلوطين(2) نيست و بالعكس. در sophia Perennis [= «حكمت خالده»] مسأله بر سر اين است كه: هستند حقايقي كه ذاتي و جبلي روح انسان و در عين حال، به يك اعتبار، در ژرفاي «قلب» ـ در عقل شهودي ناب ـ مدفون و مستورند و تنها كسي بدانها دسترسي تواند داشت كه اهل مراقبه و حضور معنوي باشد؛ اينها همان حقايق مابعدالطبيعي اساسياند. دسترسي به اين حقايق در وسع “gnostic” [= «عارفان»]، “Pneumatic” [= «روحانيون»] يا “theosopher” [= «حكيمان الاهي»] به معناي فرقهگرايانهي آنها ـ است، دسترسي به اين حقايق در وسع “philosophers” [= «فيلسوفان»]، به معناي حقيقي و هنوز معصومانهي اين واژه نيز بود؛ مثلاً، در وسع فيثاغورث(3)، افلاطون(4)، تا حد زيادي ارسطو(5) نيز. |
رسول خدا علیه الصلاه والسلام فرمودند:معرفت سرمایه
من،عقل اصل دین من،محبت اساس من شوق وعلاقه مرکب
من،یاد خدای عزوجل آنیس من، ثقه واعتبار گنج بی کران من،
وحزن رفیق من،علم صلاح من،صبر ردای من،زهد پیشه من رضا
به (قضاوقدر)ثروت من،یقین قوت ونیروی من،راستی ودرستی
شفیع من،طاعت محبوب من، جهاد از اخلاق من لیک محبوب
من در نمازاست . استفاده شده از وبلاگ عصر ایمان